عملیات والفجر ۸ یکی از بزرگترین عملیاتهای رزمندگان ایرانی بود که ضربات سنگینی را به دشمن وارد کرد. در این عملیات نیروها و فرماندهان بزرگی شرکت کردند و تأثیر زیادی در روند عملیات داشتند. شهید محمدرضا اسحاقزاده فرمانده گردان حضرت معصومه (س) لشکر علی ابن ابیطالب در سوم اسفند ۱۳۶۴ در این عملیات به شهادت رسید.
شهید محمدرضا اسحاقزاده در اول تیر ۱۳۴۳ به دنیا آمد. تولدی خوشیمن برای خانواده که فضای خانه را به کلی تغییر داد. مادر درباره تولد محمدرضا مىگوید: «قبل از او پسر دیگرى به نام رضا داشتیم که فوت کرد. نام این پسر را به نام امام رضا (ع)، محمدرضا گذاشتیم و در دو سالگى گوسفندى براى او عقیقه کردیم.»
از همان کودکی بجهای فعال و پر جنب و جوش بود. چون در خانوادهاى مذهبى بزرگ شده بود، در خردسالى علاقه خاصى به مسجد داشت. با وجود سن کم مکبر بود و بعدها مؤذن شد. همزمان با اوجگیرى مبارزات مردم علیه رژیم پهلوى، محمدرضا علاوه بر تحصیل، در کنار مردم براى سرنگونى رژیم طاغوت فعالیت مىکرد.
در راهپیمایىها با جوانان شرکت داشت و حتى در کنار جاده به راننده ماشینها مىگفت، بگویید «مرگ بر شاه.» در عبادت توفیق الهى داشت. اوقات فراغت را با تلاوت قرآن سپرى مىکرد و تا حد امکان روزهاى دوشنبه و پنجشنبه روزه مىگرفت. برادر شهید در مورد سبک عبادتهای شهید اسحاقزاده میگوید: «در فصل بهار یک شب براى آبیارى زمین رفته بودیم. مدتى مشغول کار بودیم که متوجه شدیم شهید در کنار ما نیست. در جستوجوى او بودیم، ناگهان دیدم او مشغول نماز شب و راز و نیاز است.» او به نماز شب بسیار مقید بود. هر وقت براى نماز شب بیدار مىشد چراغ را روشن نمىکرد تا بقیه خانواده از خواب بیدار نشوند.
پس از پیروزى انقلاب اسلامى در سال ۱۳۵۹، عضو سپاه پاسداران شهرستان قم شد. شش ماه در قم به عنوان بسیجى بود و بعد از آن عضو رسمى سپاه شد. همسرش تعریف میکند که شرط او براى ازدواج این بود که گفت من پاسدار هستم و ممکن است حتى یک ساعت هم نتوانم نزد شما باشم. و، چون من از خانواده مذهبى بودم شرط او را قبول کردم.
همسر ایشان مىگوید: «به مدت یک ساعت نماز شب مىخواند. طورى عمل مىکرد که کسى متوجه نشود. حتى من از خواب بیدار نشوم. یک شب که براى نمازشب بیدار شده بود، صدایى بلند شد که من با شنیدن صدا از خواب بیدار شدم و به دنبال او دویدم که او را بیدار کنم. اما او از پشت پرده بیرون آمد و من تعجب کردم. به من گفت حالا که متوجه شدى. مىتوانى وضو بگیرى و نماز شب بخوانى. بعد از این هیچگاه تو را بیدار نمىکنم، اگر مایل بودى خودت بیدار شو.»
با شروع جنگ تحمیلى به جبهههاى حق علیه باطل رفت. رفتن به جبهه را وظیفه شرعى خود مىدانست؛ چون دستور امام بود. مىگفت: «انشاءالله در جنگ پیروز مىشویم.» او در جبهه عهدهدار مسئولیتهاى مختلفى از جمله فرمانده گروهان، مسئول انتظامات، مسئول پاسگاه و مسئول ستاد مقاومت شهرى بود. در لشکر على ابن ابیطالب (ع) فرمانده گردان حضرت معصومه (س) بود. همچنین عضو اداره اطلاعات بود و فعالیت تبلیغاتى نیز مىکرد. وقتى از شهید سؤال مىشد: «چرا جلوى دوربین نمىآیى؟» مىگفت: «این با اخلاص انسان منافات دارد. من به جبهه مىروم براى رضاى خدا.»
او گرایش خاصى به افکار شهید مطهرى داشت و کتابهاى آیتالله مکارم و آقاى سبحانى را مطالعه مىکرد. همسر شهید از آخرین دیدارش مىگوید: هر موقع به جبهه مىرفت، دختر کوچکم گریه مىکرد. آخرین مرتبه که به جبهه رفت و خداحافظى کرد صورت دخترش را بوسید. حالت رفتنش طوری بود که انگار دیگر برنگشتی در کار نخواهد بود. مادر و همسر از حالات محمدرضا احساس کرده بودند که این آخرین دیدارشان خواهد بود.
شهید محمدرضا اسحاقزاده کمی بعد در تاریخ ۳/۱۲/۱۳۶۴ در منطقه عملیاتى والفجر ۸ (فاو) - که فرماندهى گردان حضرت معصومه (س) رابه عهده داشت- بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکر مطهر ایشان پس از حمل به زادگاهش، در بهشت شهید محمدى روستاى قلعهنى به خاک سپرده شد.