سرویس جامعه جوان آنلاین: میلی منطقی و درونی است که وقتی میخواهیم کمک نوعدوستانه داشته باشیم، مطمئن شویم به دست نیازمند و مستحق واقعی میرسد. خیلی وقتها هم دل این را نداریم که کسی را دست خالی رد کنیم حتی فردی را که به نظرمان نیازمند واقعی به نظر نمیرسیده! این همان حسی است که شیادانی که خود را نیازمند جا میزنند، دست روی آن میگذارند و با تحریک همین عواطف نوعدوستانه از ما کلاهبرداری میکنند. قرار نیست به کسی بدبین باشیم و دست از کار خیر و کمک به دیگران بکشیم، اما شاید بد نباشد با چند تکنیک این افراد سودجو آشنا باشیم تا کمتر در دامشان گرفتار شویم و کمکهای مالی مان به دست کسانی برسد که واقعاً نیازمندند.
***روایت اول؛ موادغذایی برایم بخر!
پسرک ده، یازده ساله به نظر میرسد. بعداً متوجه میشوم دو نفرند و مدام جایشان را با هم عوض میکنند. میپرسم چند سالت است؟ همان طور که از گوشه آستینم میکشد، میگوید: «به سنم چی کار داری؟ گرسنه ام برایم غذا میخری؟» به اصرار من را به داخل یک مغازه خواربارفروشی هدایت میکند. میخواهم برایش یک آب میوه و کیک بخرم، اما ناگهان خیز بر میدارد به سمت جعبه چای خشک و روغن. دو تا بر میدارد، میپرسم که مگر گرسنه نبوده؟ لبخند تلخی میزند و میگوید: «برای مادرم میبرم در خانه چیزی نداریم.» غصه چهره ام را میپوشاند چشمانش را دوخته به صورتم. چای خشک را زمین میگذارد و یک کیسه نایلونی برنج دو کیلویی ایرانی بر میدارد و میگوید: «چای نمیخواهم، برنج و روغن را میبرم.» میخواهد نزدیک در خروجی برود تا ناچار به حساب کردن و کارت کشیدن بشوم. تازه متوجه ماجرا شده ام و ابروهایم را در هم میکشم که چرا گفت گرسنه ام و حالا کار دیگری انجام میدهد؟ با تحکمی ملایم میگویم: «من فقط میتوانم همین کیک و آبمیوه را بخرم.»
مثل روانشناسی کوچک میگوید: «باشه خاله، میدانم آخر ماه است.» کیسه برنج را زمین میگذارد و میرود سراغ یک کیسه لپه و یک قوطی کوچک چای خشک از همان قفسهای که قبلاً قوطی بزرگتر را برداشته. میگوید: «خدا ازت راضی باشه، اینها را حساب کن.»
مغازه دار چرا انقدر سکوت کرده؟
تمام مدت ذهنم درگیر این است که مغازه دار و شاگردش چرا انقدر آرام ایستاده اند تا پسرک جولان بدهد و هر چه میخواهد انتخاب کند و چیدمان مغازه را بهم بریزد؟ یک آبمیوه و کیک بر میدارم و میگذارم روی ترازوی دیجیتال و میگویم: «آقا این را حساب کن!» مغازه دار میپرسد: «آنها را چه؟» منظورش چیزهایی است که کودک برداشته است. با تعجبی تعمّدی میپرسم: «باید حساب کنم؟!» چیزی نمیگوید. «پسرک با لحنی تند میگوید: «حالا میخریدی مثلاً چی میشد؟» خوراکی را از روی دخل بر میدارد و به چشم بهم زدنی از مغازه بیرون میرود. کنجکاو شده ام میروم گوشهای دیگر از میدان که بتوانم سر از کارش در بیاورم. دوباره پیدایش میشود. دوستش در حالیکه کیک را گاز میزند پیدایش میشود از کوچه پشتی. ده دقیقهای گذشته، از میان نه!ای که از رهگذران شنیده اند رگ خواب مردی جوان را به دست آورده اند. پسرک با یک کیسه لوبیا، چای خشک از مغازه بیرون میآید و در کوچهای محو میشود. ۲، ۳ دقیقه بعد دوباره پیدایش میشود و دوباره رهگذر بعدی...
مرد موتورسوار آذوقهها را برد
سراغ کوچه پشتی میروم تا ببنیم آذوقهها را چه کرده اند؟ اثری از دوستش نیست. پیرمرد «واکسی» روی زمین نشسته است وقتی ماجرا را شرح میدهم و میپرسم که پسرک کجاست، میگوید: «کیسه مواد خوراکی را داد به یک مرد موتورسوار و رفت.» بر میگردم، انگار شیفت بچهها تمام شده، پسرک کوچه پشتی حالا جایگزین دوستش شده با همان لحن، همان جملهها را به رهگذران میگوید و آنها را به بهانهای توی مغازه میکشد. چرخه کارشان دستم آمده، یکی مردم را ناچار به خرید میکند. آن یکی در کوچه پشتی خوراکیها را نگه میدارد و گهگاهی مرد جوانی میآید و موادغذایی را میبرد. دلیل سکوت و آرامش مغازه دار هم معلوم میشود، چه کسی بدش میآید هر روز یک کودک برایش مشتری بیاورد، چند کیسه چای خشک، برنج، حبوبات و روغن بفروشد...
یک روز دیگر بیا! حقوقم حلال باشد
یاد حرف پیرمرد واکسی میافتم: «دخترم اگر از تو پول میخواست، نهایتاً ۵ یا ۱۰هزار تومان کمک میکردی، اما هر کیسه حبوبات دست کم ۵۰ هزار، برنج کیلویی ۷۰ تا ۹۰ هزار یا روغن بین ۱۵ تا ۳۰ هزار تومان است، انقدر آن لحظه ذهنت درگیر میشود که کمتر حساب کتاب میکنی، اما همین که برسی، جایی و حساب کتاب کنی میبینی کمِ کم ۵۰ هزار تومان روی دستت خرج گذاشته اند.» به اصرار میخواهم کفش هایم را بدهم تا واکس بزند و میگوید: «با دستمال نم هم پاک میشود. برو یک بار دیگر که حسابی کثیف بود بیا تا روزی ام حلال باشد.» بعد هم میگوید: «رئیس این بچهها را باید بگیرند که از همین کودکی پایشان را به دوز و کلک باز میکند.» من در یک روز، یک خیابان و یک ساعت خوبی و بدی را کنار هم میبنیم. کودکی که آلت دست یک باند کودکان کار شده و پیرمردی که روزی اش را پس میزند، چون حس میکند از سرِ جبران و کشمکش عاطفی درونم برای تشکر میخواهم کفش هایم را واکس بزند.
***روایت دوم؛ متکدیان عابربانکی...
باد ملایمی میوزد و هوا کمی سرد است. میخواهم قبضی را پرداخت و مبلغی را کارت به کارت کنم برای یک آشنا. روی یک عابربانک در مسیر میدان آزادی تا انقلاب نوشتهای نمایش داده میشود: «دستگاه موقتاً قادر به انجام عملیات مالی نمیباشد.» عابر بانک بعدی دورتر، اما آن هم شلوغ است و باید کلی توی نوبت ایستاد. سخت نمیگیرم و به پیاده روی مشتاقم. چهارراه بعدی نبش کوچه اول یک بانک با دو دستگاه عابربانک قرار دارد. خلوت است و کسی نیست، کارم را انجام میدهم و باید برگردم. چیزی، اما ذهنم را مشغول کرده، راه را تا ۲، ۳ عابربانک بعدی ادامه میدهم. آنها هم همان نقطه اشتراک را با سه عابربانک قبلی دارند؛ نزدیک صفحه کلید اعداد، کاغذی چسبانده شده است. روی کاغذ با ادبیات نزدیک به هم نوشتههایی چسبانده شده؛ جملاتی است همراه یک شماره کارت. نوع توضیحات کمی با هم فرق دارد یکی نوشته مستاجرم، کرایه خانه ام عقب افتاده. دیگری از زبان پدری نوشته شده که تازگی بیکار شده و مدتی نمیتواند کار کند. متن بعدی را هم ظاهراً زنی جوان نوشته که همسرش فوت شده و خودش سرپرست بچه هاست و...
بساطی برای ظاهراً دستفروشی
راه را ادامه میدهم. در طول مسیر فقط چند کارت خوان بدون نوشته هست و الباقی از نوشتههای دردناک ِ طلب کمک محروم نمانده اند. گمان نمیکنم کسی اعتماد و به این شیوه بخواهد به کسی کمک کند، چون احتمال کلاهبرداری آنلاین وجود دارد، اما بین مسیر یکی، دو نفر دل رحم پیدا میشوند که بعد از پایان کارِ بانکی، کارت میکشند و مبلغی واریز میکنند. بر میگردم، زنی پایین کارت خوان نشسته، حسی قوی درونم میگوید که بی ارتباط به این ماجرا نیست؛ مدام افرادی را که در حال انجام کار بانکی هستند زیرنظر دارد. خرت و پرتهای ناکارآمدی برای فروش بساط کرده که بعید است به کار کسی بیاید و بخواهد بخرد. به مرور متوجه میشوم، بساطش واقعی نیست و به این بهانه از مردمی که نزدیک میروند، پول میگیرد.
کنارعابربانک میروم. همان که روی آن نوشته شده مادری جوان است و همسرش را از دست داده. دستفروش به اصرار میخواهد چیزی بخرم، اما نیاز ندارم و نمیخرم، اصراری هم برای فروش ندارد و میگوید: «پس یک کمکی به من بکن، خواهر!» متن روی عابربانک را میخوانم، خودم را مشتاق نشان میدهم و اینطور که تحت تاثیر جملات قرار گرفته ام. نگاه میکند تا ببیند چه میکنم، طوری وانمود میکنم که میخواهم مبلغ قابل توجهی واریز کنم. سکوت میکند، اما من را هم زیر نظر دارد. خودش را مشغول نشان میدهد. ظاهراً کارم تمام شده و راه خودم را میروم. سریع دست به کیف میبرد. تلفن همراهش را بیرون میکشد؛ گمانم درست بوده، پولی برایش واریز نشده و با نگاهی تند پشت سرم، بدرقه ام میکند.
عذاب وجدان سهم شما نیست
به این فکر میکنم شاید از بین همه نوشتهها یکی واقعی و درست باشد، اما همین یک نفر کافی است تا اعتماد مردم سلب شود. موضوع را با مشاوری که میشناسم در میان میگذارم، حسن پور میگوید: «هیچ وقت نباید عذاب وجدان بیهوده داشته باشید. عذاب وجدان سهم و حق کسی است که با فریب و این شیوهها میخواهد از مردمی که خودشان هزار و یک تنگنای اقتصادی دارند، کلاهبرداری کند. بهترین کار این است که هر فرد به موسسه خیریه مطمئن یا نیازمندی که میشناسد، مبالغ موردنظر خود را برساند و کمک کند. برای کمک به نیازمندان هم اگر همه دستور اسلام را رعایت کنند، عالی خواهد شد و دیگر لازم نیست، غریبهای جلوی غریبه دیگران دست نیاز دراز کند و کمک بخواهد. کمک کردن باید از دستگیری و حمایت از نیازمندان خانواده، فامیل و در درجه بعد کوچه و محله سکونت خودمان شروع شود و دیگران در اولویت بعدی قرار دارند. درست مانند کاری که قدیمیها انجام میدادند.»
***روایت سوم؛ سناریوهای عاطفی کلاهبرداری
نیازمندان واقعی دو ویژگی بسیار مهم دارند که کمک میکند سره از ناسره و شاید از محتاج واقعی جدا و شناخته شود. یکی این است که معمولاً حیا و عزت نفس بالایی دارند. محرومیت خودشان را فریاد نمیزنند. برایشان واقعاً سخت است در حالیکه چهره شان دیده میشود و شناخته میشوند در کوچه و خیابان تکدی گری کنند. قانع هستند و برای کمک من و شما کف و حد تعیین نمیکنند. نوع کمک کردن را به خود شما میسپارند و نمیگذارند معذب شوید. صورت خودشان را با سیلی سرخ نگه میدارند و معمولاً با واسطهای امین و معتمد کمکها را قبول میکنند، از دیدار چهره به چهره با کمک کنندهها استقبال نمیکنند که البته کاملاً معقول و قابل پیش بینی هم است، چون مایل نیستند عزت نفسشان خدشه دار شود. ویژگی دوم هم این است که اگر ناچار به کمک خواستن باشند نیازشان را مطرح میکنند و برایش سناریو نمیسازند.
سناریوهایی که جیب ما را خالی میکند
نقطه مقابل اینها، اما کلاشانی هستند که ابایی از دیده و شناخته شدن ندارند، واسطه را حذف میکنند، اصرار میکند و دقیقاً به شما میگویند که فلان مبلغ کمک کن یا بهمان چیز را بخر. از طرفی این افراد که معمولاً هم باند هستند و برای خود طراح و اتاق فکرِ سودجویی دارند، مدام دست به دامن سناریوها میشوند. سناریوهایی که با واسطه آن عواطف عمومی را تحریک کنند و تحت تاثیر قرار دهند. به جز ایجاد قلیان عاطفی در مخاطب، سناریوها یک کاربرد مهم دیگر هم دارند. احتمال لو رفتن و گرفتار شدن فرد یا باند به مراتب کاهش پیدا میکند. اگر یک فرد مدام از یک ترفند برای گدایی یا جلب ترحم استفاده کند بالاخره بعد از مدتی حنایش رنگ میبازد و رهگذران تردید میکنند و چیزی عایدش نمیشود. گزارش داده میشود و بالاخره گرفتار.
ادای لهجه شهرستانی، خود را به لنگی یا معلولیت زدن، استفاد ه از کودک و نوزاد برای تکدی گری، اینکه بگویند از شهرستان برای درمان آمده اند و توان مالی خرید دارو ندارند یا کودک کاری باشند که مسئولان سدمعبر شهرداری ترازویشان را شکسته و بانویی باردار که همسرش او را ترک کرده و ناچار است دستفروشی کند، معمولاً از ترحم برانگیزترین سناریوهایی است که این افراد استفاده میکنند.
***روایت چهارم؛ عاشقم! به من کمک کنید
در یکی از معابر مناطق مرکزی و پرتردد شهر که ساختمانهای اداری و پزشکی زیاد است، مردمی که در حال عبور از پیاده رو هستند، مسیرِ طی شده را دوباره به عقب بر میگردند. پسر جوانی بدون اینکه روی لباسش برچسب نام و نشانی وجود داشته باشد، مدام کلاهش را از روی سرش بر میدارد و تند تند سعی میکند با نوک انگشتان، کف سرش را که تراشیده بخاراند. حرکتی که هویت جعلی او را در آن لحظه را بیشتر تایید و داستانش را در آن معبر پرتردد، باورپذیرتر کند. افرادی که دست به جیب میشوند، پول خوبی هم میدهند. خبری از مبلغی کمتر از ۵ هزارتومان نیست. ماجرا از این قرار است که خودش را سرباز معرفی کرده و در این شهر غریب است. نزدیک ایام ولنتاین یا همان روز فرنگی اخیراً باب شده موسوم به «روز عشق» از مردم میخواهد مبلغی کمک کنند تا شرمنده دختری که به تازگی با او آشنا شده نماند. میخواهد برایش هدیه بخرد، اما خب! وضعیت دخل و خرجش بنابه شرایطی که دارد، با هم نمیخواند. انقدر کلمات را با حیا مطرح میکند که هر رهگذری جذب میشود اگر هم دستش توی جیب نرود و کمک نکند مهربانانه و تحسین برانگیز نگاهش میکند و چند نفری هم میگویند که خوشا بحال دختری که چنین عاشقی دارد...
چاشنی عاشقانه و یک مناسبت خاص
اما مگر قرار است عشق پای آدم را به تمنا از دیگران باز کند؟ یعنی نمیتوانست همین حرفها را با لباس معمولی بزند؟ نه! به احتمال زیاد آن وقت مردم کمک نمیکردند. چرا وقتی رهگذران از او میپرسند چند ماه خدمت است به هر کس یک پاسخ میدهد؟ چرا مرد دقیقی که از او پرسید کجا خدمت میکند را بی پاسخ گذاشت و گفت: «کمک نمیکنی، اذیت هم نکن!» بیش از این هم بارها اخبار سودجویی از لباسهای مقدس نظامی و سربازی برای فریب مردم را خوانده و شنیده ایم. یکی، دو سال قبل سربازانی حوالی میدان آزادی، ترمینال بعثت و میدان راه آهن در حالیکه کوله سربازی روی دوششان بود، میگفتند که غریب هستند و برای برگشتن به خانه پول کافی ندارند و حالا این نمونه امروزیتر همان ترفند قدیمی در این معبر با کمی چاشنی عشق و عاشقی. سربازی که در روز عشق میخواهد برای دختر موردعلاقه اش هدیه بخرد، اما در توان ندارد.
جوانها زودتر فریب میخورند
بیشتر افرادی که به او پول میدهند هم معمولاً جوان هستند مثل خودش و تحت تاثیر عواطف، مبالغ قابل توجهی کمک میکنند. پا به سن و سال گذاشته ها، اما مو را از ماست بیرون میکشند، سئوالهای یکی، دو نفر دستپاچه اش کرده. یک ربع، ۲۰ دقیقهای بین جمعیت محو میشود و دوباره بر میگردد. مردی از سر دلسوزی به بانوی میانسالی که میخواهد مبلغ خوبی کمک کند، میگوید: «فکر میکنی خریدن و پوشیدن این لباس کاری دارد، میروند میدان گمرک میخرند و از من و شما کلاهبرداری میکنند.»
***روایت پنجم؛ کودکانی برای فریبِ ما
«سلام عمو! ببخشید مامانم را گم کردم، تلفن همراهت را میدهی شماره اش را بگیرم تا پیدایم کند؟» این جمله و جملاتی شبیه همین، داغ دل بعضی رهگذران شده همین چند وقت قبل. مردم از همه جا بیخبری که گمان میکردند آن کسی که روبرویشان قرار گرفته واقعاً کودکی مظلوم و نگران است که حتماً باید با والدین خودش تماس بگیرد و از نگرانی بیرون بیاید. به فکر چه کسی میرسد که یک پسربچه کوچک که گم شده یا آن یکی که با لباس فرم مدرسه نگران این است که چرا پدر یا مادرش برای برگرداندن او به خانه دیر کرده اند، دروغ میگوید؟ از کجا به فکرش برسد که کودک، عضوی از یک گروه خلافکار و قاپ زنی است که در بزنگاهی بین جمعیت گم میشود و تا به خودشان بیاند سوار موتورسیکلت همدست خود میشود و تلفن همراهش را میدزدد. آدمهایی که چنان جا میخورند که تا مدتها پشت دستشان را داغ میکنند تا به کسی کمک نکنند. چنان زخم خورده اند کهای بسا نیازمندی حقیقی از آنها کمک بخواهد، اما نتوانند اعتماد کنند و به ظاهر بی تفاوت از کنارشان عبور کنند در حالیکه جدالی درونی گریبان گیرشان شده که: اگر واقعاً راست گفته باشد چه؟ /اگر مثل آن بچه کلاهبردار از آب در بیاید چه؟ بنابراین و متاسفانه در موقعیتهای دیگر، ریسک نمیکنند و عطای کمک کردن را به لقایش میبخشند.
آب پاکی روی دست متقلّبان میریزیم
بچهها برای باندهای تکدی گری و خلافکار شهری معمولاً حکم غذای در قلاب برای ماهی را دارند؛ حکم طعمه برای شکار. چهره معصوم و لحن ظریف صدایشان چنان حس ترحم و وجدان مخاطب را قلقلک میدهد که نتوانند پاسخ منفی دهند و کمک نکرده عبور کنند. قرار نیست به همه بچهها بدبین شد، اما اگر جایی نیاز به کمک شد و دلمان کوتاه نیامد که بی تفاوت عبور کنیم، تلفن همراهمان را هرگز و به هیچ بهانه و دلیلی به دست کسی ندهیم. رو به دیوار در قسمتی از معبر که امکان کیف و گوشی قاپی کم است یا وجود ندارد، شماره تماس خواسته شده را شماره گیری و تلفن را در حالت پخش صدا بگذاریم تا پیام را منتقل کند در حالیکه تلفن همراه را محکم در دست خودمان نگه داشته ایم. میتوانیم از هندزفری هم کمک بگیریم.
وقتی شگرد و تبهکار لو میرود
کار بهتر دیگری هم میتوان انجام داد، بخواهیم شماره تماس را بگویند و خودمان با ذکر یک نشانی از فرد، پیام را مخابره کنیم. در چنین در خواست هایی، مهم مخابره پیام است. کسی که واقعاً نیاز به کمک داشته باشد، چانه نمیزند یا اصرار نمیکند خودش تلفن همراه را به دست بگیرد، اما فرد سودجو یا کسی که ریگی به کفش دارد، به لطایف الحیلی تاکید میکند که حتماً خودش تلفن همراه را به دست بگیرد. میتوان سراغ مغازههای اطراف رفت که تلفن ثابت دارند و از آنها خواهش کرد با شماره موردنظر تماس بگیرند. اگر این شگرد باشد این روش کمک میکند مغازه دار واکنش نشان بدهد یا فرد پا پس بکشد و ماجرا لو برود. ما قرار نیست به کسی بدبین باشیم یا دست از خیرخواهی برداریم، اما همه اینها برای این است که بالاخره حق را به حقدار و کمک را به فرد مستمند برسانیم.