
عصر یک روز پاییزی سال 1995 «ویکی تامپسون» که خدمتکار یک رستوران در آکسفوردشایر بود خسته از سر کار برمیگشت. در راه با خود فکر میکرد فردا بهتر است زودتر به خانه برگردد و به مناسبت بیستمین سالگرد ازدواجش همسرش را غافلگیر کند. برگزاری یک جشن خانوادگی خاطره خوش آن سالها را زنده میکرد. او حالا مادر دو فرزند بود که در کنار همسرش این خوشبختی کامل میشد. در حال برنامهریزی برای جشن فردا بود و در ذهنش مهمانها را میشمرد: خانوم و آقای مدیسون، خانوم کلایدی، خانواده آقای میلتون. . .که ناگهان زن بیچاره نقش بر زمین شد.
او به خانه نیامد
دلش شور میزد. ساعت 9 شب شده و هنوز ویکی به خانه نیامده بود. دیگر نمیتوانست بیشتر از این منتظر بماند. راهی خیابان شد کوچه به کوچه گشت خسته شده بود. به دیوار مخروبهای که کنار راه آهن قرار داشت تکیه داد و عرقش را خشک کرد؛ به یاد فردا افتاد و اینکه چگونه به مناسبت سالگرد ازدواجشان او را خوشحال کند غافل از اینکه همسر مهربان هم در حال برنامهریزی فردا بود و جشن مفصلی برای خانواده تامپسون تدارک دیده است.
با این فکر از جایش بلند شد اما همین که خواست حرکت کند چیزی شبیه کفش «ویکی» توجهش را جلب کرد؛ خدا خدا میکرد آنچه را که میبیند واقعیت نداشته باشد جلوتر رفت باورش نمیشد.
قاتل کیست؟
«تامس» پشت میز کارش نشسته بود و کارمندان یکی یکی به خانههایشان میرفتند. او با وجودی که روز پر مشغلهای را گذرانده بود عجلهای برای رفتن نداشت. در حال مرتب کردن میز کارش بود که تلفن زنگ زد:
- الو جناب کمیسر به ما خبر دادند زن میانسالی در نزدیکی راه آهن به قتل رسیده است.
- چه کسی به شما اطلاع داده است گروهبان؟
- سروان فردی کلانتر محله.
- بسیار خب الان حرکت میکنم.
تامس سوار خودرواش شد و به طرف آدرس مورد نظر به راه افتاد. خودروهای پلیس اطراف خیابان را بسته بودند و مانع ورود مردم به آنجا میشدند. دکتر ادوارد سرگرم بررسی جنازه زن بیچاره بود. او به محض اینکه کمیسر را دید به سمتش آمد. کمیسر پرسید دکتر چی فهمیدی؟
- مقتول زنی به نام «ویکی تامپسون» است که بر اثر ضربه وارده به سرش دچار شکستگی جمجمه شده و خونریزی شدید سرانجام باعث مرگش شده است.
سپس پلیس جنایی به کمیسر گزارش داد هیچ اثری از قاتل به جا نمانده است.
تحقیق کارآگاهان جنایی برای یافتن جانی یا جانیان آغاز شد اما هیچ سرنخی به دست نیامد. جاناتان روزهای سختی را پشت سر میگذاشت. او هیچ وقت به یاد نداشت شبی از همسرش دور مانده باشد تصمیم گرفت به هر قیمتی شده جنایتکار را پیدا کند و انتقام همسر مهربانش را از او بگیرد. او حتی برای یافتن نشان یا مدرکی که منجر به دستگیری قاتل شود جایزه تعیین کرده بود.
در این میان «متیو» و «جنی» فرزندان ویکی دست به کار شدند و تمام خط آهن «کاستوود» را زیر نظر گرفتند. آنها تمام تلاش خود را به کار گرفتند تا بتوانند نشانی از قاتل مادرشان به دست آورند. در یکی از همین روزها هنگامی که «متیو» در کنار راه آهن نشسته بود و وانمود میکرد روزنامه میخواند مردی را دید که ژاکتی شبیه به همانی که مادرش داشت تن کرده بود و در اطراف خرابه دنبال چیزی میگشت. با خود فکر کرد مادرش صبح آن شبی که به قتل رسید همان ژاکت را پوشیده بود اما هنگامی که پدرش جنازه او را پیدا کرده بود آن ژاکت تنش نبود. مقابل مرد ناشناس رفت خوب نگاه کرد خودش بود، این همان ژاکت مادر بیچارهاش بود. پرسید: این ژاکتو از کجا آوردی؟
مرد که انگار از سؤال متیو خوشش نیامده بود نگاهی کرد گفت: مفتشی یا کلانتر شه؟
- بهت میگم اینو از کجا آوردی، این مال مادر من بود؟
متیو و مرد ژنده با هم گلاویز شدند. در این میان یکی از ماموران که مخفیانه آن منطقه را زیر نظر داشت جلو آمد و با توجه به ادعای پسر جوان، آن مرد را بازداشت کرد.
در بازجویی از مرد ناشناس مشخص شد او یک بیخانمان است که شبها در خیابانها پرسه میزند و هرچیز به درد بخوری که گیر بیاورد بر میدارد.
او درباره ژاکت گفت«آن شب داشتم در خیابان قدم میزدم، هوا سرد بود به خرابه کنار راه آهن رفتم تا شب را آنجا سر کنم، چشمم به زنی افتاد که وسط خرابه روی زمین افتاده بود، جلو رفتم متوجه شدم مرده، راستش خیلی وقته که زنده و مرده بودن آدمها برام بیاهمیت شده، برای همین ژاکت اونو از تنش درآوردم و با بیتفاوتی از اونجا رفتم. امروز هم پس از 10 روز که از آن خرابه رد می شدم و به اطراف هم نگاه میکردم تا شاید چیز به درد بخوری گیر بیارم این پسر مرا دید و به جانم افتاد.»
درادامه تحقیقها مشخص شد اظهارات مرد ژنده پوش درست بوده و وی هیچ نقشی در جنایت نداشته است.
14 سال بعد
در چهاردهمین سالگرد درگذشت «ویکی» مادرش «مارگارت سیمپسون» قسم خورد تا قاتل دخترش را پیدا نکند یک لحظه آرام نخواهد گرفت و پس از گذشت این همه سال دوباره برای یافتن قاتل جایزه تعیین کرد.
دو سال بعد کمیسر تامس به همراه هفت کارآگاه دیگر تصمیم گرفتند به پروندههای راکد 50 سال گذشته رسیدگی کنند و همین مساله، روزنه امیدی شد برای خانواده تامپسون.
- رابرت ازت میخوام پروندههای جنایی تجاوز و دزدی 50 سال گذشته رو که راکد مانده و مجرمان دستگیر نشدن برام پیدا کنی.
- اما قربان این کار چه فایدهای داره؟ خیلی از مجرمها ممکن اصلاً زنده نباشن.
- اون کاری رو که بهت گفتم انجام بده میخوام اون پروندهها هرچه زودتر روی میز من باشه.
- چشم قربان.
رابرت 17 پرونده را در اختیار کمیسر تامس قرار داد و هشت کارآگاه رسیدگی به پروندههای راکد را در دستور کار خود قرار دادند. نخستین پرونده متعلق به خانوم ویکی بود. تحقیقات گسترده آغاز شد و سرانجام با آزمایش دی انای این راز چند ساله کشف شد.
تامس در اتاق خود نشسته بود که رابرت وارد شد: قربان بهتون تبریک میگم مجرمو پیدا کردیم.
تامس با شنیدن این جمله برقی از خوشحال در چشمش درخشید سپس بازویش را روی میز تکیه داد و در حالیکه به دهان رابرت چشم دوخته بود پرسید:
-خب؟
- مجرم مردی 48 ساله است که در زمان قتل خانوم ویکی 34 سال داشته؟
- نشانی، چیزی ازش داری تا بتونیم ردشو بگیریم
- خیر قربان نیازی نیست.
تامس که از حرف رابرت خیلی خوشش نیامده بود نگاه پرسشگرانهای به او کرد و او که متوجه این حالت کمیسر شده بود ادامه داد:
قربان «ریموند براون» الان دریکی از زندانهای آکسفوردشایر است. او چندین جنایت دیگر در پرونده سیاه خود دارد و آن سالها پلیس موفق به دستگیری وی نشد تا اینکه سال 1998 با همدستش به یک بانک دستبرد زدند اما بر سر تقسیم پولها با هم درگیر شدند. او هم با شلیک گلوله همدستش را کشت اما هنگام فرار با تلاش پلیس دستگیر شد.
با دستگیری ریموند پرونده قتل «ویکی تامپسون » برای همیشه بسته شد و پس از سالها آرامش به خانواده آنها برگشت.