
مهرعلی بر گرده الاغ نشست و حیوان را در میان گندمزار هی کرد. الاغ به تاخت میرفت و مهرعلی شلاق را در هوا میچرخاند و بر سر و گردن حیوان فرود میآورد. انگار که منتظر بود و تا سختی درد را بر تنش احساس نمیکرد فرمان نمیپذیرفت. مثل گلنسا که عادت کرده بود به سرکشیهای مهرعلی. مهرعلی هرچه کرده بود فرمان نمیپذیرفت. با همان شلاق گلنسا را ضرب میکرد. گلنسا جمع میشد توی خودش و لذتی وصفناپذیر وجودش را فرا میگرفت. بعد شروع میکرد به التماس و مهرعلی دست به پیشانی عرق را پاک میکرد شلاق را به طرفی پرتاب و گوشهای آوار میشد. مهرعلی اشک میریخت و التماس میکرد. میگفت: تو رو خدا گلنسا! مگه من توی زندگی چی برات کم گذاشتم؟
مهرعلی راست راست میگفت. گلنسا میدانست که مهرعلی او را دوست دارد. هنوز آفتاب بالا نمیآمد که پا به راه میداد و راهی مزرعه میشد؛ بی آب و بی غذا. خودش تکههای نان را بغل میزد و داخل خورجین میریخت. گلنسا هر روز صدای رفتنش را میشنید. حیوان را از طویله بیرون میآورد. از دالان بزرگ و تاریک میگذشت و در بزرگ چوبی که با صدای خشن بزرگ باز میشد و دوباره بسته میشد. مهرعلی گلنسا را حبس کرده بود. قفل بزرگ به در خانه میگذاشت و سوار بر الاغ از کوچه میگذشت. گلنسا بیدار بود. از شب تا ز مانی که مهرعلی میرفت بیدار میماند و تسلیم مهرعلی نمیشد. بعد پلکهایش سنگین میشد و به خواب سنگین فرو میرفت. عصر از خواب بیدار میشد و مثل مرغ خانگی به دنبال آب و غذا میگشت. سایه دیوارها که بلند میشد هول میافتاد توی دلش.
وقت باز آمدن مهرعلی بود گلنسا دوباره به رختخواب کهنه و فرسوده خود پناه میبرد. سر که به بالش میگذاشت بوی غریبی از پره دماغش میگذشت. مثل بوی عطری که هنگام گذشتن از کنار معلم دهکده شنیده بود. مردی بلندبالا مثل مهرعلی با شانههای پهن اما کهنگی مهرعلی را نداشت و تنش بوی دود و خاک نمیداد.
میگفتند نامش مراد است اما بعدها خودش این را به گلنسا گفته بود. گلنسا بوها را با خود به خانه آورده بود و هر شب به خوابهای کهنه و رنگ باختهاش هوای تازه داده بود.
وقتی کنار نهر آب گلنسا را دیده بود به رویش خنده بود. گلنسا داشت ترانه مردهای دشت را با خودش ذکر میکرد و با دستها روی سینه آب ضرب گرفته بود که بوی عطری هوا را پر کرده بود. گلنسا سینهاش را از بویی که از طبیعت گلها نبود پر کرده بود و با صدای بلند گفته بود: آه! که تصویر مراد روی آب به رویش خندیده بود. گلنسا دستپاچه شرمگین شده بود و در حالی که بلند میشد رنگ میگذاشت و رنگ برمیداشت که مراد به دادش رسیده بود.
- شما توی همین آبادی هستید؟
- بله، آقا. و بعد زیر چشم به او نگاه کرده و دستپاچه خندیده بود. گلنسا نفسش به شماره افتاد و به دنبال راهی میگشت که از زیر نگاه مراد فرار کرد. اما بوی عطر را دوست داشت و ذهنش به دنبال این بود که مبادا کسی او را با مراد دیده باشد. مراد چشم دوانده بود به صورت گلنسا و لبخند گرمی روی صورتش نقش بسته بود که گلنسا پا به راه داد. میدانست نگاه مراد به دنبالش روان است و بوی عطر را در هوا میشنید. نفسش به شماره افتاد و عرق روی صورتش مانده بود که به خانه رسید. از همان شب سرد شد و مثل جسمی بیجان در خانه مهرعلی مانده بود. گلنسا فردای آن روز مقابل آینه رفت و به یاد آورد که مراد به او گفته بود حیف از تو که ماندهای توی این آبادی. بعد به صورتش توی آینه نگاه کرد. دست برد و به زیر موها و خودش را عمیقتر نگاه کرد. وحشتی سرد روی نفسش احساس کرد و بوی عطر را که به یاد آورد گرم شد و آرام پا به راه داد و راهی چشمه شد.
از همان روز مراد را در کنار چشمه میدید. مراد فرنگ را دیده بود و به گلنسا گفته بود در فرنگ هم کسی مثل او را ندیده است. گلنسا حرفهای مراد را مثل قابی گوشه ذهنش آویزان میکرد و با یادآوری آن خون میدوید توی رگهایش. گلنسا چشم میدواند توی دشت بعد شانه به شانه مراد در کنار چشمه راه میرفت. کوزه خود را از آب پر میکرد و مراد برایش از شهری میگفت که در آن خانه آرزوهایش را ساخته و دنیا را برای یافتن شریک زندگیاش پیموده اما کسی را نیافته. گلنسا منتظر میماند تا مراد حرف او را پیش کشد و افسوس بخورد که دیر او را یافته. هر روز همین طور بود. مراد میگفت کاش راهی بود که مهرعلی گلنسا را رها میکرد و هر دو در ذهن خود به دنبال راهی میگشتند. آن روز مهرعلی به خانه آمد. دست برد و کلید قفل را از ته جیبش بیرون آورد و به سمت قفل در برد. قفل بر در نبود. لحظهای درنگ کرد. به شیطان لعنت فرستاد. یادش نیامد که قفل را به در زده است یا نه. در را فشار داد و دالان تاریک جلوش نمودار شد. حیوان را به داخل خانه هی کرد و گلنسا توی ذهنش جان گرفت. به حیاط خانه که رسید چشم دواند توی حیاط و گلنسا را صدا زد. در طویله را باز کرد و حیوان را داخل طویله برد. سر کشید توی اتاق. رختخواب کهنه گلنسا پهن بود بیگلنسا. خانه را گشت اما از گلنسا خبری نبود. هنوز شلاق توی دستهایش ماسیده بود که پا به کوچه گذاشت. دست بر کوبه در خانه پسر کل حسین گذاشت. صدای زنش را از ته خانه شنید. از نیتش که آگاه شد گفت گلنسا را دیده که از راه گندمزار سوی جاده شهر میرفته. مهرعلی به جا نماند. پا تند کرد سوی خانه. حیوان را از خانه بیرون آورد و سوار بر گرده الاغ آن را هی کرد سوی گندمزار.