کد خبر: 1073321
تاریخ انتشار: ۰۱ دی ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با مادر شهید مدافع حرم عباس آبیاری که دی‌ماه ۹۴ به شهادت رسید
همسرم ۷ ماه بعد از شهادت پسرم راهی دفاع از حرم شد وقتی همرزم شهید عباس آبیاری خبر شهادت او را به مادرش داد، مادر تنها یک جمله پرسید: «پسرم خوب جنگید؟ او مرا شرمنده حضرت زینب (س) نکرد؟» مادر، اما از روز شهادت فرزندش تا به امروز اشکی نریخت تا دل دشمنانمان را شاد نکند. بر طعنه طاعنان هم صبر پیشه کرد. این روایت آشنای مادران شهید است
صغری خیل فرهنگ

وقتی همرزم شهید عباس آبیاری خبر شهادت او را به مادرش داد، مادر تنها یک جمله پرسید: «پسرم خوب جنگید؟ او مرا شرمنده حضرت زینب (س) نکرد؟» مادر، اما از روز شهادت فرزندش تا به امروز اشکی نریخت تا دل دشمنانمان را شاد نکند. بر طعنه طاعنان هم صبر پیشه کرد. این روایت آشنای مادران شهید است. شهید مدافع حرم عباس آبیاری از بسیجیان نیروی یگان ویژه فاتحین بود. از جوانان دهه هفتادی که در ۸ دی ۱۳۷۰ متولد شد و در ۲۱ دی ۱۳۹۴ در منطقه خان طومان سوریه به همراه ۱۳ نفر از همرزمانش در یگان فاتحین به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکرش هفت ماه بعد از شهادت به آغوش خانواده بازگشت. آنچه در پی می‌آید ماحصل همکلامی ما با شهناز فریادرس، مادر شهید عباس آبیاری است.

اولین خاطره‌ای که از عباس به یاد دارید، مربوط به چه مقطعی از زندگی‌اش می‌شود؟
عباس فرزند سوم و تنها پسرم بود. هشت دی ۷۰ در بیمارستان نجمیه تهران به دنیا آمد. یادم است وقتی پزشک عباس را برای اولین بار به آغوشم داد، به من گفت گویا خدا با تمام حوصله این پسر را خلق کرده است. آنقدر که عباس زیبا بود. این اولین خاطره قشنگ من از عباسم است.

گویا همسرتان هم پاسدار بودند؟
بله، پدر عباس پاسدار بود. در دوران دفاع مقدس از سن ۱۳سالگی در جبهه حضور داشت و به مقام جانبازی رسید.
من و همسر م سال‌ها بعد از جنگ یعنی تا سال ۷۳ در منطقه بودیم. ایشان بعد از جنگ برای پاکسازی مناطق مین‌گذاری شده و تفحص شهدا می‌رفت. ما در دزفول زندگی می‌کردیم. قبل از تولد عباس به تهران آمدیم و مدتی بعد دوباره به دزفول برگشتیم و تا سه سالگی عباس در دزفول ماندیم. همسرم عباس را از همان دوران خردسالی با خودش به تفحص شهدا و پادگان می‌برد و او از همان زمان با تمام سلاح‌ها آشنا شده بود. بزرگ‌تر هم که شد اطلاعات و توانمندی‌اش بیشتر شد و در مسابقات تیراندازی سپاه شهریار همیشه مقام اول را کسب می‌کرد.

پس عباس آقا از کودکی با پادگان محل کار پدرش و فضا‌های اینچنینی آشنا بود؟
همین طور است. پسرم از نوجوانی به پایگاه بسیج می‌رفت. وقتی ساکن شهریار شدیم، وارد پایگاه بسیج امام جعفر صادق (ع) در فاز یک شهرک اندیشه شد. در بحث بسیج همیشه فعال بود و بعد هم وارد گردان عملیاتی امام حسین (ع) شهریار شد. فرمانده‌اش شهید مرتضی ابراهیمی از شهدای مدافع امنیت بود. آقای ابراهیمی آبان ۹۸ شهید شد. عباس از کودکی با روحیات بچه‌های جنگ و جبهه کاملاً آشنا بود. همیشه از پدرش در مورد جنگ می‌پرسید و اطلاعات جمع می‌کرد. همیشه به من می‌گفت مادر من تک پسر هستم اگر جنگ شد اجازه می‌دهی جبهه بروم و شهید شوم؟ من آن زمان اصلاً فکر نمی‌کردم زمانی دوباره جنگی رخ دهد برای همین می‌گفتم بله اجازه می‌دهم تو بروی از خاک میهنت دفاع کنی.

در فضای مجازی خواندیم که عباس آقا ورزشکار هم بود؟
پسرم ۱۵ سال داشت که سراغ ورزش هاپکیدو رفت. هر ورزشی مثل فوتبال و ژیمناستیک ثبت نامش می‌کردیم اصلاً علاقه نشان نمی‌داد و بعد از یک جلسه پشیمان می‌شد. می‌گفت «این ورزش‌ها لباس مناسب ندارند من دوست ندارم.» خودش یک روز باشگاه رفت و در رشته هاپکیدو ثبت نام کرد. در چندین مسابقه ملی و کشوری هم شرکت کرد و در تمام مسابقات مقام آورد. مدرک مربیگری‌اش را از کره گرفته بود.

چطور فرزندی بود و چه شاخصه‌های اخلاقی داشت؟
عباس ۲۴ سال داشت که به شهادت رسید. در این ۲۴ سال چشمش به صورت نامحرم نیفتاد و هر موقع می‌خواست با خانم نامحرمی صحبت کند، سرش پایین بود. دو سال پیگیر کار‌های رفتنش به سوریه بود. اوایل ما نمی‌دانستیم در حال انجام کارهایش برای اعزام به سوریه است، ولی بعد از مدتی مطلع شدیم. در مورد دانشگاه هم می‌گفت اگر بخواهم دانشگاه بروم، پیگیری‌ام برای رفتن به سوریه کمرنگ می‌شود.

در نهایت چطور شد لباس جهاد به تن کرد؟
در همان زمان که جنگ داعش و تکفیری‌ها شدت گرفته بود، عباس فیلم‌ها، تصاویر، مطالب و اخبار مربوط به جبهه مقاومت را پیگیری می‌کرد و به من نشان می‌داد. می‌گفتم عباس این چیز‌ها را به ما نشان نده. می‌گفت باید قبول کنی که من روزی شهید می‌شوم و ممکن است اسیر داعشی‌ها شوم. باید خودتان را برای هر اتفاقی آماده کنید. عباس همراه پدرش از سال ۹۱ از طُرق مختلف چند باری اقدام کرد و دوره‌های آموزشی رفت، اما چون پدر و پسر بودند اسمشان را برای اعزام نمی‌نوشتند. در نهایت عباس اربعین ۹۴ تصمیم گرفت به عراق برود و از آنجا اقدام کند، اما پیگیری‌هایش فایده‌ای نداشت. عباس وقتی از کربلا برگشت با پدرش به پایگاه شهید انارکی رفت. دوره‌های آموزشی پدر و پسر از آنجا شروع شد و ۴۰ روز بعد از دوره آموزشی عباس در سال ۹۴ به سوریه اعزام شد.

پدر و پسر هر دو با هم اعزام شدند؟
همسرم ابتدا نتوانست برود. ناراحتی من هم از این بود که چرا همسرم همزمان با عباس به سوریه اعزام نشد. ایشان هفت ماه بعد از شهادت عباس راهی سوریه شد.

شهادتش چطور رقم خورد؟
آنچه همرزمانش برای ما روایت کردند این است که عباس و همرزمانش ۲۱ دی وارد منطقه عملیاتی خان‌طومان می‌شوند و طی عملیاتی ۱۳ نفر از بچه‌ها به شهادت می‌رسند. عباس من و عباس اسمیه و میثم نظری آخرین شهدای ساعات پایانی این عملیات بودند. عباس بیسیم‌چی فرمانده‌شان بود. عباس همیشه روی دو پا می‌ایستاد و تیراندازی می‌کرد. همرزمانش می‌گفتند بنشین و شلیک کن. عباس می‌گفت تیری که قسمت من نباشد به من نمی‌خورد. روی هر گلوله اسم کسی که قرار است شهید شود نوشته شده! غروب همان روز عباس با تیر تک تیرانداز که به پهلویش اصابت می‌کند به شهادت می‌رسد.

خبر شهادت دردانه‌تان را چطور شنیدید؟
خبر شهادت و عکس ۱۳ شهید در فضای مجازی پخش شده بود، اما به دلیل اینکه من عمل قلب انجام داده بودم تا چهارم بهمن خبر شهادت را به تأخیر انداختند. ابتدا گفتند عباس مجروح شده است و بعد خبر شهادتش را به من دادند.

گویا خیلی صبورانه با دوستان و همرزمان شهید که به دیدار شما آمده بودند برخورد کردید.
بله، زمانی که فرمانده اش به دیدار ما آمد، توقع هر نوع برخوردی داشت. وقتی من به ایشان رسیدم تنها سؤالی که از او پرسیدم این بود که عباس من چگونه جنگید؟ ما را شرمنده حضرت زینب (س) نکرد؟ من طوری پسرم را تربیت کرده بودم که غیرتی، چون ابوالفضل عباس (ع) داشت. فرمانده‌ا‌ش در پاسخ سؤال من گفت شما اولین مادر شهیدی هستی که اینگونه می‌گویی و از ما می‌پرسی عباس ما را شرمنده نکرد و چگونه جنگید. مطمئن باشید که عباس شما را سربلند کرد. من گاهی به خاطر این صبرم طعنه می‌شنوم. می‌گویند تو برای عباس نامادری هستی! چطور می‌توانی گریه نکنی! من در هیچ یک از مراسم‌های عباس گریه نکردم و گریه هم نخواهم کرد. عباس امانت خدا دست من بود و به بهترین نحو تحویل خدا دادم. من که بالاتر از حضرت زینب (س) نیستم که بخواهم برای شهادت عزیزم گریه کنم. حضرت زینب از صبر خودش به ما عطا کرده است. من و پدرش در هیچ کدام از مراسم‌ها لباس سیاه به تن نکردیم و از همه می‌خواستیم به ما تبریک بگویند نه تسلیت! و خدا را شکر می‌کنم که من لایق بودم مادر عباس باشم و ۲۴ سال کنارش زندگی کنم.

پیکرش را چه زمانی به شما تحویل دادند؟
بعد از شهادت بچه‌ها به دلیل ناآرامی منطقه نمی‌توانستند پیکر شهدا را عقب برگردانند، برای همین پیکر‌ها در منطقه ماند و توسط احرار شام به اسارت در آمد. پیکر عباس هفت ماه بعد از شهادتش در ۷ تیر ۹۵ مصادف با شب ۲۱ رمضان به خانه بازگشت. تنها یک دنده شکسته و جمجمه تمام آن چیزی بود که از پسرم به ما رسید.

فرازی از وصیتنامه شهید
مردم این زمانه ما را سرزنش می‌کنند که کجا می‌روی و با چه کسی می‌جنگی؟ اما اینان غافلند که ما نمی‌رویم و قدم برنمی‌داریم بلکه ما را صدا می‌زنند و قلب ما پای ما را به حرکت وا می‌دارد؛ و آیا جز این است که دختر امام علی (ع) و حضرت زهرا (س) و کودک سه ساله امام حسین (ع) روی پیشانی ما مهر شهادت زده‌اند! خون ما مگر رنگین‌تر از خون علی‌اکبر و قاسم است. ما نمی‌گذاریم خواهر امام حسین (ع) دوباره به اسارت برود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار