
فقط هفت سال داشت که مادر جوانش را در یک رخداد رانندگی از دست داد و خیلی تنها بود. 24 ساعت از مرگ مادر نگذشته بود که پدر، الین را به عنوان مادر جدیدش معرفی کرد.
ناتانیه روزهای سختی را پشت سر میگذاشت چون نامادری مدام او را اذیت میکرد حتی یک روز که پسرک به یاد مادر قاب عکس او را به دست گرفته بود و میگریست الین سر رسید و با داد و فریاد آن را از دستش گرفت و به زمین کوبید.
نه، دیگر تحمل این یکی را نداشت. قاب عکس شکسته را از زمین برداشت و در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت از خانه بیرون زد.
لزلی ترنر و کتی گرادی در یک شرکت لوازم بهداشتی کار میکردند آنها دلباخته هم شده و سال 2001 پیمان زناشویی بستند. زن و شوهر جوان روزهای خوشی داشتند تا اینکه ناتانیه به دنیا آمد و خوشبختی آنها مضاعف شد. کتی به خاطر پسرش مدتی از کار شرکت کنار کشید تا اینکه او سه ساله شد. یک شب زن جوان سر میز شام به شوهرش گفت: لزلی تصمیم گرفتم دوباره سر کارم برگردم.
لزلی در حالی که تکهای از استیک را به دهانش میگذاشت پرسید: پس تکلیف پسرمون چی میشه؟
- نگران نباش عزیزم! با یکی از همکارام صحبت کردم یه پرستار مطمئن رو میشناسه که بتونه مواقعی که سرکار هستیم از اون مراقبت کنه.
- باشه، اگه تو تأییدش میکنی حرفی نیست.
- پس اگه تو موافقی همین الان زنگ میزنم و ازش میخوام فردا صبح اول وقت اینجا باشه.
کتی خوشحال از اینکه بالاخره پس از مدتها دوباره سر کارش برمیگردد به اتاقش رفت. صبح روز بعد زن و شوهر مشغول خوردن صبحانه بودند که زنگ در به صدا آمد:
- کیه؟
- الین رینولدرز.
- بفرمایید داخل!
پرستار جوان پس از یک مصاحبه کوتاه استخدام شد ومراقبت از پسر کوچولوی خانواده ترنر را به عهده گرفت. کتی نیز پس از آنکه فهمید زن جوان همسرش را در یک تصادف از دست داده و او از پس هزینه اجاره خانهاش بر نمیآید تصمیم گرفت او را به صورت شبانه روزی استخدام کند و اتاق پشتی را به او بدهد. الین نیز از این پیشنهاد استقبال و زندگی جدید خود را در خانه «ترنر» آغاز کرد.
چهار سال گذشت و رابطه الین و کتی بسیار صمیمی شده بود الین آنقدر به خانواده ترنر نزدیک شده بود که حتی گاهی شبها شام را سر میز آنها میخورد. زن و شوهر جوان نیز موقعیتهای خوبی درشرکت گلید به دست آورده بودند.
در این میان لزلی در میان ساعتهای روز از شرکت بیرون میرفت تا به کارهای تبلیغاتی و انعقاد قرارداد با کمپانیهای بزرگتر بپردازد و کتی نیز اداره امور داخلی را به عهده میگرفت.
بعد از مدتی مشکل عجیبی در شرکت به وجود آمد؛ کتی هنگام بررسی پروندههای مشتریان متوجه شد قراردادهای که لزلی از آن نام میبرد اصلاً وجود خارجی ندارند و همین شک زن جوان را برانگیخت. کتی موضوع را با همسرش در میان گذاشت اما لزلی از جواب دادن طفره میرفت تا اینکه به رفتار او مشکوک شد و تصمیم گرفت تعقیبش کند.
روز سیاه
عصر یک روز تابستانی کتی به خاطر سردرد شدید از شرکت بیرون زد تا به خانه برود. از خیابان رد میشد که ناگهان خودرویی با سرعت زیاد به طرفش آمد. زن جوان خواست خود را کنار بکشد، اما دیگر دیر شده بود و او نقش بر زمین شد. لزلی که از پشت پنجره شرکت شاهد این رخداد بود بلافاصله کتی را به بیمارستان رساند. تلاش پزشکان برای زنده ماندن زن جوان بی نتیجه ماند و او پس از سه روز بر اثر خونریزی شدید جان باخت.
کتی در یک مراسم باشکوه به خاک سپرده شد. پس از مراسم خاکسپاری ناتانیه به اتاقش رفت و بدون آنکه لب به غذا بزند به خواب رفت. صبح از خواب بیدار شد و وقتی به آشپزخانه رفت پدر را دید که در کنار الین نشسته و منتظر اوست. لزلی در حالی که فنجان قهواهای را سر میکشید رو به ناتانیه کرد و گفت: ببین پسرم! مامان از پیش ما رفته و دیگه برنمیگرده، از امروز الین قراره جای اونو برای تو پر کنه.
ناتانیه با الین بزرگ شده بود و مشکلی با بودن او نداشت، اما تصور اینکه جای مادرش را بگیرد آزارش میداد.
هفتهها گذشت و رفتار الین به طرز عجیبی تغییرکرده بود. او دیگر آن پرستار مهربان نبود و گاهی برسر مسایل کوچک با ناتانیه دعوا میکرد و برای تنبیه به او غذا نمیداد. برخوردها و بدگوییهای الین روی لزلی نیز بی تأثیر نبود و پدر جوان نیز به تحریک همسر جدیدش، پسرک را کتک میزد.
روز پدر
ناتانیه در اتاق خود نشسته بود. فردای آن روز، روز پدر بود. شاید یک هدیه مناسب دل پدرش را نرم کند و مانند گذشتهها با او مهربان شود در آغوشش بگیرد و با گفتن «پسرم» دوباره آرامش را به او برگرداند با این فکر سراغ قلکش رفت آن را شکست و تمام پولهایش را برداشت.
پسر کوچولو از خانه خارج شد و به یکی از پاساژهای شهر رفت چشمش به ساعت زیبایی که در ویترین مغازه خودنمایی میکرد افتاد داخل شد:
- آقا ببخشید اون ساعت قیمتش چنده؟
مغازه دار نگاهی به ناتانیه انداخت و گفت: پسر جان! به اندازه پول تو نیست برو با مادرت بیا.
ناتانیه کوچولو با شنیدن نام مادر اشک در چشمانش جمع شد و گفت: مادرم مرده آقا!
سپس تمام پولهای جیبش را روی میز گذاشت و ادامه داد: این تمام پس انداز قلکمه که مادرم بهم میداده فکر کنم قد پول اون ساعت بشه.
مرد فروشنده از اینکه باعث ناراحتی یک بچه شده بود عذرخواهی کرد. پولها رو شمرد ساعت را کادو کرده و تحویل مشتری کوچولویش داد.
ناتانیه خوشحال ساعت را برداشت و به طرف خانه به راه افتاد با خود فکر میکرد حتماً پدرش از دیدن این هدیه خوشحال خواهد شد با این فکر در را زد. الین در را باز کرد و با صدایی که لزلی هم میشنید، گفت: بالاخره شازدتون تشریف آوردن.
لزلی با دیدن ناتانیه بدون آنکه سؤالی از او بپرسد عصبانی به سمتش حمله ور شد و پسر بیچاره را چنان به دیوار کوبید که نقش بر زمین شد و جعبه کادو از دستش افتاد.
پسرک به خاطر شدت ضربه در بیمارستان جان باخت و پسرکش تحت بازجویی قرار گرفت. بعدها معلوم شد آن روز وقتی ناتانیه برای خرید از خانه خارج میشد الین به همسرش زنگ زده و گفته بود پسرش بر سر غذا با او دعوا و از خانه فرار کرده و بدین ترتیب لزلی را علیه پسرش تحریک کرده و باعث مرگ او شده است. این در حالی بود که در تحقیقات گسترده تر، پلیس متوجه شد مرگ کتی عمدی بوده و لزلی که از مدتها قبل با پرستار پسرش رابطه داشته، به تحریک او کسی را اجیر کرده تا با خودرو به زن نگون بخت بزند تا به این وسیله نشان دهد همسرش بر اثر یک حادثه رانندگی جان باخته است.
با کشف این ماجرا لزلی ترنر و الین رینولدرز به جرم آدمکشی دستگیر و روانه زندان شدند.