سرویس فرهنگ و هنر جوان آنلاین: داستان کتاب در مورد پسر ۱۳ سالهای است که «مسیح» نام دارد. او زمان شروع جنگ و اولین حمله عراق به شهرشان فقط پنج سال داشته است. پدر و مادر مسیح در همان روزهای اول جنگ توی بمباران شهید میشوند و سرپرستی مسیح را مادربزرگش بیبی به عهده میگیرد که در روستایی در اطراف سرپل ذهاب زندگی میکنند. مسیح که حالا ۱۳سالش شده با مراقبت از گوسفندهای مردم روستا خرج خود و بیبی را تأمین میکند. دقیقاً روزهای آخر جنگ است و صحبتهایی از قطعنامه و آتشبس در رسانهها مطرح شده که عراقیها در یک غافلگیری ناجوانمردانه، تانکهایشان را به طرف شهر مرزی سرپل ذهاب میفرستند. مسیح که در بالای کوهها مشغول چوپانی است نگاهش به یک سرباز زخمی ایرانی میخورد. سرباز به او میگوید که تانکهای عراقی با همکاری بعضی از مردمان مزدور منطقه دارند به سرپل نزدیک میشوند. مسیح با عجله خودش را به پاسگاه مرزی میرساند و آنها را از عملیات جدید عراقیها مطلع میکند. بعد برمیگردد و در حالی که اسلحه سرباز را در دست دارد، سرباز را به خانه خودشان در ده میبرد. طولی نمیکشد که نیروهای هوایی و زمینی سپاه و ارتش به منطقه میرسند و با محاصره عراقیها، آنها را مجبور به عقبنشینی میکنند...
نویسنده کتاب با نثری روان و نوجوانانه از همان شروع داستان، مخاطب را با خود همراه میکند و به مخاطب میگوید که با یک داستان صمیمی و نوستالژیک روبهرو است: «هر وقت مسیح وارد خانه میشد اول به گلهای باغچه آب میداد. درحیاط خانه، به یاد پدرومادرش دو بوته گل سرخ کاشته بود که حالا حسابی قد کشیده بودند... (صفحه ۷).
علاوه بر توضیح و پرداخت ماجراهای قصه، نویسنده اطلاعاتی هم از تاریخ و جغرافیای شهر مرزی سرپل ذهاب به مخاطب میدهد: «اینجا روی رودخانه الوند پلی بوده برای رفتوآمد مردم. به همین خاطر نام شهر را سر پل ذهاب گذاشتهاند. بیبی میگفت نام شهردر خیلی سالهای پیش «حلوان» بوده (صفحه ۹).
داستان «نگهبان کوچک» با زاویه دید دانای کل و سوم شخص روایت میشود، یعنی نویسنده فقط راوی است و شخصیت نیست، اما گاهی داستان شکل اول شخص به خود میگیرد و انگار نویسنده خودش را جای مسیح میگذارد و در داستان دخالت مستقیم میکند. مثل همین سطر بالا که نویسنده انگار دارد به جای مسیح حرف میزند: «بیبی میگفت نام شهر در خیلی سالهای پیش...» در حالی که درستش این بود که راوی مینوشت: «بیبی برایش گفته بود که نام شهر در خیلی سال پیش...» یا مثلاً وقتی دارد از شیطنت چهار بزغاله میگوید: «به اندازه کل گله، برایش دردسر درست میکردند، به خصوص آن که سفید بود و روی بدنش خالهای قهوهای داشت... اگر لحظهای ازش غافل میشدی! معلوم نبود سر از کجا دربیاورد...» در اینجا، چون راوی سوم شخص است، باید مینوشت: «اگر لحظهای، مسیح ازش غافل میشد...» (صفحه ۵) یا در جایی دیگر راوی سوم شخص وقتی میگوید: همین دیشب بیبی قبل از خواب برای مسیح افسانهای قدیمی از فرهاد کوهکن تعریف کرد... (صفحه ۱۰) که این همین دیشب را هم زمانی به کار میبرند که راوی خود مسیح باشد. این کتاب توسط انتشارات شاهد با همکاری نشر سوره مهر منتشر شده و به زیبایی لحظههای جنگ و ارتباط صمیمی بیبی و نوهاش را برای مخاطب تشریح کرده است.