کد خبر: 105732
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۳۸۸ - ۱۳:۲۴
ساعت چهار و سي دقيقه بعد از ظهر قرار بود همه خبرنگاران در پارکينگ لانه جاسوسي اجتماع کنند تا از آنجا راهي قم شويم. فقط مي‌دانستيم به يک روستاي محروم مي‌رويم جايي که بچه‌هاي گروه جهادي منتظران خورشيد شروع به آباداني آن کرده بودند. روستايي از جنس انسان و زندگي و نياز...ساعت 5 بعد از ظهر سر و کله اتوبوسي که قرار بود ما را به آن روستا که هيچ کدام نشاني از آن نداشتيم، ببرد، پيدا شد. ابتدا فکر کرديم شايد اتوبوس در خط مقدم جبهه‌ها خدمت‌رساني مي‌کرده، بعد فهميديم بچه‌هاي بسيج کجا و فکر‌هاي ما کجا؟ آنها دلشان زودتر رفته بود و براي انتقال جسمشان فارغ از دلبستگي‌هاي دنيا بودند. قرآن آورده شد، يکي، يکي از زير آن گذشتيم و بسم الله... وقتي از زير قرآن رد مي‌شدم به ياد بچه‌هاي جبهه و جنگ افتادم. ما که سعادت نداشتيم و تجربه نکرديم اما درست مثل آنچه در فيلم‌ها ديده و از زبان بزرگان شنيده بوديم اين کار را کرديم با اين تفاوت که فقط يک سربند يا زهرا(س) کم داشتيم که آن هم با ذکر يا زهراي خبرنگار شبکه دو تکميل شد. ساعت 5 راه افتادن همان و يازده شب به جمکران رسيدن همان. همه فکر مي‌کردند در قدم اول به پابوس حضرت معصومه(ع) مي‌رويم ولي انگار آقا ما را طلبيده بود. فضا سرشار از طراوت بود نور سبزي همه جا حاکم بود، گويي مي‌خواست ما را به سمت خود بکشاند. احمدي مسؤول روابط عمومي بسيج دانشجويي منتظر ما بود. با روي گشاده به استقبالمان آمد و نماز جماعت مغرب و عشا در فضاي روحاني و مقدس بر پا شد. جمکران تمام سختي راه و لک و لک کردن‌هاي اتوبوس را از تن زدود و جان دوباره‌اي گرفتيم. به سمت محل استقرارمان حرکت کرديم. اين بار همه گفتند بر خلاف اتوبوس و شام، حتماً هتلي در انتظارمان است. انگار فراموش کرده بوديم که براي اردوي جهادي آمده‌ايم. چيزي که در انتظار ما بود نه يک هتل بلکه خانه‌اي ساده با دو اتاق و چند پتو...همين. دو ساعت بعد از نيمه شب وقتي به اقامتگاهمان رسيديم، فهميديم که واقعاً اردو جهادي است و در آن هيچ فرقي بين خبرنگاراني که براي پوشش خبري آمده‌اند و بسيجيان و دانشجويان و برادراني که با ساخت خانه و مسجدي به آبادي درونشان مي‌پردازند، وجود ندارد. کمي تأمل کرديم، حالا مي‌شد نور اميد را در چشمان و شوق را در دل بچه‌ها حس کرد؛ همه با نگاه به يکديگر مي‌گفتيم که ما هم هستيم...به رسم پادگان ساعت 6 بيدار باش زده شد؛ برپا، برپا... اين بار اتوبوس زودتر از ما حاضر شده بود. منتظر بوديم روستايي را ببينيم که گفته بودند محروم است بچه‌هاي بسيج قصد آباد کردنش را دارند. دشت احمداز بس هوا گرم بود پياده شدن از اتوبوس جرأت مي‌خواست. بچه‌ها به سراغ بسيجي‌ها و دانشجويان رفتند تا پاي صحبت آنان بنشينند و دلايل حضورشان در اين روستا را بدانند. کار جوانان بسيجي مشخص بود، قلبشان را براي صيقل دادن آورده بود، آمده بودند تا بگويند بسيج يعني مردم، مردم يعني بسيج. همه دست به كار شدند؛ آجرها با ملاتي از عشق بر روي هم چيده مي‌شدند و سقفي و سرپناهي...يکي از اهالي قديمي با موهاي جو گندمي‌اش به ما خيره شده بود، سراغش رفتم و از لهجه‌اش متوجه شدم که اهالي اين روستا ترک زبان هستند. با تعارف بسيار به خانه حاج مهدي رفتم، گفت: ساکنين اين روستا و روستاهاي اطراف جزء سياه چادر نشين‌هاي ايل شاهسون بودند که از 28 سال پيش در اين محل ساکن شده اند. حاج مهدي فرصت را مناسب ديده و سفره دلش را باز کرد: مشکلات ما يکي دو تا نيست، کم آبي، نبود گاز، بيکاري جوانان، دزدي‌هاي پي در پي، سد راه شدن‌هاي سازمان منابع طبيعي، همه و همه مشکلات ما هستند. سازمان جنگلداري و مراتع به ما اين اجازه را نمي‌دهد که بيش از 300 راس دام نگهداري کنيم چرا که فکر مي‌کنند ما به مراتع آسيب مي‌رسانيم. خودتان کلاهتان را قاضي کنيد چگونه با اين 300 راس دام مي‌توان يک خانواده 11 نفره را پاسخگو بود در حالي که هر سال براي چراي دام‌ها بايد 500 هزار تومان هم جريمه پرداخت کنيم. حاج مهدي 4 پسر و 5 دختر دارد که فقط يکي از آنها ازدواج کرده که آن هم نتوانسته براي خود خانه و کاشانه اي تشکيل دهد. او مي‌گويد: سازمان منابع طبيعي اجازه ساخت مسکن نمي‌دهد و دليل مي آورد که اين زمين‌ها همه متعلق به دولت است. ما هم مي‌خواهيم با کار و تلاش در خدمت مردم و پاسخگوي زحمات دولت باشيم پس چرا حمايت نمي‌شويم؟آهسته مسير را طي مي‌کنم. محمد در کلاس سوم راهنمايي تحصيل مي‌کند، مي‌گويد: آن روزي که آقاي احمدي‌نژاد آمد و براي تردد راحت دانش آموزان به شهر و ايجاد شرايط مناسب براي ادامه تحصيل ميني‌بوس در اختيارمان گذاشت همه خوشحال شديم، اما بعضي‌ها کرايه‌ها را بالا بردند، اول، ماهي 10 هزار تومان بعد 12 هزار و پانصد و حالا 15 هزار تومان مي‌پردازيم تا به شهر برويم. پدرم نمي‌تواند اين پول را پرداخت کند به همين دليل از سال آينده نمي‌توانم به مدرسه بروم و بايد در دامداري به پدرم کمک کنم. وقتي به طور دقيق بخش بخش روستا را نگاه مي‌کردم معني محروميت را تازه مي‌فهميدم، ولي وقتي محمد به من گفت که ما بهترين روستاي اطراف هستيم تنم لرزيد. روستاي ايليخ بلاغي با 15 خانوار جمعيت، 4 شهيد و هشت جانباز، محروم ترين روستاي منطقه است. فاصله 5 کيلومتري دو روستا را طي کردم تا به ايليخ بلاغي رسيدم. سکوتي گوشخراش حاکم بود. روستايي محروم به معني واقعي کلمه. خشکسالي سايه شوم خود را بر سر روستا پهن کرده بود و حوضچه‌هايي که روزي محل ذخيره‌سازي آب بودند اينک براي قطره‌اي آبي له‌ له مي‌زدند. مردم روستا روزانه از ساعت 5 صبح تا 4 بعد از ظهر آب دارند و بايد با تعريف کلمه صرفه‌جويي براي ساعات بعد خود آب ذخيره کنند. حيوانات آنقدر لاغرند که به راحتي مي‌توان فهميد اگر آنها سرمايه‌هاي اين خانوارها هستند، دخل و خرج هرگز با هم نخواهد خواند. صداي چند غاز مرا از حساب و کتاب خارج مي‌کند، شايد در اين هوا و اين خشکسالي آنها گواهي بر دوران آباداني و سر سبزي اين منطقه باشند. ايليخ بلاغي در برابر سختي روزگار قد خم نکرده، شايد به کمک احتياج داشته باشد اما هنوز پا بر جاست. ايليخ بلاغي ثابت کرده مرد روزهاي سخت است.دياري جمعيت حدود 50 نفر؛ 4 شهيد و 8 جانباز .... قديمي‌ترين مرد روستااو را همه مشتي مي‌خوانند. مشتي در سن 28 سالگي شناسنامه‌اش را گرفته يعني در سال 1307 روز تولدش ثبت شده در حالي که سن واقعي‌اش 109 سال است. پيرمرد بشاشي است. از يک سال پيش به خاطر واريس خانه‌نشين شده است. مشتي دو پسر و يک دختر دارد که هيچ يک از آنها ازدواج نکرده‌اند و هم اکنون پا در ميانسالي گذاشته‌‌اند.مشتي مي‌گويد: تمام درختاي روستا رو من کاشتم و از دولت مي‌خوام به ما آب برسونه تا زحمات يک عمر من به باد نره. مشتي همچنان سرزنده است ولي يک آرزوي بزرگ دارد و آن هم اينکه عروس و داماد کردن فرزندانش را ببيند و به اين اميد دل بسته است كه تا دولت در اين مورد به آنها کمک کند. سر پناهي براي ننه حليمهننه حليمه يکي از آن پيرزن‌هاي دوست داشتني و شيرين زبان ايليخ بلاغي است. او 80 سال سن دارد و از سن 50 سالگي به تنهايي زندگي مي‌کند. او مي‌گويد بعد از انقلاب همسرم مرا ترک کرد و هم اکنون 30 سال است که تنها زندگي مي‌کنم. دو سال پيش خانه ننه حليمه بر اثر سيل به طور کلي تخريب شد و زندگي را براي او سخت کرد تا اينکه يکي از خيرين خانه‌اي را به او داد که آن هم از قضا سقفش دهان باز کرده بود. ننه حليمه بچه‌هاي بسيجي را دعا و براي آنها زيارت کربلا طلب مي‌کند چرا که آنها در حال ساخت خانه‌اي براي او هستند. متأسفانه سازمان منابع طبيعي چندين و چند بار جلوي اين کار خداپسندانه را گرفته و نگذاشته است که بچه‌هاي بسيجي سقفي براي پناه پيرزن بسازند اما تلاش‌ها ادامه دارد. سرباز آب و خاکمکريم عابديني يکي از جانبازان شيميايي روستاي ايليخ بلاغي است. او در سال 66 در عمليات والفجر 10 شيميايي داخلي، چشم و پوست شد. او بايد هر روز يک الي دوبار بدن خود را بشويد ولي نبود آب اين امکان را به او نمي‌دهد. مي‌گويد ما آب براي خوردن نداريم چه برسه به اينکه بخوايم تنمو‌نو بشوييم.... هيچ کس تا به حالا سراغم نيومده به‌جز اين بچه‌هاي بسيج که همه جوره هواي منو دارن. اينها سفير عشق و ايمان هستند... وي مي‌گويد: حقوق 280 هزار تومني منو قطع کردن و بعدش به 80 هزار تومان رسوندن. هر کجا که رفتم وعده ماه بعد دادن و با اين وعده دادنا يک سال و نيم منو تو راه و بيراه گذاشتن. او ادامه مي‌دهد: زندگي سخت شده چرا که اينجا پر از عقرب و رتيل است. از امسال هم به خاطر گرون شدن کرايه سرويس، بچه‌ها نمي‌تونن مدرسه برن، دوست ندارم شرمنده بچه‌هام بشم. من حاضرم هنوز هم کار کنم هر جا که باشه . من هنوز سرباز اين آب و خاکم.... بخشدار مسؤوليت‌پذيريکي از نکات جالب روستاي ايليخ بلاغي اين بود که بخشدار محترم طي چهار سال مسؤوليت خود فقط دو بار به اين روستا آمده! و جالب تر اينکه در آمارهاي موجود روستاي ايليخ بلاغي خالي از سکنه به ثبت رسيده است. گلچين بخشدار مرکزي در اين رابطه گفت: اگر شما در فصولي خاص به اين روستا بياييد مشاهده خواهيد کرد که اين روستا بيش از چند نفر که تعدادشان به انگشتان دست هم نمي‌رسد، جمعيت ندارد براي همين آن را خالي از سکنه اعلام کرديم. با آگاهي از اين موضوع که يکي از وظايف بخشداري تأمين امنيت در روستاهاست بايد گفت در اين مورد هم بخشداري وظايف خود را به درستي انجام نداده است و مردم شاهد آن هستند که هر روز بخشي از دامشان دزديده مي‌شود و آنها نمي‌توانند کاري انجام دهند، چون با نزديک‌ترين پاسگاه 20 کيلومتر فاصله دارند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار