كلمه روشنفكر و روشنفكري، خردورزان يا صاحبان خردي را به ذهن متبادر ميكند كه با انديشه انتقادي درصدد اصلاح جامعهاند. جريان روشنفكري در ايران از زمان پيدايي تا امروز، براساس ادوار تاريخي، ماهيت و چگونگي نگرش به تمدن غرب يا فرهنگ ديني و بومي و با توجه به تحولات سياسي – اجتماعي به شكلهاي مختلف بروز و ظهور داشته است. با پيگيري تحول مفهومي آن به ويژه در صد سال اخير دچار نوعي حيراني ميشويم. به همين منظور در نشستي كوتاه با استاد عبدالعلي دستغيب به عنوان منتقد ادبي و چهرهاي شناخته شده و فعال در عرصه نقد، تأليف و ترجمه با بيش از 50 عنوان كتاب، درباره بررسي مفهومي جريان روشنفكري در ايران گفتوگو كرديم كه از نظرتان ميگذرد.خاستگاه روشنفكري هنوز براي عدهاي كه به كرات اين اصطلاح را ميشنوند مجهول است، ديدگاه شما در اين باره چيست؟كلمه روشنفكر همان طور كه از ظاهر آن پيداست مركب از دو كلمه روشن و فكر است. كلمهاي است فارسي كه جايگزين كلمه لاتين Intellectual شده است. اگر بخواهم وارد بحث فني آن شوم چون نظايرش زياد است براي خوانندگان خستهكننده خواهد شد. بنابراين استنباط خودم را ميگويم. اخيراً كتابي از ژانپل سارتر به نام «روشنفكر كيست» چاپ شد. قبلاً هم جلال آلاحمد كتابي به نام روشنفكران چاپ كرده و از فرهنگها و كتابهاي معتبر معاني گوناگون اين كلمه را در كتاب خودش آورده. به نظر من روشنفكر شخصي نيست كه در دوره جديد پيدا شده باشد. هميشه و همه جا بوده. در چين، هند، يونان، ايران در دوره اسلامي ميشود اين طور گفت همين كه جوامع از نظر تمدن و اقتصاد تأمينهايي پيدا ميكنند، افراد دانشمند، متفكر، فيلسوف و روشنفكر در آن جامعه پيدا ميشوند.از نظر شما يك روشنفكر داراي چه خصايص و ويژگيهايي است؟اول اينكه روشنفكر كسي است كه هر چيزي را به او ارائه ميدهند به آساني نميپذيرد، بلكه دربارهاش تأمل و تفكر ميكند. دوم اينكه روشنفكر نسبت به ديگران تا حدودي آيندهنگر است، يعني به وقايع اطراف به ديده تحقيق نگاه ميكند. كوشش ميكند كه نتايجش را در نظر بگيرد. به عنوان نمونه زماني كه نازيها توسط هيتلر بر آلمان مسلط شدند، خب به نظر ميرسيد كه به اوضاع آشفته آلمان سر و ساماني دادند البته اين كار را با خشونت انجام دادند ولي امنيتي برقرار كردند و صنايع را به كار انداختند. ظرف مدت كمي هفت ميليون بيكار مشغول به كار شدند به نحوي كه برخي يهوديان با اينكه زير فشار بودند از پيشرفت ابراز خشنودي ميكردند حتي برخي از فلاسفه و متفكران از پيشرفتهاي موقتي اظهار خوشوقتي ميكردند اما در همان موقع نويسندهاي آلماني به نام «توماس مان» احساس خطر كرد و با سخنراني در شهرهاي مختلف آلمان به مردم هشدار ميداد كه اين حكومت استبدادي است و دوام نميآورد و ما ديديم كه در نهايت آلمان مجبور به جنگ شد و به كشوري دو تكه تبديل شد كه پس از فروپاشي شوروي دوباره متحد شد. بنابراين آن چيزي را كه مردم عادي و حتي دانشمندان نميبينند، روشنفكر ميبيند.يكي ديگر از خصايص روشنفكر اين است كه خرافات را رد ميكند و ضمن اينكه خود آنها را نميپذيرد ديگران را نيز پرهيز ميدهد. تصورش را بكنيد در يونان باستان، زماني كه مردم به خدايان متعدد باور داشتند و هنگامي كه آپولون را خداي خورشيد ميدانستند و آن را ميپرستيدند، يكي از متفكران و انديشمندان آن عصر، خورشيد را فقط كرهاي، مانند زمين معرفي كرد كه نوراني است و مردم را از پرستش آن نهي ميكرد. در 2500 سال پيش چنين طرز تفكري خيلي عجيب و پيشرفته است.روشنفكر ضمناً كسي است كه به مسائل اجتماعي علاقهمند است. مردم عادي عموماً در درجه اول درصدد تأمين مايحتاج زندگي از جمله مسكن، خوراك و پروردن فرزند هستند و امكان فعاليت و داشتن دغدغه اجتماعي را ندارند. اما روشنفكر اصطلاحاً سرش براي مسائل اجتماعش درد ميكند و غم اجتماع دارد. به عنوان مثال جلال آلاحمد. من اين چند سال آخر عمرش را به او مأنوس بودم. هفتهاي يك بار همديگر را ميديديم و ساعتها با هم بوديم. نميگويم دوستش بودم.چون نويسندگان مشهور وقتي در ميگذرند، همه دوستشان ميشوند. نه من با او مأنوس بودم ساعتها با هم صحبت ميكرديم بيشتر هم او صحبت ميكرد، چون آدم با دانشي بود. اين شخص يك لحظه آرام و قرار نداشت. ملتهب بود. همين كه يك ناروايي را ميديد برانگيخته ميشد حالا چه در عرصه ادبيات و چه در عرصه سياست. بنابر اين روشنفكر كسي است كه به مسائل اجتماعي علاقهمند است به خصوص مسائل فرهنگي جامعه. ممكن است ما به سطحي از رفاه برسيم كه در آن صورت ميتوانيم بگوييم متمدنيم ولي نميتوانيم بگوييم بافرهنگ هستيم. جامعهاي كه در آن فردوسي، سعدي، حافظ، انيشتن، پاستور و ... غيره نباشد، جامعه با فرهنگي نيست. خوب از همه هم نميشود توقع داشت كه فردوسي و سعدي و ... باشند. آن يك موهبت الهي است. بنابراين روشنفكر نگران جامعه و فرهنگ جامعه است.تعريف شما از روشنفكري چيست؟روشنفكري هم كاري است كه روشنفكر بر اساس ويژگيهايي كه دارد، انجام ميدهد.روشنفكري يك رويه است. فرضاً من اگر كتاب بنويسم دليل اين نيست كه من روشنفكرم ممكن است در فن آشپزي، فيزيك و غيره كتاب بنويسم. كسي كه نظريه نسبي يا ذرهاي بودن نور يا موجي بودن نور را ارائه كرده دانشمند بزرگي است ولي نميگوييم كه روشنفكر است.چگونه يك روشنفكر ميتواند دغدغههاي ذهني خودش را پاسخ صحيح بدهد؟گفتيم جريان روشنفكري رويهاي است براي پيشبرد فرهنگ. يكي از ويژگيهاي روشنفكر ناقد بودن اوست، روشنفكر نسبت به روشها، جريانها، كتابها و فكرها نظري انتقادي دارد.شما آثار سعدي را كه بخوانيد ميبينيد از چيزهايي انتقاد ميكند و چيزهايي را تاييد ميكند. افلاطون هم همين طور. بهترين نمونه ناقد بودن سقراط است كه وقتي در دادگاه محاكمهاش ميكنند ميگويد اگر آزاد هم شوم باز هم همين حرفها را ميزنم براي اينكه با شيوه و روش مخالف است و آن را درست نميداند.روشنفكر امروز هم بايد همين طور باشد. البته اين با هتاكي فرق ميكند. شما ديالوگهاي افلاطون و سقراط را بخوانيد ميبينيد هيچگاه در انتقاد از افراد نسبت بد و زشتي به آنها نميدهند، بلكه گفتوگو ميكنند. روشنفكر بايد توجهاش به اصول باشد، نقد كند و انتقادپذير باشد، زيرا هر دوي آنها سازنده است و چون دغدغه روشنفكر اصلاح جامعه است بايد اين ويژگي مهم را دارا باشد.آيا مباني و ريشههاي روشنفكري در غرب با منورالفكري در ايران تطبيق دارد؟ما در دنيايي زندگي ميكنيم كه در آن نسبيت فرهنگي وجود دارد، يكي از اشتباهات نويسندگان ما اين بود كه نسبيت فرهنگي را در نظر نميگرفتند. همين الان هم آن طور كه بايد به اين مساله توجه ندارند.البته امروز ديگر مسأله غرب و شرق اهميت گذشته را ندارد. مثلاً غربزدگي جلال آل احمد درسال 1341 ، آل احمد غربزدگي را براي مبارزه با مدرنيزاسيون شاه علم كرد. نميگويم معتقد نبود، جلال همان موقع هم كه در حزب بود، مسلمان و معتقد بود. منتهي آن وقتها قضايا به اين شكل خط بندي نميشد.تجدد يا مدرنيزاسيون شاه عبارت بود از اينكه جامعه ما تبديل شود به يك جامعهاي كه تقليد صرف از ظواهر غرب كند بدون اينكه از آن فرهنگ برخوردار باشيم. خوب اين به ويژه در مواردي كه با دين ما مغايرت داشتند مخالفيني داشت من جمله جلال. ما هم مخالف بوديم، چون ميديديم كه اين براي آن است كه ذهنيت جامعه را از مسائل اساسي منحرف كند. مشكل ما كه مشكل حجاب بانوان نبود، ما مشكل خود بانوان را داريم، مگر نميشود با حجاب تحصيل كرد. بانوان هند مگر با حفظ لباس سنتي و اصيل خودشان به مقامات و درجات عالي مملكت نرسيدند و در جوامع بينالمللي شركت نميكنند، مشكل ما اين بود كه پدر خانواده و مرد ايراني ميگفت زن از خانه نبايد بيرون بياد. حالا البته خيلي تقليل پيدا كرده يا اينكه دختر مجاز به درس خواندن نيست و مانع ميشدند. اين كه گفتم نقش انتقادي روشنفكر، در غرب هم همينطور است. در آنجا نويسنده هر چقدر هم كه مشهور باشد برابر تحول اجتماعي بايستد و دولت را تحكيم كند، نظر خوشي نسبت به او ندارند. نمونهاش آندره مالرو بود. وي نويسنده عجيبي است. ده سال در نهضت اسپانيا و در چين حضور داشته، نويسندهاي راديكال بود، در حكومت دوگل، او وزير فرهنگ فرانسه شد. در دور دوم جنبش دانشجويي در سال 68 كه در اروپاي غربي صورت گرفت و مصادف شد با رئيس جمهوري مجدد دوگل، دولت، توانست اعتراضات و تظاهرات دانشجويان و انديشمندان را كنترل كند، اعتبار آندره مالرو كاملاً از دست رفت. ميگفتند كه او در برابر جنبش دانشجويي ايستاده است.بنابر اين آندره مالرو در دوران وزارتش روشنفكر به حساب نميآمد. اگر صحبتي از روشنفكري او شود مربوط به دوران پيش از وزارتش است.با توجه به اين تحولات ميتوان روشنفكري را عصري يا نسبي دانست؟بحث مورد اختلاف اين است، چون منابعي كه ما داشتيم ناقص بود اين طور عنوان شد كه روشنفكر در ايران بايد سكولار باشد، در قرون وسطي ميگفتند دنيا مزرعه آخرت است. سكولار ميگويد آخرت مزرعه دنياست. سكولار به قوانين مدني و قابل تغيير معتقد است، چون اين طرز تفكر وجود داشت و بعضي از نويسندگان و متفكران اروپا مثل ولتر، مونتسكيو دنبال اين فكر بودند كه قوانين مدني را جانشين قوانين كليسايي كنند. اين فكر پيش آمد كه روشنفكر يعني ضد دين. در ايران اين بحث و منازعه داغ است و عدهاي هم اين طور ميفهمند همين كه روشنفكر شد يعني ضد دين باشد.تا اوايل دهه سي و چهل راديكالها اين طور بودند. ولي واقعاً اين طور و به اين معنا نيست كه اگر كسي روشنفكر شد لازمهاش اين است كه ضد دين باشد. خيلي از فلاسفه اروپا را داريم كه استدلال ميكنند درباره حقانيت دينشان و كمتر فيلسوفي است كه در دنيا راجع به خدا فكر نكند و رساله ننوشته باشد. اما به هر حال روشنفكر ايراني هم مانند روشنفكر اروپايي، آن خصايصي را كه گفتم داراست.در تاريخ اديان مختلف از اسلام، مسيحيت، يهوديت، حتي بوديسم و ... داريم كه چيزهايي به عنوان حقايق ديني مطرح شده اما واقعاً حقايق ديني نبوده بلکه نظر يک روشنفکر خاص بود. نمونهاش غزالي. کتابي نوشته با عنوان تخريب فلاسفه.او در اين کتاب معتقد است که فلاسفه ما مثل فارابي، ابنسينا و ديگران در هند، مسأله شبهاتي دارند و در سه مسأله کافرند. تکفير کرده فلاسفه را. در غرب اسلامي در اسپانيا ابن رشد کتابي نوشت به نام تهافه تهافه يعني تخريب تخريب يا ويرانگري ويرانگري و جواب داد. هم غزالي مسلمان بود و هم ابن رشد. غزالي ميگفت جهان قديم است و ابنرشد معتقد بود که اشتباه ميکند و جهان حادث است و پاسخ داد.يکي ديگر مسأله جبر و اختيار است که اتفاقاً بحث امروز هم است و عدهاي از متفکران علم کلام معتقدند که هر عملي که انجام ميدهيم خواست خداست، عدهاي ديگر از متکلمان اسلامي ميگفتند که ما داراي آزادي و اختيار هستيم، چون اگر آزادي نداشته باشيم ثواب و عقاب معني ندارد. اين مسأله دو سه قرن در دنياي اسلام مورد بحث بود، حالا هم است. به طوري که امام حنبل را در زمان مأمون عباسي، به جرم اشعري بودن و اعتقاد به جبر شلاق زدند. بعداً معتزله تحت تعقيب قرار گرفتند و طرفين هم يکديگر را حتي خارج از دين معرفي ميکردند. در حالي که نوعي استنباط و تفسير بوده. الان هم همين مسائل مطرح است. به جاي اينکه بر سر مسألهاي که اختلاف داريم بنشينيم و با هم به تفهيم و تفاهم برسيم کار به جايي ميرسد که به نزاع و هتاکي ميپردازيم و اين درست نيست.شما نسبت به تأثير پذيرفتن از جوامع ديگر و به کار بستن راهکارهاي آنان براي پيشرفت جامعه خودمان چه نظري داريد؟روشنفکري در غرب متکي به ساختمان اقتصادي جوامع آنهاست. سازمان اقتصادي آنها تغيير کرد. صنايع دستي به صنايع بزرگ تبديل شد. کلنيهاي زيادي ايجاد شد. از نظر تجارت و ناوگان دريايي پيشرفت کردند. همينطور از نظر من تکنيک، مديريت و چيزهايي که مربوط به زندگي و فرهنگ آنها بود در جاهاي ديگر هم انتشار و اشاعه پيدا کرد، مثل طرز لباس پوشيدن و ...ما در اين دنيا زندگي ميکنيم و نميتوانيم خودمان را محصور کنيم. در زمان قاجار هر کس و هر جا نامي از حکومت جمهوري به ميان ميآمد ضددين و کمونيست محسوب ميشد، در حالي که در سال 57 حکومت کشور ما جمهوري اسلامي شد آن هم جمهوري مردمي به طوري که گفته شد ميزان، رأي مردم است.بنابراين ما نميتوانيم خودمان را از پيشرفتها و ابداعات و اختراعات جديد کنار بکشيم. دليلي هم ندارد که اين کار را بکنيم. خيلي از پيشرفتها به دلايلي توسط کشورهاي ديگر، حاصل شده است. البته آنها هم ابتدا به ساکن به اين پيشرفتها دست پيدا نکردهاند بلکه از دستاوردها و دانش علمي ساير ممالک و مذاهب بهره بردند و با تأثيرپذيري از آنها به ويژه ممالک شرقي به پيشرفتهايي دست يافتهاند. بنابراين همانطور که قبلاً هم گفتم امروز مسأله غربزدگي مطرح نيست، به غير همان چيزي که گفتم جلال آلاحمد به چه منظور مطرح کرد. در واقع غرب هم شرق زده است و تحت تأثير فرهنگ کشورهاي ديگر بوده منتهي آنها با آشنايي با فرهنگهاي مختلف از بين آنها انتخاب ميکردند و به کار ميبستند. بنابراين ما از ابتدا در استنباط از اين قضايا مقداري اشتباه کرديم. اشتباه متفکران ما در اواسط قاجار اين بود که فکر ميکردند جوامع مثل خميري هستند که ميشود به هر شکلي آن را درآورد. صبر و حوصله نداشتند که جامعه تحول خودش را براساس ريشههاي خودش انجام دهد. امروز کمتر خانوادهاي است که دخترش را به مدرسه نفرستند: امروز بانوان بسيار فاضلي داريم، استاد دانشگاه، پزشک، حقوقدان و ... يک پزشک آلماني درباره ناصرالدين شاه در کتابي که نوشته، آورده است، فرزند يکي از درباريان به بيماري مبتلا شده بود که نياز به تزريق داشت و در غير اين صورت دوام نميآورد و مي مرد. والدين وي با اين فکر که با اين تزريق خون فرنگي به بدن فرزندشان وارد ميشود، مانع شدند و او مرد. الان در روستاهاي ما درمانگاههاي مجهز و پزشک است. خب اين بد که نيست عقلايي است و زندگي را آسان ميکند. آن زمان چيزهايي از ولتر، مونتسکيو، روسو و ... خوانده بودند و فکر ميکردند همه آنهارا ميتوانند به جامعه ايران القا کنند در حالي که نه لازم بود و نه اين کار شدني بود.آسيبهاي جريان روشنفکري ايران را در چه چيزهايي ميبينيد؟ما به انتقاد عادت نکرديم و اين شامل دولتمردان و دولتزنان نميشود، شامل تک تک ما ميشود. حقيقتش ما تمرين انتقاد و گفتوگو خيلي کم داشتيم، يعني فرصتش هم نبود. من به دليل نقد ادبي که انجام ميدهم با خيلي از نويسندگان و شاعران ايران کار کردم. در اين 60 سال حتي يک مورد نديدم که از نقد استقبال کرده باشند، يعني کسي بيايد بگويد به واسطه نقدي که در مورد کار من نوشتهاي ممنونم. به مجرد اينکه نزديک ميشويد و ميخواهيد انتقاد کنيد نميپسنديدند، در حالي که انتقاد حق خواننده است چه رسد به منتقد. جريان روشنفکري در ايران دچار اين عارضه است، يعني روشفکر ايراني انتقاد ميکند ولي انتقادپذير نيست.يکي ديگر از گرفتاريهاي روشنفکري ما اين است که کپيبرداري ميکنند و به نام خودشان قلمداد ميکنند.اين نوعي سرقت است. اين عارضه خيلي بدي است. کسي بايد در مورد فردوسي حرف بزند که همه شاهنامه و مطالبي را که راجع به فردوسي وجود دارد را خوانده باشد. اگر نخوانده باشد نبايد حرف بزند. در ايران من کسي را نميشناسم که درباره کانت يا هگل بتواند حرف بزند، ميشود ترجمه کرد. الان دکتر لطفي خيلي کار مهمي انجام داده است. تمام آثار افلاطون و ارسطو را از زبان آلماني ترجمه کرده است. خيلي هم ترجمهاش خوب است. همين طور دکتر اديب سلطاني اما موارد ديگر نود درصد، چه در علوم سياسي و انساني و... تمام مواردي که نوشته ميشود دو صورت دارد يا به نام خودشان چاپ ميکنند يا اينکه عيناً ترجمه ميکنند که دومي دقت عملشان بيشتر است تا اين حل نشود مسأله روشنفکري ما حل نميشود، يعني الان بحث در اين است که دانشمندان ايراني در علوم انساني و فيزيکي نظريه بدهند.من ميگويم ممكن نيست، چون بستر مناسب نداريم. ديگران به نتايجي رسيدهاند بيش از دو هزار سال در اين زمينه كار كردهاند تا آن بستر به وجود نيايد، ممكن نيست، مگر كار سادهاي است. همين نظريه ادبي. حتما بايد در يكي از علوم امروز صاحبنظر باشيد. حالا نويسندگان و مترجمان ما فكر ميكنند، چون آن زبان بيگانه خاصي را بلدند و ميتوانند نظريهپردازي كنند و اين ممكن نيست بايد تمرين كنند و مدرسه ببينند.كسي كه ميخواهد مثلاً نظريه ادبي بدهد يا نقد ادبي كند بايد كلاس ببيند. ميبينيم كساني هستند كه در رشته فيزيك تحصيل كردهاند ولي نقد ادبي مينويسند يا زبان انگليسي خوانده و نقد فلسفي مينويسند.با وجود مواردي كه ذكر كرديد مقوله روشنفكري در ايران بيمار به نظر ميرسد.كاملاً درست است. با توجه به اينكه خودم را روشنفكر به همان معاني كه گفتم ميدانم(البته منظورم اين نيست كه نظريه ساختم يا كار ويژهاي انجام دادم) ميگويم كه اين مطلب دو سويه دارد.ببينيد وجود تعداد زياد اتومبيل در شهر تهران سبب آلودگي هوا، شلوغي خيابانها و مشكل عبور و مرور ميشود، اگر اين را بخواهيم حذف كنيم اصلاً زندگي در تهران دچار اختلال ميشود. بايد كاري كرد كه هوا تصفيه شود حالا از طريق هر راهكاري مثل تغيير نوع سوخت بنابراين روشنفكري ستون فقرات جامعه است، يعني اگر روشنفكر را از جامعه حذف كنيم خيلي چيزها را از دست ميدهيم. همانطور كه اديب و سياستمدار اشتباهاتي دارند، روشنفكر هم ممكن است كه اشتباه كند اين دليل نفي روشنفكر و روشنفكري نيست ما همانطور كه به پزشك، داروسازي، اتومبيل و كامپيوتر نياز داريم به روشنفكر هم نياز داريم. اگر ما روشنفكري را در جايگاه اصلي خودش و با ويژگيهاي خاص آن نميبينيم نبايد اشكال را در اصل و اساس روشنفكري بدانيم بلكه اشكال در اين فرد خاص است.بايد ديد كجاها سخناني گفته شده كه به آماج خودش نرسيده و در جامعه تأثير نداشته و كجاها تأثير داشته است و جامعه را پيش برده. اينها بايد حلاجي شود. البته اين كار هم با جلسات يكي دو ساعته و يكي دو نفر امكانپذير نيست و تمام جوانب قضيه شكافته نميشود بايد گردهماييهاي متعدد با حضور صاحبنظران، مدارك تاريخي و... برگزار و بررسي شود. خود آل احمد نمونهاي از روشنفكراني بود كه با اطلاع و آگاهي سخن ميگفت و نظريه ميداد اگر نظريات جديدي نداشت كتاب روشنفكر را نميتوانست بنويسد.با توجه به آسيبها و ضعفها نقد روشنفكري هم ميتواند بيمار باشد؟خب البته ما به انتظار كمال كه نميتوانيم بنشينيم. اگر بخواهيم منتظر چيزي تمام و كمال باشيم بايد همچنان در انتظار بمانيم. تا وقتي انسان است اين مشكلات هم وجود دارد. زماني براي سفر از شهري به شهر ديگر از چارپايان استفاده ميكردند و زمان سفر بسيار طولاني ميشد و حتي بين راه جان به جان آفرين تسليم ميكردند، چون ماهها طول ميكشيد ولي حالا سوار هواپيما ميشويد و در كمتر از يك ساعت به دورترين شهرهاي ايران و حتي خارج از كشور سفر ميكنيد. يا اينكه با اتوبوس پس از چند ساعت به مقصد ميرسيد. خب حالا ممكن است هواپيما سقوط كند يا اتوبوس تصادف و چپ كند.همين انتقادي كه ما از روشنفكري ميكنيم، يعني اينكه چنين جرياني وجود دارد البته استفاده از كلمه روشنفكر در جامعه ما گاهي با بار منفي همراه است و گاهي با بار مثبت. به نظر من نه بار منفي دارد و نه مثبت. بايد ديد كه كي چه كاره است. كسي هم كه نقد روشنفكري ميكند اگر با غرض خاصي وارد ميدان شود طبيعتاً داورياش بيمار است و قضاوتش درست نيست، چون قضاوتي كه ما ميكنيم بايد اساس واقعي داشته باشد، مگر اينكه بگويد «نظر من اين است» خب اين اشكالي ندارد، مثل اينكه من بگويم به نظر من سعدي بهتر از حافظ است و ديگري بگويد حافظ بهتر از سعدي است، اما اگر چون من معتقدم كه سعدي بهتر است مرا متهم كند به بيذوقي و بيسوادي و خداي نكرده كفر و الحاد و... ديگر اين قضيه فرق ميكند و مسأله از سطح بحث و گفتوگو خارج و وارد وادي ديگري ميشود كه به اساس كار لطمه ميزند. هر كسي اين عارضه را داشته باشد نميتوان قضاوت صحيح بكند.اصطلاح روشنفكر مسلمان يا روشنفكر مذهبي پس از انقلاب در عرصه سياسي و اجتماعي كشور مطرح شده و بار مفهومي خاصي را براي مردم القا ميكند شما با اين اصطلاح موافق يا مخالفيد يا اينكه نظر ديگري داريد؟من نه با كسي مخالفم به طور مشهود و نه با كسي موافقم به طور مشهود، اصطلاح بدي هم نيست، يعني به نظر من نبايد منكر آن شد. اروپاييها از اصطلاح لائيك استفاده ميكنند، يعني كسي كه به تحولات اجتماعي به ديد علمي نگاه ميكند. روشنفكران ديني( به طور اعم) آنها هم روشنفكرند ما ديديم كه آنها هم چه در ايران و چه در اروپا چارهجوييهايي كردهاند. نمونهاش طالبزاده است مربوط به دوره قاجار، وي در كتابش اين مسأله مورد منازعه را طرح ميكند، زيرا برخي معتقد بودند كه وسايل جديد ساخت اروپا را نبايد استفاده كرد حتي حرام ميدانستند. او با كنار هم قرار دادن دين و تكنولوژي مسأله را حل كرد. روشنفكر به آن معنا كه عيب را ميگويد، راه چاره را پيدا ميكند و درصدد پيشرفت جامعه است، ميتواند در هر لباسي باشد. متأسفانه در ايران يك مقداري مسائل رنگ سياسي به خودش گرفته است.بعضيها قضاوتشان پايه و اساس ندارد. همين كه قضاوت پايه و اساس داشته باشد روشنفكر موجب پيشرفت جامعه ميشود.شما بيش از 20 كتاب نقد داريد و آثار و نويسندگان متعددي را نقد كردهايد، چرا تاكنون نقدي بر روشنفكري ننوشتهايد؟من ناقد ادبي هستم و سعي ميكنم كه بر بنيادهاي فرهنگي تا حد امكان نزديك شوم. يكي از بنيادهاي فرهنگي ما ادبيات فارسي است، چه قديم و چه جديد. البته كلاسيكها خيلي قويترند.هدف من اين است البته اين به آن معنا نيست كه از اوضاع و احوال جامعه بيخبرم يا اظهار بياعتنايي كنم و شركت نكنم. شركت ميكنم. البته جوان كه بودم بيشتر و حالا به دليل كهولت سن كمتر. من اين تشخيص را دادم كه وقتي مباني فرهنگي ما با تكيه به گذشته و نگاه به آينده و دريافت فكر نو با تكيه با سنتهاي فرهنگي باشد البته نه هر سنتي. چون ممكن است وجود سنتي در زماني خاص ضرورت داشته ولي امروز ضرورت آن از بين رفته باشد آن فرهنگ حساب نميشود، ما با تكيه بر ارزشهاي فرهنگي خودمان و ديدن افقهاي تازه بايد به آينده فكر كنيم. هر قدر اين كار را بيشتر انجام دهيم در هر رشته و كاري مسلماً و بدون ترديد مشكلاتمان در آينده كمتر خواهد شد و اين كار را آسانتر و راه را سهلتر خواهد كرد. يكي از چيزهايي كه ميتواند اين كار را انجام دهد ارزيابي قضايايي از اين قبيل است. حتي من معتقدم كه درباره مفاهيمي همچون دموكراسي و پارلانتريسم و مديريت و... هم احتياج به گفت و شنود داريم تنها مسأله روشنفكري نيست، درباره ادبيات همينطور درباره استنباط از دين همينطور و اينها كار يك نفر نيست، كار يك نسل است و با تجهيزات كافي. ما هر چه غباري را كه در اين فضا موج ميزند كنار بزنيم، روشنتر خواهيم ديد. در اين مسير بايد متكي به عنايات خدا هم بود.