کد خبر: 107020
تاریخ انتشار: ۱۲ آبان ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
مثل زندگی
چشم باز می‌کنم. پنکه سقفی دارد بالای سرم می‌چرخد. باد خنک آرام روی صورتم می‌دود، دست می‌برم و عرق پیشانی را با پشت دست پاک می‌کنم. چشم می‌دوانم توی اتاق با دیوارهای بلند و سیاه که مثل خانه عنکبوتان غم گرفته است. سر می‌چرخانم و به ردیف چند تخت که در کنار تخت من تکیه به دیوار بلند دارد نگاه می‌کنم؛ تخت‌هایی با زن‌هایی در میان. هر کدام لباس بلند و گشادی به رنگ تیره و رنگ پریده چون من به تن دارند با موها و صورت‌هایی پژمرده که بیشتر به خانه اندوه مانند است با لبخندهایی تصنعی به صورت. من سردم است. در این گرمای تب‌دار نیمه تابستان سردم است. در خودم جمع می‌شوم و ملحفه سفید رنگ پریده را بر سر می‌کشم و به آرامشی ساختگی پناه می‌‌برم. مثل مرغکان به آب افتاد در خودم غرق می شوم و در این هجوم اندیشه‌ها کسی ملحفه را از روی صورتم کنار می‌زند. از رویارویی با دیگران به هراس می‌افتم. دلم می‌خواهد به اتاق تنهایی به دور از این مادران و کودکان پرتاب شوم. من کسی را به دنیا آورده بودم؛ دنیایی بزرگ، بزرگ، بزرگ. من می‌گریزم از این دنیای طفلی چنین حقیر که صدای گریه آن به ناله موران مانند است و من دوباره در خودم گم می‌شوم.
شهریار ملحفه را از روی صورتم کنار می زند و به صورتم می‌خندد. خنده روی صورتش نقش می‌بندد، مثل نقش‌های روی شیشه‌های باران زده. لحظه‌ای بعد دسته‌ای گل بین صورت من و شهریار قرار می‌گیرد. صورت شهریار می‌ماند پشت دسته گل و من تنها شاخه‌های گل را می‌بینم. آه می‌کشم و خیره می‌شوم روی کارت مانده لای برگ‌ها، دوستت دارم.
دسته گل کنار می‌رود و صورت شهریار می‌ماند جلوی صورتم، بدون خنده. شهریار فنج می‌رود. خنده به صورتش بازمی‌گردد و با هیجانی مضاعف دست‌هایش را مشت می‌کند، می‌نشیند روی لبه تخت و می‌گوید: دیدیش؟ دیدیش؟ همون بچه‌ای که از خدا خواسته بودم. الان رفته بودم توی اتاق نوزادا. پرستار اخم کرده بود و با نگاهش از من سؤال کرد، گفتم پدر میترا هستم، می‌دونی چی گفت:‌من تنها به شهریار نگاه می‌کنم. انگار کودکی دو ساله شده که با هدیه‌ای جهان را به او داده‌اند. با نگاهش در انتظار پاسخم می‌ماند، جوابی که نمی‌گیرد خودش می‌گوید: پرستاره گفت میترا؟ گفتم بله می‌می‌ میترا پاکپور. پرستار لباس عجیبی به تن من کرد، با کفش‌های پلاستیکی. میترا خواب بود. پرستار می‌گفت: دخترت ما شاءالله خوش خوابه، من بهش گفتم به مادرش رفته اما پرستار صورتش در هم رفت. راستی شمسی چرا صورت پرستار در هم رفت؟! شهریار دسته گل را روی سینه من می‌گذارد. مثل تاج‌های گل که رو سینه میز می‌گذارند و دستش آرام می‌لغزد روی دستم و مرا نوازش می‌کند. مهربانی می‌دود توی نگاهش و چشم می‌اندازد به صورت اندوهبار من و آهسته می‌گوید: حتماً خیلی زجر کشیدی. من همیشه پیشت هستم، نگران نباش. اشک می‌دود توی چشم‌هایم و حلقه می‌شود و می‌دود روی گونه‌ام. بغض می‌کنم و مثل کودکان در خودم فرو می‌روم. شهریار دستپاچه می‌شود دسته گل را از روی سینه‌ام برمی‌دارد و روی سینی کنار تختم می‌گذارد. با دلواپسی می‌گوید: چی شده برای چی گریه می‌کنی. دلم می‌خواهد همه چیز را به او بگویم، از هجمه‌ای که مثل آوار هنگام تولد کودک رویم هوار شده، انگار به دنیای دیگری پرتاب شده بودم و به دنبال جزیره تنهایی می‌گشتم که تنها خودم، کودکم و همسرم در آن باشند. با حالت بغض کرده هق هق می‌کنم و می‌گویم: شهریار منو از اینجا ببر. تو رو خدا منو از اینجا ببر. شهریار به من نزدیک می‌شود. دوباره می‌نشیند روی لبه تخت و دست‌هایش می‌لغزد روی دست‌هایم. مثل کسی که مرده‌ای را لمس کرده باشد به دست‌هایم نگاه می‌کند و می‌پرسد چقدر سردی، نگاهش نمی‌کنم. در کلامش آهنگی از دلشوره موج می‌زند.
نفسم به شماره می‌افتد رو می‌کنم به شهریار، التماس را در نگاهم می‌خواند و دلشوره می‌دود توی نگاهش. می‌گویم: شهریار اینجا برام مثل زندان می‌مونه، با نگهبان‌های سفید پوش. خودت به رفتار اونا نگاه کن. همیشه در حال فریاد کشیدن هستن. من میترا رو به خدا سپرده‌ام. بچه‌های مردم رو مثل گوشت قربونی به هر طرف می‌برند. انگار نه انگار که خودشون هم مادر باشند. مثل آدم‌هایی که عقده‌های حقارت وجودشون رو فرا گرفته باشه رفتار می‌کنند. چشمشون به دست آدمه. انگار نه انگار که دارن کار می‌کنن و حقوق می‌گیرن. اصلاً به من چه بیمارستان دولتی همینه دیگه. آدم سالم میاد اینجا افسرده میشه وای به حال ما. شهریار چشم دوانده توی چشم‌هایم و می‌گوید: اما این شرایط رو باید یک جوری تحمل کرد. فریاد می‌زنم تو مجبور نیستی تحمل کنی شهریار. می‌دونی چون که تو اینجا نیستی تو به ملاقات من اومدی و حالا میری جایی بیرون از این میله‌ها. گاهی با خودم فکر می‌کنم انگار هزار سال اینجا گرفتار شدم. دردی نهان وجودم را فرا می‌گیرد. حیرت می‌کنم از خودم و از آدم‌هایی که الحرام را فرا گرفته‌اند. چرا آدم‌ها اینطور شده‌اند همیشه فکر می‌کنند کسی را درک کرده‌اند اما حتی با او همراه هم نمی‌شوند. شهریار هم به من می‌گوید افسرده‌ام، حالا دیگر افسردگی جزئی از وجود من شده، پرستار از در وارد می‌شود. نفسم به شماره می‌افتد و می‌گوید میترا پا شد، برو سراغش. از تخت به زیر می‌آیم و راه می‌افتم طرف اتاق نوزاد.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار