
مردد بود. نمیدانست باید چه کار کند. کشتن مردم بیگناه دل سنگی میخواست. کلفشهایش را پا کرد اما همین که خواست بندش را ببندد دو دل شد و باز نشست.
با خودش فکر کرد آنهایی که قرار است به وسیله او کشته شوند الان چه کار میکنند. شاید یکی از آنها پدر یک بچه است که به او قول داده است وقتی عصر برمیگردد برایش یک عروسک خوشگل بخرد یا شاید یک پسر برومند که دارد از مادرش خداحافظی میکند تا سر کارش برود، مادر هم با هزار امید و آرزو او را راهی میکند و در ذهن خودش پسرش را در لباس دامادی میبیند. با خودش فکر میکند: چطور است دختر همسایه را برای پسرش بگیرد یا نه دختر دوستش را. . .
همه این فکرها به ذهن «جرالد» می آمد و او را از فکر رفتن منصرف میکرد که صدای زنگ تلفن رشته افکارش را در هم ریخت:
- جرالد معلومه کجایی؟ حال ربکا دوباره بهم خورده با دکترش تماس گرفتم میگه باید زودتر درمانو شروع کنیم وگرنه از دست میره. خواهش میکنم زودتر خودتو برسون.
- «هتی»! خودت ربکا رو به بیمارستان ببر، شب پولو میارم و بستریش میکنیم.
هتی که از حرف همسرش جا خورده بود، گفت: از کجا؟ ما که پولی نداریم کسی هم نیست که به تو قرض بده.
جرالد نفس عمیقی کشید و گفت: داره جور میشه تا شب آمادهاس خواهش میکنم تو ربکا رو به بیمارستان برسون من تا شب با پول برمیگردم.
تماس قطع شد و دوباره فکر جنایت به سراغش آمد.
. . . جرالد مدسون 36 ساله به همراه همسر و دخترش در نزدیکی مرز ایرلند زندگی میکرد با وجودیکه درآمد خوبی نداشت اما از زندگی در کنار خانوادهاش لذت میبرد. او دخترش ربکا را عاشقانه دوست داشت اما مدتی بود که دختر بیچاره به بیماری سختی مبتلا شده بود و باید قبل از درمان نهایی تحت شیمی درمانی قرار میگرفت. هزینههای درمان کمر مرد جوان را خم کرده بود و حال ربکا نیز روز به روز بدتر میشد:
- باید زودتر شیمی درمانی را آغاز کنیم و گرنه دخترتون زیاد زنده نمیمونه.
- آخه شما که گفته بودید سه ماه دیگه درمان رو شروع میکنید دکتر!
- درسته اما وضعیت جسمی دخترتون بدتر شده و ما فرصت نداریم.
نم نم باران صورت جرالد را خیس کرده بود و او بی هدف در خیابانها قدم میزد به هر دری زده بود اما هیچ کس حاضر نبود پولی به او قرض دهد تنها یک نفر مانده بود: «کارل» دوست و رفیق قدیمی.
- ببین کارل من سعی می کنم هر چه زودتر پولتو جور کنم بهت بدم.
- جرالد من میتونم این پولو نه به عنوان قرض بلکه به عنوان دستمزد بهت بدم .
جرالد که از حرفهای دوستش سر درنمیآورد، گفت: منظورت چیه دستمزد چه کاری؟
کارل وقتی تعجب مرد جوان را دید خودش را به آن راه زد و ادامه داد: هیچی ولش کن کار سختیه. تو از عهدش بر نمیای.
- ببین کارل الان تنها چیزی که برای من مهمه، زندگی دخترمه و برای زنده موندن اون هرکاری که لازم باشه می کنم.
جرالد بعد از قطع مکالمه تلفنی با «هتی» به سمت در رفت، دولا شد و این بار مصمم بند کفشش را بست. برای زنده ماندن دخترش پول کلانی میخواست و راهی نبود جز انفجار آن بمب لعنتی.
همین که در را باز کرد کارل را که قرار بود به عنوان همدست در کنارش باشد، روبه روی خودش دید:
- آماده ای جرالد؟ همه چی روبه راهه؟
- آره بریم.
- ببین ما بمبو توی کامیون جاسازی کردیم تو فقط کافیه اونو روی پل ببری بعد به بهانه اینکه ماشینت خاموش شده پیاده بشی و فرار کنی همین که تو پیاده بشی و اون دکمه رو بزنی بمب بعد از هشت دقیقه عمل میکنه. خوب حواستو جمع کن اونجا تحت حفاظت امنیتی شدیده اما پلیس تو رو به خاطر محلی بودن میشناسه پس بهت شک نمیکنه.
- باشه خیالت راحت.
جرالد و کارل به سمت روستای «کلادی» در نزدیکی مرز ایرلند به راه افتادند. هوا کم کم داشت تاریک میشد و آنها به مرز رسیدند. همین که نزدیک پل شدند کارل از ماشین پیاده شد و مرد جوان به تنهایی به سمت پل رانندگی کرد. یکی از مأموران که جرالد را خوب میشناخت با دیدن او برایش دست تکان داد و راه را برایش باز کرد.
وسط پل که رسید ناگهان دلشوره سراغش آمد، خواست برگردد، یاد دخترش افتاد که روی تخت بیمارستان بود پس به راهش ادامه داد.
طبق نقشه ماشین خاموش شد. یکی از مأموران به سمتش آمد: چیزی شده جرالد ؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: نمیدونم چی شد یهو خاموش کرد.
سپس در حالی که در کاپوت را باز کرده و با پیچ و مهرهها ور میرفت، ادامه داد: باید برم یه نفر رو بیارم درستش کنه. کار من نیست.
مأمور که در بچگی دوست و همکلاسی او بود، گفت: باشه زود برو و برگرد راستی حال دخترت چطوره جرالد؟
مرد جوان دل تو دلش نبود سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند، پس جواب داد: خوبه یعنی قراره خوب بشه امشب تو بیمارستان بستریش میکنن.
جرالد قبل از آنکه آنجا را ترک کند به بهانه برداشتن چیزی داخل ماشین شد دستش را به سمت دکمه برد و همین که خواست آن را فشار دهد به یاد آورد این مأمور قرار است تا دو هفته دیگر پدر شود. باز مردد شد اما راهی برای مرد جوان نمانده بود. حالا که تا اینجا آمده بود اگر میخواست برگردد رئیس گروه تروریستی حتماً او را میکشت. پس دکمه را فشار داد و از ماشین پیاده شد.
جرالد به سرعت از روی پل رد شد. قلبش تند تند میزد، هشت دقیقه دیگر بمب لعنتی منفجر میشد و شماری از مردم، داغدار مرگ عزیزشان میشدند.
از خودش بدش آمد چقدر دلش میخواست مأموران بمب را کشف کنند! چقدر خوب بود یکی پلیس را خبر می کرد! اما او نمیتوانست. زمان میگذشت. او از روی پل رد و در گوشه ای مخفی شد. تنها یک دقیقه دیگر مانده بود: 60 ثانیه، 50 ثانیه جرالد سرش را میان دست هایش فرو برد و منتظر ماند لحظهها میگذشت، دلش نمیخواست صدای انفجار لعنتی یا شاید صدای وجدانش را بشنود. 20 ثانیه، 10 ثاینه 5 ،4، 3، 2، 1 و . . . هیچ صدایی نیامد.
ماموری که روی پل ایستاده بود وقتی جرالد از ماشین پیاده شد و رفت ناگهان متوجه چراغ چشمک زن روی کامیون میشود او ابتدا اهمیتی نمیدهد اما صدای بوق بوق چراغ او را مشکوک کرد و به پلیس خبر داد. پیش از آنکه بمب منفجر شود توسط گروه متخصص خنثی شد.
جرالد پس از این ماجرا با تلاش ماموران دستگیر و زندانی شد. با کمک او تک تک افراد گروهک تروریستی نیز به دام افتادند و سرکرده آنان تحت تعقیب قرار گرفت. اگرچه او به خاطر بیماری دخترش غمگین بود اما در دلش خوشحال بود که حالا آن پدر مهربان عصر با یک عروسک برای دختر کوچولویش به خانه برمیگردد، مادر آن پسر عروسی فرزندش راخواهد دید و مأمور جوان چشمش به تولد بچهاش روشن میشود.