کد خبر: 1058071
تاریخ انتشار: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
خاطره‌ای از آخرین روز‌های جنگ تحمیلی از زبان یک سرباز ارتش
پشت نیرو‌های دشمن جاماندیم! خاطره‌ای که پیش رو دارید در گفتگو با رضا سوری از سربازان وظیفه ارتش تقدیم حضورتان می‌شود. آقای سوری مقطعی از خدمت سربازی‌اش را در آخرین روز‌های جنگ و در مناطق مرزی کرمانشاه سپری کرده است.
زهرا محمدزاده

خاطره‌ای که پیش رو دارید در گفتگو با رضا سوری از سربازان وظیفه ارتش تقدیم حضورتان می‌شود. آقای سوری مقطعی از خدمت سربازی‌اش را در آخرین روز‌های جنگ و در مناطق مرزی کرمانشاه سپری کرده است.

اواخر جنگ عراق حملات گسترده‌ای را در نواحی مرزی کشورمان انجام داد. هدف آن‌ها در جبهه غرب گرفتن اسیر بود چراکه دشمن طی هشت سال جنگ تحمیلی، نسبت به ما تعداد بیشتری اسیر داده بود.
در جریان حمله دشمن به مناطق غربی، تعدادی از واحد‌های ارتش متحمل خسارات زیادی شدند. چون قطعنامه پذیرفته شده بود، ما از خلف وعده دشمن غافلگیر شده بودیم.
آن زمان من و تعدادی از بچه‌های همرزمم در جبهه سرپل ذهاب بودیم. دقیقاً یادم نیست کدام محور مستقر بودیم. نیرو‌های زرهی دشمن که حمله کردند، ناهماهنگی بین نیرو‌های خودی رخ داد.
موضعی که ما قرار داشتیم، به خوبی مقابل حملات دشمن ایستادگی کرد، اما وقتی کمی از آتش درگیری‌ها کم شد، متوجه شدیم عمده نیرو‌های ما عقب‌نشینی کرده‌اند و ما در منطقه جا مانده‌ایم!
بین ما درجه‌دار یا افسری نبود که بخواهد راهنمایی‌مان کند. با مشورت بچه‌ها تصمیم گرفتیم از کور‌راه‌ها خودمان را به نیرو‌های خودی برسانیم. اما غذا و آب کمی در اختیار داشتیم. هوای اوایل مرداد ۶۷ آن‌قدر گرم بود که با کمی پیاده‌روی، تشنگی شدیدی به ما غلبه کرد. ما آن روز تا شب راه رفتیم. شب کمی استراحت کردیم و قرار شد از این به بعد شب‌ها راه برویم و روز‌ها استراحت کنیم تا از گرمای هوا کمتر آسیب ببینیم.
تقریباً چند روزی در راه بودیم. در این اوضاع دیدیم که نیرو‌های دشمن در حال عقب نشینی هستند. آن‌ها نتوانسته بودند به اهداف‌شان برسند و برگشته بودند. از این موضوع خوشحال بودیم، اما واقعاً نمی‌دانستیم که خط خودی و دشمن کجاست و ما باید تا کجا برویم و چه کاری انجام بدهیم.
بالاخره پس از چند روز پیاده‌روی که البته بخشی از آن هم به سردرگمی انجامید، توانستیم خط خودی را پیدا کنیم. یک پل بود که آن طرفش نیرو‌های ایرانی بودند. یکی از دوستانم به اسم شهرام (فامیلش را یادم نیست) با دیدن نیرو‌های خودی به طرف‌شان دوید، اما از آن طرف علامت دست بچه‌های خودی طوری بود که انگار اشاره می‌کردند به طرف‌شان نرویم! فقط چند ثانیه طول کشید تا شهرام روی مین رفت و یکی از پاهایش به شدت آسیب دید.
تازه آنجا بودم که فهمیدیم اشاره بچه‌ها به خاطر میدان مین بود. همان جا منتظر ماندیم و پای شهرام را بستیم تا بچه‌های تخریبچی آمدند و معبری برای ما باز کردند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار