ما به وعده ژنرال ایمان داریم، اما تو چطور؟ بیا و باور کن و دست از لجاجتت بردار، نمیدانی؟ «کله خیر، کله خیر، یقیناً کله خیر».
فارس نوشت: میدانی در کنارت بر زمین نشستن یک ژنرال آن هم وقتی که در درد پیچیدهای و دنیا رهایت کرده، یعنی چه؟ میدانی در اضطرابِ ترس، «حبیبی» صدایت بزند چه حسی دارد؟ اصلاً لطف بوسه گردنشکن داعشیها و به تحیر کشاننده تحلیلگران سیاسی و نظامی غرب بر پیشانی رنجکشیده روستاییها را میدانی؟ اینها چه سؤالات خامی است دیگر، خب معلوم است که نمیدانی! اینها را فقط ما میدانیم، خودِ خودِ زجر چشیدهمان! ما خوزستانیهایی که حالا هر وقت به عقب برمیگردیم، دعایمان این است که «ای کاش نگهش میداشتیم، برای همیشه» و «ای کاش میشد نور را در شیشه و کوه را در خانه زندانی و از چشم بد دور کرد.»
پیرمرد
پیرمردمان چفیهاش را محکم کرد و از دور به گلایه دوید، دلش خون بود و دستهایش زنده زنده از دنیا کوتاه! سیل تا سایه خانهاش بالا آمده بود و وای از روزی که آدم دیگر امیدی برای از دست دادن نداشته باشد، اما ژنرال میخندید، نه به غصه مرد که به شوق آرام دیدن چهره آفتاب سوختهاش در هیجان بود!
هیچ کس آنچه را که میدید باور نمیکرد، چشمهای ژنرالِ شصتوچند ساله میدرخشید و گویی قاسمِ ۲۰ ساله عملیاتهای دفاع مقدس شده بود، تیزپا از قایقی به قایقی و از سیلبندی به سیلبند دیگر به آغوش میکشید و لبخند میبخشید، او آمده بود تا با مردم یکی و در آه پیرمرد ذوب شود: «علیکم السلام حبیبی»!
پیرمرد شوکه شده بود و میخواست تنش را عقب بکشد، «ژنرال با من است؟ من محبوب اویم؟ منِ سیلزده بیخانمان؟ منی که دارم با ندارم یکی است؟» ژنرال، اما خندید و بر بوسه پیرمرد بوسه نشاند: «أمطار موجود زعلان! أمطار ما یجی زعلان! کله خیر، کله خیر، یقیناً کله خیر.»
انشاءالله
همه خندیدند، حتی پیرمرد و انشاءالله کلهخیری گفت، ژنرال به شوخی سر به سرش گذاشته بود که «باران بیاید دلخوری، باران نیاید دلخوری، همه خیر است، اینها همه خیر است، به یقین میگویم که خیر است» و به آغوشش کشید تا عطر مردانگی و اطمینان را سلول به سلول و رگ به رگ در وجود روستا تکثیر کند.
هوسه
و، اما هوسه، تو میدانی هوسه را برای که میخوانند؟ تو آیا از شیخ عشیره چیزی شنیدهای؟ «حَیوله اکبار الملعب، حیوله اکبار الملعب» میدانی به چه معناست؟ این هوسه را وقتی در فروردین ۱۳۹۸ زیر پای ژنرال زمین زدند شنیدهای؟ که یعنی «آهای بزرگان میدان، شما که بزرگزادهاید، صحیح، اما برای خوشامد گفتن پیشقدم شوید، چون بزرگ آمده» و این شریفترین پذیرایی شیوخ عرب از عزیزی، چون ژنرال بود، پاهایشان را در استقبال از کوه، چون سجیل طیراً ابابیل بر زمین میکوفتند و هرچند غصهدار و با خانههایی خموده زیر سیلی سیل، اما از شوق حقیقتِ محبتش در خویشتنشان نمیگنجیدند.
درد
سیل احاطهمان کرده بود، مثل جنگ، مثل صدام، مثل بمبهای خوشهای و آبها بالا میرفت و نگرانی ژنرال بالاتر! او از سوریه و داعش دل کنده بود تا اینبار به مقاومتی دوشادوش مردان چفیهپوشِ خوزستان دل بدهد که بگوید جهاد یعنی تلاش؛ تلاشی برای حفظ کرامت انسانها، حال گاهی در سوریه، گاهی در لبنان، گاهی در حصار غزه و گاهی حوالی خودمان، یعنی در خوزستان.
هنوز طنین حنجرههای «حیدر حیدر» گویی که هیبت کلمات ژنرال آنها را تا پای سیلبندها بند کرده بود از گوش خوزستان نیفتاده، ژنرال ایستاد و ارتشش را خطاب داد: «در حال حاضر بسیاری اصرار میکنند که برای دفاع از حریم اهلبیت به سوریه اعزام شوند، اما خوزستان در این حادثه نوعی دفاع از حرم است، زیرا دفاع از حرم چه چیزی بالاتر از این است که کرامت یک انسان را حفظ کنید تا از خانهاش آواره نشود یا اینکه در اردوگاهها کرامتش حفظ شود.»
او آمده بود با ارتشی از جنس غیرت و به رنگ رشادت تا بگوید خداوند سرنوشت هیچ ملتی را جز به دست آنها تغییر نخواهد داد که آهای نه مدیر و وزیر، نه! که با شمایم، شما مدافعین حرم، حرم این بار اینجاست، خوزستان! سیل یک وقت سرکشی نکند، حواستان باشد حرمت خانهها نشکند، اگر در جستوجو و مرد مِیدانید، بسم الله.
آغوش
اصلاً بگو ببینم، شده آب خانهات را ببرد و تو از خانه فقط با یک قاب بیرون زده باشی؟ شده که یک عکس بشود همه زندگیات و آن را روی سر بگیری تا ژنرال بیاید و در آغوشش رها شوی؟ اصلاً تو مردهای بادیه را میشناسی؟ میدانی که هر جایی گریه نمیکنند؟
مرد عکس روحالله را روی سر گرفته بود، گریه بود، اما نه در آغوش غریبهها، او چشم به راه آمدن ژنرال دوخته بود، چشم به راه سرباز روحالله، تا پناه هقهقش شود، تا بغض فروخوردهاش را در آغوش کوه زمین بزند و دیوارهای خیس و تا مرزِ فرو ریختنِ خانهاش را نشانش دهد، زخم را که سر دست نمیگیرند، درد را فقط باید به همدرد نشان داد، به ژنرال، به فرماندهی که نگفت من کجا و این دهاتیها کجا؟
عشیره سیلزدهها
راستش این قصه سر دراز دارد، ژنرال که تمامشدنی نیست، دنبال چه میگردی؟ گوش تیز کن، مادرهای خوزستانی در عشیره سیلزدهها هنوز لالاییاش را میخوانند، اصلاً تو گهوارههایمان را دیدهای؟ عطر حاج قاسم را چه؟ ژنرال، چون آیینه در رگهای خوزستان تکثیر شده و حالا به هر طرف که میچرخیم انعکاسمان تصویر لبخند اوست! واضح و ساده و صمیمی.
ما حالا میدانیم که باید جاری باشیم و از مشکلات بگذریم، اما قوی، ما میدانیم که «ملت شهادتیم، ما ملت امام حسینیم و ما مرد این میدان هستیم»، دستهایمان را ببین، هنوز بوی رملهای تفتیده فکه را میدهد، بوی خون، بوی شهادت، بوی ایستادن تا پای جان، سیل؟ تحریم؟ اینها برای خطهای که هیبت لبخند ژنرال را به دوش میکشد، شوخی است، ما به وعده ژنرال ایمان داریم، اما تو چطور؟ بیا و باور کن و دست از لجاجتت بردار، نمیدانی؟ «کله خیر، کله خیر، یقیناً، کله خیر.»