شهیدان کمال قشمی و قامت بیات دو رزمنده بنام و دلیر زنجانی هستند که همرزمانشان خاطرات زیادی از هر دویشان دارند. هر دو رزمنده در ویژگیهای اخلاقی و اعتقادی انسانهایی مؤمن و تراز بودند و حضورشان در جبهه بسیا راهگشا بود. محمد سالارپور در دوران دفاع مقدس با هر دو رزمنده همرزم بوده و سابقه آشنایی با آنها را دارد. او در گفتوگوی پیشرو از دوستان شهیدش میگوید که در ادامه خواهید خواند. شهیدان کمال قشمی و قامت بیات دو رزمنده بنام و دلیر زنجانی هستند که همرزمانشان خاطرات زیادی از هر دویشان دارند. هر دو رزمنده در ویژگیهای اخلاقی و اعتقادی انسانهایی مؤمن و تراز بودند و حضورشان در جبهه بسیا راهگشا بود. محمد سالارپور در دوران دفاع مقدس با هر دو رزمنده همرزم بوده و سابقه آشنایی با آنها را دارد. او در گفتوگوی پیشرو از دوستان شهیدش میگوید که در ادامه خواهید خواند.
جنگ تازه شروع شده بود که من وارد سپاه شدم. آن زمان ما سنمان پایین بود و به راحتی نمیتوانستیم عضو سپاه شویم. قبل از عضویت در سپاه، در حزب جمهوری فعالیت میکردم و بعد به بسیج راهآهن رفتم و بعد از اینکه کارها و تواناییهایم دیده شد از آنجا توانستم وارد سپاه شوم. من سال ۱۳۶۰ با شهید کمال قشمی در جبهه و منطقه سومار بودم و اولین بار آنجا با ایشان آشنا شدم. شهید آن زمان بسیجی بود و از طریق بسیج زنجان اعزام شده بود. خانواده بسیار خوب، مذهبی و مظلومی داشت. ایشان ابتدا یک نیروی عادی بود ولی بعدها که تواناییهایش ثابت شد مسئولیت به ایشان داده شد و به فرماندهی رسید. شهید قشمی از آن نیروهای شجاع، دلسوز و پای کار جبهه بود. بیشتر زمانش را وقف جبهه و رزمندگان کرده بود و عاشقانه در جبهه کار میکرد. یک نیروی مظلوم، مؤمن و انقلابی بود. در کل رزمندگان آن زمان همگی خوب بودند. همه بیریا، بیغل و غش، ناب و دوستداشتنی بودند و با تمام وجود خدمت میکردند. سال ۶۷ که کمال قشمی به شهادت رسید من همراه ایشان نبودم و بعداً خبر شهادتش را شنیدم. با اینکه میدانستم ایشان شهید خواهد شد ولی باز از آسمانی شدنش ناراحت شدم.
فرمانده شهید قشمی یک انسان مؤمن و پاک به نام شهید قامت بیات بود. شهید بیات انسان خودساخته و فرماندهی قوی، بدون ادعا و بینام و نشان بود. هنگام شهادت هم بینام و نشان بود. استعداد و تواناییهای شهید بیات هم خیلی زود برای فرماندهان مشخص شد. به معاونت یکی از تیپهای لشکر علیبنابیطالب (ع) رسید و جزو فرماندهان قدر جبهه بود. شهید بیات انسان مظلومی بود و بدون سروصدا و حاشیه فقط کار و خدمت میکرد. شهید بیات در سومار فرمانده بسیجیها بود. من آنجا توانایی و قدرت فرماندهی ایشان را دیدم و پیشبینی کردم یکی از فرماندهان بزرگ خواهد شد. از من یکی دو سال بزرگتر بود. آن زمان شهید قامت بیات بسیار جوان بود ولی بسیار پخته و باتجربه رفتار میکرد. اگر ۱۰ سال با او در یک اتاق زندگی میکردید محال بود صدای بلند ایشان را بشنوید. با اینکه فرمانده ما بود ولی هرگز بلند صحبت نمیکرد. خیلی مراقب رفتار و کارهایش بود و حرکت اشتباه نداشت. شهید بیات هر عملیاتی که حضور داشت خوش درخشید و عملکرد فوقالعادهای داشت.
آدم نماز شبخوان و باایمانی بود. قبل از اعزام به جبهه، شغل خانوادگیشان چرمدوزی بود و برادرها و خودشان کیفها و وسایل چرمی میدوختند. خیلی خانواده پولداری نبودند، اما خودساخته بودند و با رزق حلال و کار و تلاش روزگارشان را میگذراندند. یکی از برادرهایشان هم در جبهه به شهادت رسید.
چنین رزمندگانی مثل قامت بیات به شدت مراقب بیتالمال بودند و بلد نبودند حتی یک کمپوت اضافه بردارند. بلد نبودند از حق کسی برای خودشان بردارند و حتی از خودشان میزدند تا به دیگران برسد. شهید بیات شبها کمتر میخوابید تا بقیه رزمندگان بیشتر بخوابند. چنین روحیاتی داشتند. واقعاً سخت میشود امروز این انسانها را توصیف کرد. اصلاً یادم نمیآید که شهید بیات جایی خنده اضافی کرده یا حرف اضافی زده باشد.
آخرین رسته خدمتی شهید بیات معاونت تیپ بود. شهید قامت بیات در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسید. من در منطقه عملیاتی بودم که خبر شهادت قامت را شنیدم. فکر کنم ایشان پیش از شروع عملیات به شهادت رسید. در منطقه که حضور داشتیم یکی از دوستان به من گفت دوستتان قامت بیات شهید شده است. شنیدن چنین خبری خیلی برایمان سخت بود. قامت آدم بزرگی بود و نمیتوانستیم نبودنش را باور کنیم. این شهید ره صدساله را در یک شب پیمود.