کد خبر: 101536
تاریخ انتشار: ۱۴ مهر ۱۳۸۸ - ۲۱:۲۲
به بهانه اردوى جهادى بسیج دانشجویى
مصطفی خدابخشی


ساعت چهار و سى دقیقه بعد از ظهر قرار بود همه خبرنگاران در پارکینگ لانه جاسوسى اجتماع کنند تا از آنجا راهى قم شویم. فقط مى دانستیم به یک روستاى محروم مى رویم جایى که بچه هاى گروه جهادى منتظران خورشید شروع به آبادانى آن کرده بودند. روستایى از جنس انسان و زندگى و نیاز...
ساعت ۵ بعد از ظهر سر و کله اتوبوسى که قرار بود ما را به آن روستا که هیچ کدام نشانى از آن نداشتیم، ببرد، پیدا شد.
ابتدا فکر کردیم شاید اتوبوس در خط مقدم جبهه ها خدمت رسانى مى کرده، بعد فهمیدیم بچه هاى بسیج کجا و فکر هاى ما کجا؟ آنها دلشان زودتر رفته بود و براى انتقال جسمشان فارغ از دلبستگى هاى دنیا بودند.
قرآن آورده شد، یکى، یکى از زیر آن گذشتیم و بسم الله...
وقتى از زیر قرآن رد مى شدم به یاد بچه هاى جبهه و جنگ افتادم. ما که سعادت نداشتیم و تجربه نکردیم اما درست مثل آنچه در فیلم ها دیده و از زبان بزرگان شنیده بودیم این کار را کردیم با این تفاوت که فقط یک سربند یا زهرا(س) کم داشتیم که آن هم با ذکر یا زهراى خبرنگار شبکه دو تکمیل شد.
ساعت ۵ راه افتادن همان و یازده شب به جمکران رسیدن همان. همه فکر مى کردند در قدم اول به پابوس حضرت معصومه(ع) مى رویم ولى انگار آقا ما را طلبیده بود. فضا سرشار از طراوت بود نور سبزى همه جا حاکم بود، گویى مى خواست ما را به سمت خود بکشاند.
احمدى مسؤول روابط عمومى بسیج دانشجویى منتظر ما بود. با روى گشاده به استقبالمان آمد و نماز جماعت مغرب و عشا در فضاى روحانى و مقدس بر پا شد.
جمکران تمام سختى راه و لک و لک کردن هاى اتوبوس را از تن زدود و جان دوباره اى گرفتیم. به سمت محل استقرارمان حرکت کردیم. این بار همه گفتند بر خلاف اتوبوس و شام، حتماً هتلى در انتظارمان است. انگار فراموش کرده بودیم که براى اردوى جهادى آمده ایم. چیزى که در انتظار ما بود نه یک هتل بلکه خانه اى ساده با دو اتاق و چند پتو...همین.
دو ساعت بعد از نیمه شب وقتى به اقامتگاهمان رسیدیم، فهمیدیم که واقعاً اردو جهادى است و در آن هیچ فرقى بین خبرنگارانى که براى پوشش خبرى آمده اند و بسیجیان و دانشجویان و برادرانى که با ساخت خانه و مسجدى به آبادى درونشان مى پردازند، وجود ندارد. کمى تامل کردیم، حالا مى شد نور امید را در چشمان و شوق را در دل بچه ها حس کرد؛ همه با نگاه به یکدیگر مى گفتیم که ما هم هستیم...
به رسم پادگان ساعت ۶ بیدار باش زده شد؛ برپا، برپا...
این بار اتوبوس زودتر از ما حاضر شده بود. منتظر بودیم روستایى را ببینیم که گفته بودند محروم است بچه هاى بسیج قصد آباد کردنش را دارند.

دشت احمد
از بس هوا گرم بود پیاده شدن از اتوبوس جرات مى خواست. بچه ها به سراغ بسیجى ها و دانشجویان رفتند تا پاى صحبت آنان بنشینند و دلایل حضورشان در این روستا را بدانند. کار جوانان بسیجى مشخص بود، قلبشان را براى صیقل دادن آورده بود، آمده بودند تا بگویند بسیج یعنى مردم، مردم یعنى بسیج.
همه دست به کار شدند؛ آجرها با ملاتى از عشق بر روى هم چیده مى شدند و سقفى و سرپناهى...
یکى از اهالى قدیمى با موهاى جو گندمى اش به ما خیره شده بود، سراغش رفتم و از لهجه اش متوجه شدم که اهالى این روستا ترک زبان هستند.
با تعارف بسیار به خانه حاج مهدى رفتم، گفت: ساکنین این روستا و روستاهاى اطراف جزء سیاه چادر نشین هاى ایل شاهسون بودند که از ۲۸ سال پیش در این محل ساکن شده اند.
حاج مهدى فرصت را مناسب دیده و سفره دلش را باز کرد: مشکلات ما یکى دو تا نیست، کم آبى، نبود گاز، بیکارى جوانان، دزدى هاى پى در پى، سد راه شدن هاى سازمان منابع طبیعى، همه و همه مشکلات ما هستند. سازمان جنگلدارى و مراتع به ما این اجازه را نمى دهد که بیش از ۳۰۰ راس دام نگهدارى کنیم چرا که فکر مى کنند ما به مراتع آسیب مى رسانیم. خودتان کلاهتان را قاضى کنید چگونه با این ۳۰۰ راس دام مى توان یک خانواده ۱۱ نفره را پاسخگو بود در حالى که هر سال براى چراى دام ها باید ۵۰۰ هزار تومان هم جریمه پرداخت کنیم.
حاج مهدى ۴ پسر و ۵ دختر دارد که فقط یکى از آنها ازدواج کرده که آن هم نتوانسته براى خود خانه و کاشانه اى تشکیل دهد. او مى گوید: سازمان منابع طبیعى اجازه ساخت مسکن نمى دهد و دلیل مى آورد که این زمین ها همه متعلق به دولت است. ما هم مى خواهیم با کار و تلاش در خدمت مردم و پاسخگوى زحمات دولت باشیم پس چرا حمایت نمى شویم؟
آهسته مسیر را طى مى کنم. محمد در کلاس سوم راهنمایى تحصیل مى کند، مى گوید: آن روزى که آقاى احمدى نژاد آمد و براى تردد راحت دانش آموزان به شهر و ایجاد شرایط مناسب براى ادامه تحصیل مینى بوس در اختیارمان گذاشت همه خوشحال شدیم، اما بعضى ها کرایه ها را بالا بردند، اول، ماهى ۱۰ هزار تومان بعد ۱۲ هزار و پانصد و حالا ۱۵ هزار تومان مى پردازیم تا به شهر برویم. پدرم نمى تواند این پول را پرداخت کند به همین دلیل از سال آینده نمى توانم به مدرسه بروم و باید در دامدارى به پدرم کمک کنم.
وقتى به طور دقیق بخش بخش روستا را نگاه مى کردم معنى محرومیت را تازه مى فهمیدم، ولى وقتى محمد به من گفت که ما بهترین روستاى اطراف هستیم تنم لرزید. روستاى ایلیخ بلاغى با ۱۵ خانوار جمعیت، ۴ شهید و هشت جانباز، محروم ترین روستاى منطقه است. فاصله ۵ کیلومترى دو روستا را طى کردم تا به ایلیخ بلاغى رسیدم. سکوتى گوشخراش حاکم بود. روستایى محروم به معنى واقعى کلمه.
خشکسالى سایه شوم خود را بر سر روستا پهن کرده بود و حوضچه هایى که روزى محل ذخیره سازى آب بودند اینک براى قطره اى آبى له له مى زدند.
مردم روستا روزانه از ساعت ۵ صبح تا ۴ بعد از ظهر آب دارند و باید با تعریف کلمه صرفه جویى براى ساعات بعد خود آب ذخیره کنند.
حیوانات آنقدر لاغرند که به راحتى مى توان فهمید اگر آنها سرمایه هاى این خانوارها هستند، دخل و خرج هرگز با هم نخواهد خواند. صداى چند غاز مرا از حساب و کتاب خارج مى کند، شاید در این هوا و این خشکسالى آنها گواهى بر دوران آبادانى و سر سبزى این منطقه باشند. ایلیخ بلاغى در برابر سختى روزگار قد خم نکرده، شاید به کمک احتیاج داشته باشد اما هنوز پا بر جاست. ایلیخ بلاغى ثابت کرده مرد روزهاى سخت است.دیارى جمعیت حدود ۵۰ نفر؛ ۴ شهید و ۸ جانباز ....

--------------------------------------------
قدیمى ترین مرد روستا
او را همه مشتى مى خوانند. مشتى در سن ۲۸ سالگى شناسنامه اش را گرفته یعنى در سال ۱۳۰۷ روز تولدش ثبت شده در حالى که سن واقعى اش ۱۰۹ سال است. پیرمرد بشاشى است. از یک سال پیش به خاطر واریس خانه نشین شده است.
مشتى دو پسر و یک دختر دارد که هیچ یک از آنها ازدواج نکرده اند و هم اکنون پا در میانسالى گذاشته اند.
مشتى مى گوید: تمام درختاى روستا رو من کاشتم و از دولت مى خوام به ما آب برسونه تا زحمات یک عمر من به باد نره.
مشتى همچنان سرزنده است ولى یک آرزوى بزرگ دارد و آن هم اینکه عروس و داماد کردن فرزندانش را ببیند و به این امید دل بسته است که تا دولت در این مورد به آنها کمک کند.

--------------------------------------------
بسیج پیشگام در محرومیت زدایى


فعالیت هاى بسیج سازندگى با توجه به مابنابراین طرح هاى جهادى که در این راستا در فصل تابستان انجام مى گیرد در بخش هاى مختلف آموزشى، عمرانى، فرهنگى و اجتماعى برگزار مى شود. این طرح ها مى تواند به عنوان کمکى براى دولت جهت تسریع در انجام پروژه هاى عمرانى همچون ارائه خدمات در حوزه هاى بهداشتى و درمانى، کمیته امداد امام خمینى (ره) و جهاد سازندگى در مناطق محروم به کار آیند. تاکنون بیشتر مسؤولان کشورى از انجام چنین فعالیت هایى از سوى بسیج استقبال بسیارى کرده اند و رضایت مندى کامل خود را اعلام نموده اند که این امر ناشى از عملکرد خوب بسیج و موفقیت این طرح در حوزه هاى مختلف است. بسیج با پشتوانه نیروهاى جوان خود با اجراى طرح هایى در بخش آموزش و فنى حرفه اى، کمیته امداد امام خمینى(ره)، جهاد کشاورزى، آموزش و پرورش و منابع طبیعى، خدمات مؤثرى را جهت توسعه و آبادانى کشور ارائه کرده است که ادامه اینگونه فعالیت ها همکارى و تعامل تمام مسؤولان را مى طلبد. شایان ذکر است در سال گذشته بیش از ۸۰۰ گروه جهادى دانشجویى از دانشگاه هاى کشور در مناطق محروم حضور داشتند و به محرومان خدمات رسانى کردند. هم اکنون در بیش از ۳۰ هزار نقطه کشور مدیریت سازندگى صورت مى گیرد که با همکارى ۱۳ ارگان دولتى و تمام اقشار و سازمان بسیج و سپاه پاسداران این عرصه ها رو به افزایش هستند.

--------------------------------------------
سر پناهى براى ننه حلیمه
ننه حلیمه یکى از آن پیرزن هاى دوست داشتنى و شیرین زبان ایلیخ بلاغى است. او ۸۰ سال سن دارد و از سن ۵۰ سالگى به تنهایى زندگى مى کند. او مى گوید بعد از انقلاب همسرم مرا ترک کرد و هم اکنون ۳۰ سال است که تنها زندگى مى کنم.
دو سال پیش خانه ننه حلیمه بر اثر سیل به طور کلى تخریب شد و زندگى را براى او سخت کرد تا اینکه یکى از خیرین خانه اى را به او داد که آن هم از قضا سقفش دهان باز کرده بود. ننه حلیمه بچه هاى بسیجى را دعا و براى آنها زیارت کربلا طلب مى کند چرا که آنها در حال ساخت خانه اى براى او هستند.
متاسفانه سازمان منابع طبیعى چندین و چند بار جلوى این کار خداپسندانه را گرفته و نگذاشته است که بچه هاى بسیجى سقفى براى پناه پیرزن بسازند اما تلاش ها ادامه دارد.

--------------------------------------------
سرباز آب و خاکم
کریم عابدینى یکى از جانبازان شیمیایى روستاى ایلیخ بلاغى است. او در سال ۶۶ در عملیات والفجر ۱۰ شیمیایى داخلى، چشم و پوست شد. او باید هر روز یک الى دوبار بدن خود را بشوید ولى نبود آب این امکان را به او نمى دهد. مى گوید ما آب براى خوردن نداریم چه برسه به اینکه بخوایم تنمو نو بشوییم.... هیچ کس تا به حالا سراغم نیومده به جز این بچه هاى بسیج که همه جوره هواى منو دارن. اینها سفیر عشق و ایمان هستند... وى مى گوید: حقوق ۲۸۰ هزار تومنى منو قطع کردن و بعدش به ۸۰ هزار تومان رسوندن. هر کجا که رفتم وعده ماه بعد دادن و با این وعده دادنا یک سال و نیم منو تو راه و بیراه گذاشتن. او ادامه مى دهد: زندگى سخت شده چرا که اینجا پر از عقرب و رتیل است. از امسال هم به خاطر گرون شدن کرایه سرویس، بچه ها نمى تونن مدرسه برن، دوست ندارم شرمنده بچه هام بشم. من حاضرم هنوز هم کار کنم هر جا که باشه . من هنوز سرباز این آب و خاکم....

--------------------------------------------
بخشدار مسؤولیت پذیر
یکى از نکات جالب روستاى ایلیخ بلاغى این بود که بخشدار محترم طى چهار سال مسؤولیت خود فقط دو بار به این روستا آمده! و جالب تر اینکه در آمارهاى موجود روستاى ایلیخ بلاغى خالى از سکنه به ثبت رسیده است.
گلچین بخشدار مرکزى در این رابطه گفت: اگر شما در فصولى خاص به این روستا بیایید مشاهده خواهید کرد که این روستا بیش از چند نفر که تعدادشان به انگشتان دست هم نمى رسد، جمعیت ندارد براى همین آن را خالى از سکنه اعلام کردیم.
با آگاهى از این موضوع که یکى از وظایف بخشدارى تامین امنیت در روستاهاست باید گفت در این مورد هم بخشدارى وظایف خود را به درستى انجام نداده است و مردم شاهد آن هستند که هر روز بخشى از دامشان دزدیده مى شود و آنها نمى توانند کارى انجام دهند، چون با نزدیک ترین پاسگاه ۲۰ کیلومتر فاصله دارند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار