کد خبر: 1054365
تاریخ انتشار: ۱۳ تير ۱۴۰۰ - ۱۹:۱۹
نحوه شهادت سردار علي‌اصغر بصير در عمليات كربلاي‌ يك‌ از زبان برادرش
کتف و بخشی از دستی  كه كنار 2 شهيد  بي‌صاحب افتاده بود! متن زیر از زبان هادی بصیر برادر شهید علی‌اصغر بصیر و در خصوص نحوه شهادت ایشان است: با شروع عملیات کربلای یک گردان یارسول (ص) به فرماندهی شهید علی‌اصغر بصیر با هدف آزادسازی قله قلاویزان وارد عملیات شد. من آن زمان جانشین گردان بودم. بار‌ها در میادین مختلف جنگیده و عملیات‌ها دیده بودم، اما در هیچ عملیاتی، هیچ کدام از نیرو‌های دشمن را به اندازه نیرو‌هایی که در قله قلاویزان با ما می‌جنگیدند، سمج و مقاوم ندیده بودم.

متن زیر از زبان هادی بصیر برادر شهید علی‌اصغر بصیر و در خصوص نحوه شهادت ایشان است:
با شروع عملیات کربلای یک گردان یارسول (ص) به فرماندهی شهید علی‌اصغر بصیر با هدف آزادسازی قله قلاویزان وارد عملیات شد. من آن زمان جانشین گردان بودم. بار‌ها در میادین مختلف جنگیده و عملیات‌ها دیده بودم، اما در هیچ عملیاتی، هیچ کدام از نیرو‌های دشمن را به اندازه نیرو‌هایی که در قله قلاویزان با ما می‌جنگیدند، سمج و مقاوم ندیده بودم. آنقدر سرسختانه می‌جنگیدند که با زحمت بسیار توانستیم پیشروی کنیم. حتی وقتی جنگ مغلوبه شد، نیرو‌های دشمن حاضر بودند خودشان را از شیب ۹۰ درجه قله پایین پرتاب کنند و هلاک شوند، تا اینکه به اسارت ما دربیایند. وقتی قله را تصرف کردیم، گردان ما باید به عقب برمی‌گشت و باقی عملیات را دیگر یگان‌ها ادامه می‌دادند. در سنگری که حضور داشتیم، یک گوسفند پیدا کردیم. علی‌اصغر می‌خواست آن را کباب کند و همراه بچه‌ها بخوریم، اما در همین هنگام خبر دادند مأموریت دیگری به گردان ما واگذار شده است. از اینجا به بعد، لحن علی اصغر تغییر کرد. انگار متوجه چیزی شده بود! با هم حرکت کردیم و با گذشت از شهر مهران که توسط رزمندگان آزاد شده بود، منطقه مورد نظر را تصرف کردیم. هربار که بچه‌ها از بازگشت به خانه صحبت می‌کردند یا از موضوعی که در آینده اتفاق می‌افتاد می‌گفتند، علی‌اصغر می‌گفت: «اگر خمپاره شصت اجازه بدهد!» من در آن لحظات چندین بار این جمله را از زبان او شنیدم. اما آن موقع متوجه نبودم او چه می‌گوید.
در آخرین مرحله از عملیات، سنگر‌های کمین و تأمین را مهیا کردیم و جای هر کدام از نیرو‌ها مشخص شد. بعد من برای اینکه ناهار بچه‌ها را هماهنگ کنم، همراه یک راننده به بنه تدارکات رفتیم. در حال حرکت بودیم که دیدم از بالای سرم یک گلوله خمپاره شصت به سنگری برخورد کرد و آتش زبانه کشید. توجه نکردم و رفتم. گویا در آن سنگر علی اصغر حضور داشت و با همان گلوله خمپاره شصت به شهادت رسیده بود.
در بنه تدارکات بودم که با بیسیم از من خواستند خود را به حاج حسین بصیر برسانم. گفتم کارم تمام شد می‌آیم. اما اصرار کردند و خودم را سریع به حاجی رساندم. پیکری روی زمین بود. حاجی گفت او را می‌شناسی؟ گفتم نه. دوباره سؤالش را پرسید. دقت کردم. کل پیکر شهید سوخته بود. فقط قسمتی از ریش‌هایش مشخص بود. از همان ریش‌ها و نگاه‌های حاج حسین متوجه شدم پیکر علی اصغر است. طوری سوخته بود که قابل شناسایی نبود. کنار علی اصغر یک پیکر سوخته دیگر بود. حاجی هم نمی‌دانست او کیست. از من پرسید او را می‌شناسی؟ گفتم نه او را نمی‌شناسم. پیکر آن شهید به معراج منتقل شد و بدون اینکه شناسایی شود به عنوان شهید گمنام دفن شد. بعد‌ها فهمیدیم آن پیکر متعلق به سردار شهید عسکری فرمانده محور ۲ لشکر بود، اما متأسفانه دیر متوجه این موضوع شدیم و پیکر شهید گمنام دفن شده بود. نکته عجیب در صحنه شهادت علی اصغر و سردار عسکری، وجود یک کتف ناشناس بود. این کتف میان پیکر دو شهید افتاده بود و اثری از باقی جسم صاحب کتف دیده نمی‌شد. بچه‌ها همه جا را گشتند ولی هیچ اثری از صاحب کتف پیدا نکردند. حاج حسین به من گفت چه سری بین رمز «یا ابوالفضل» عملیات و این دست بی‌صاحب می‌بینی؟ آن روز وقتی با حاج حسین خلوت کردیم و توانستیم یک دل سیر گریه کنیم (چون جلوی بچه‌ها نمی‌توانستیم گریه کنیم) حاجی گفت چند روز پیش خواب دیدم یک میوه سیاه و گندیده به من دادند تا بخورم. دست دهنده را رد نکردم و آن میوه را خوردم. خدایا این میوه به قدری گوارا بود که انگار از بهشت آمده بود. حاج حسین تا چند ماه بعد که خودش هم به شهادت رسید، همیشه می‌گفت من هیچ وقت هیچ خوراکی به گوارایی آن میوه سیاه و گندیده رؤیایم نخورده‌ام. تعبیر میوه سیاه همان پیکر علی اصغر بود که کاملاً سوخته بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار