کد خبر: 1058508
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۷:۱۲

دکتر بابک عباسی در کانال تلگرامی «خوب زیستن» بخشی از کتاب «بگومگو‌های زندگی مشترک» را که با ترجمه مریم خدادادی و در تداوم مجموعه کتاب‌های «خوب زیستن» در نشر کرگدن در حال انتشار است، به اشتراک گذاشت. در این بخش می‌خوانیم: یکی از چیز‌هایی که سبب می‌شود عاشق آدم‌ها شویم، این است که متوجه می‌شویم آن‌ها می‌توانند کار‌هایی بکنند که ما توان انجام دادنشان را نداریم. جذب کسانی می‌شویم که توانا به نظر می‌آیند و با قسمت‌هایی از زندگی که ما در آن‌ها می‌لنگیم راحتند. شاید آن‌ها در کار‌های اجرایی توان زیادی داشته باشند و ما در این زمینه بی‌عرضه باشیم؛ یا شاید خلاق باشند و ما بیشتر مطابق با آیین‌نامه‌ها عمل کنیم. شاید آن‌ها بسیار پراحساس باشند، در حالی که ما با احساساتمان راحت تا کنیم.
لااقل در سطح ناخودآگاه، امیدواریم از طریق همراه شدن با این یا آن آدم از او بیاموزیم و رشد کنیم. فضیلت‌های او ما را تغییر خواهد داد. مطمئن‌تر یا تیزبین‌تر خواهیم شد، در کار‌های اجرایی بهتر می‌شویم یا در تجزیه و تحلیل حیات درونی‌مان تواناتر خواهیم شد. عشق چشم‌اندازی از رشد پیش روی ما می‌گذارد.
اما معمولاً در طول سال‌ها اتفاق ناگواری برای این چشم‌انداز رشد می‌افتد. معمولاً آن به‌اصطلاح توانایی‌های شخص متأسفانه در چشم طرف مقابل به چیزی زیاده از حد و دلسردکننده بدل می‌شوند. «خویشتنداری» دلنشین ممکن است به «سردی» محض بدل شود. «خلاقیت» ممکن است شبیه «شیدایی» به نظر آید. «ارزش‌های سنتی» ممکن است شبیه «دهاتی‌گری تنگ‌نظرانه» به نظر برسند. «توان اجرایی» در طول یک دهه رفته رفته شبیه «نظم و انضباط وسواس‌گونه» به نظر می‌رسد.
ممکن است زوج قربانی پدیده‌ای شوند به نام دوقطبی شدن. در نتیجه این پدیده، شخصی که در یک زمینه خاص حرفه‌ای است قوی‌تر می‌شود و از ضعف طرف مقابل منزجرتر و شخص نابلد ضعیف‌تر می‌شود و نقطه قوت طرف مقابل به تحقیر این شخص و بی‌اعتنایی بیشتر او به آن نقطه قوت می‌انجامد. آن شریک زندگی که حرفه‌ای است هرگونه علاقه به اینکه نحوه کسب ویژگی‌اش را به طرف مقابل یاد بدهد از دست می‌دهد و به جای این کار فقط در برابر بی‌عرضگی‌های نسبی او از کوره درمی‌رود. در عین حال، فرد نابلد خیلی زود بی‌خیال فضیلت مورد بحث می‌شود، کمتر تمرینش می‌کند و با سوءظن و نفرت بیشتری به فرد حرفه‌ای نگاه می‌کند.
مسئله توان کار‌های اجرایی را در نظر بگیرید. زوجی را تصور کنید که یکی‌شان در زمینه‌ای قوی‌تر و دیگری ضعیف‌تر است. در روز‌های اول طرف ضعیف کلی تحسین نثار طرف توانمند می‌کند که می‌تواند به این خوبی از پس این قبیل کار‌ها بربیاید. اما در طول زمان همه وظایف به نوعی به سمت فرد توانمند سوق پیدا می‌کنند و این موجب کشمکش و انزجار می‌شود. فردی که در کار‌های اجرایی حرفه‌ای است باور دارد که باید در رأس همه امور باشد، چون طرف مقابل بی‌عرضه‌تر از قبل شده است. گهگاهی به خودش لعنت می‌فرستد که (با خطایی سرنوشت‌ساز) زندگی‌اش را بند کسی کرده که در امور اجرایی تنبل است. از آن طرف هم فرد نابلد (که روزگاری این توانمندی را جذاب می‌یافته) با نومیدی تمام احساس می‌کند شریک زندگی‌اش عجیب سختگیر و سلطه‌جو شده است.
یا شاید زوجی به «طرف خلاق» و «طرف عمل‌گرا» تقسیم شده باشند، تقسیمی که مایه تأسف است. از دید آن شخص خلاق، شریک زندگی‌اش همیشه به دنبال پیدا کردن نقطه ضعف هر نقشه‌ای است. او هیچ وقت گمانه‌پردازی یا رؤیاپردازی نمی‌کند. اگر چیزی احتمالاً فاقد فایده باشد، نمی‌تواند جدی‌اش بگیرد. از آن طرف، فردی که از قرار معلوم عمل‌گراتر است احساس می‌کند شریک زندگی‌اش بسیاری اوقات توهم‌زده، دمدمی‌مزاج و غیرقابل‌اعتماد است.
این موقعیت‌های دوقطبی تحت فشار دچار انفجار می‌شوند: جواب غریزی این است که احساس کنیم به نوعی گرفتار یک آدم اشتباه شده‌ایم. اما حقیقت این است که ما دقیقاً به این دلیل دچار این کشمکش هستیم که با آدم درست زندگی می‌کنیم. موضوع این است که تفاوت‌هایمان را درست مدیریت نمی‌کنیم. فراموش کرده‌ایم فضیلت‌هایی را که ابتدای آشنایی‌مان جذب‌شان شده بودیم و تحسین‌شان می‌کردیم به هم یاد بدهیم.
ادامه دارد...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار