کد خبر: 1055078
تاریخ انتشار: ۱۹ تير ۱۴۰۰ - ۲۰:۰۰
خاطرات یک رزمنده از شوخی‌های دوران دفاع مقدس جنگ اگرچه سختی‌ها و تلخی‌های بسیاری دارد، اما روحیه بالای رزمندگان باعث می‌شد تا شوخی‌ها و مراودات دوستانه‌ای در این فضای سخت و گاهی طاقت‌فرسا شکل بگیرد.
زهرامحمدزاده

جنگ اگرچه سختی‌ها و تلخی‌های بسیاری دارد، اما روحیه بالای رزمندگان باعث می‌شد تا شوخی‌ها و مراودات دوستانه‌ای در این فضای سخت و گاهی طاقت‌فرسا شکل بگیرد. جانباز حاجی محمد عباسی از جمله رزمندگانی است که پس از پایان دفاع مقدس همواره سعی داشته تا خاطرات روز‌های حماسه و ایثار را زنده نگه دارد و با ثبت این خاطرات آن‌ها را به نسل‌های آتی منتقل کند که در این زمینه توانسته است این خاطرات را تبدیل به کتاب کند. در این شماره قصد داریم خاطره کوتاهی از حاجی محمد عباسی را که نشان از وجود شور و نشاط در بین رزمندگان بود تقدیم حضورتان کنیم. همچنین شما را دعوت کنیم تا کتاب «پله پله تا ملکوت» را مطالعه کنید.
قرارگاه امیرالمؤمنین (ع)
دهم آذر ماه ۱۳۶۴ در منطقه بانروشان بودیم. روز بعد عملیات محدودی در منطقه شور شیرین در پیش بود. همراه شهیدان رضا بازی، علی محمد فیض الهی، مرتضی ساده میری و جانباز ایلخان منصوری قصد داشتیم عکس یادگاری بیندازیم. ما پنج نفر ارتباط صمیمانه‌ای با هم داشتیم. بین ما شوخی و مزاح باب بود. خصوصاً شهید مرتضی بسیار شوخی می‌کرد و در کل آدم شوخ طبعی بود.
تمرین حمل شهید
آن روز وقتی برای عکس گرفتن از گردان خارج شدیم، مرتضی مرا نشان داد و رو به بچه‌ها گفت: «اگر محمد فردا شهید شد ما باید تمرین داشته باشیم چه‌جوری جنازه‌شو به عقب برگردونیم.» بعد ناگهان بچه‌ها به طرفم حمله کردند و پایم را با چفیه بستند و از روی زمین بلند کردند. در همین حال مرتضی از ما عکس گرفت.
علی محمد گفت من جنازه حاج محمد را کول می‌کنم. من هم گفتم بادمجون بم آفت نداره. ضمن اینکه شهادت نصیب هرکس نمیشه. علی محمد چفیه را به پای چپم بست و گفت این محل اصابت گلوله است تا برای برگشت و فرار پایی نداشته باشی. خلاصه آن روز با شوخی و خنده گذشت.
بادمجان بم
روز بعد عملیات رفتیم و با موفقیت آن را به اتمام رساندیم، اما من هیچ اتفاقی برایم نیفتاد. به بچه‌ها گفتم دیدید بادمجون بم آفت نداره. رضا بازی که خودش بعد‌ها به شهادت رسید، گفت محمد نگران نباش. وقت برای شهادت بسیاره. ان‌شاءالله همون پات رو که با چفیه بستیم قطع میشه. سال بعد درست همان پایم به شدت مجروح شد. شش ماه در بیمارستان بستری بودم. رضا بازی، علی محمد فیض الهی و مرتضی ساده میری بعد‌ها به شهادت رسیدند و ایلخان منصوری هم جانباز شد. این وسط من بودم که نتوانستم خودم را به قافله دوستان شهیدم برسانم.
عملیات محدود
عملیاتی که قرار بود شامگاه روز ۱۱ آذرماه یعنی روز بعد ماجرای عکس گرفتن ما انجام شود، یک عملیات محدود، اما کاملاً موفقیت آمیز بود. این عملیات با رمز «یاالله» مصادف با آخرین روز هفته بسیج در شورشیرین آغاز شد. چون عملیات ساعت ۱:۳۰بامداد انجام شد می‌توانم بگویم روز دوازدهم آذر ۶۴ عملیات کردیم. بچه‌های اطلاعات، شناسایی‌های خوبی انجام داده بودند. به همین دلیل نیرو‌های ما با اشراف کامل وارد عملیات شدند. به محض شروع عملیات، درگیری شدیدی بین ما و دشمن به وجود آمد، آتش خودی به خوبی از ما حمایت می‌کرد به گونه‌ای که قدرت تحرک دشمن را کند کرده بود. هدف ما حمله به یک منطقه محدود و انهدام تجهیزات دشمن بود. رزمندگان به خوبی به منطقه مورد نظر دسترسی پیدا کردند و با پاکسازی آن از وجود دشمن، عملیات را کاملاً موفقیت آمیز به انجام رساندند.
در این عملیات بعثی‌ها تلفات و خسارات زیادی دیدند. این مسئله باعث تقویت روحیه برادران ارتشی شد که در این منطقه پدافند می‌کردند. در این عملیات محمدکریم کریمی از دوستانم به شهادت رسید. او تنها ساعاتی قبل از عملیات از من خواسته بود روی جیب لباسش بنویسم سرباز روح الله.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار