
آقای قائمی برای شروع کار درمورد نحوه وقوع اسارت خود توضیح دهید تا مخاطبان تصوری از اصل ماجرا داشته باشند.
ساعت 5/3 بامداد پنجشنبه 21/10/85 در حالی که پس از یک روز کاری سخت در حال استراحت بودیم، من از صدای مهیب تیراندازی و انفجار که همراه با شکستن شیشههای کنسولگری ما در اربیل بود، بیدار شدم. بلافاصله به سمت سالن اصلی ساختمان کنسول رفتم و مشاهده کردم در ورودی ساختمان منفجر شده است و دو نظامی آمریکایی با تجهیزات کامل نظامی در آستانه ورود به در ساختمان ایستادهاند.
من با دیدن این صحنه سریعاً برگشتم تا سایر دوستان را بیدار کنم که البته آنها نیز بیدار بودند. چون برای ما هنوز مشخص نبود که چه اتفاقی افتاده است تصمیم گرفتیم همگی به بالای پشت بام کنسولگری برویم که به محض رسیدن متوجه شدیم تمام ساختمان توسط نیروهای بسیار زیاد آمریکایی محاصره شده و حتی چند هلیکوپتر نظامی هم بالای کنسولگری در پروازند. سربازان آمریکایی به محض اینکه ما را بالای پشت بام دیدند شروع به تیراندازی کردند و ما مجبور شدیم دوباره به داخل ساختمان برگردیم. من آن موقع با خودم فکر کردم که این حجم از نیروهای آمریکایی برای چه به یک ساختمان با پنج کارمند که حتی سلاح سردی هم برای دفاع از خود ندارند، حمله کردهاند. در واقع آنها با این شکل حمله که بعدها فهمیدم از آن کاملاً فیلمبرداری کردهاند، میخواستند وانمود کنند که مثلاً اعضای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به هر حال زمانی که ما داشتیم در حال برگشت از پشتبام از پلهها پایین میرفتیم، متوجه شدم که آمریکاییها دارند به سوی در پشت بام میآیند. در همین حین با تلفن همراه با تهران تماس گرفتم و به وزارت خارجه اطلاع دادم که آمریکاییها حمله کردهاند. در هر حال ما تصمیم گرفتیم به سمت در اصلی ساختمان برویم و بدین ترتیب سربازان آمریکایی ما را ربودند.
* آیا وقتی آنها شما را در سالن اصلی دیدند حکم بازداشت شفاهی یا کتبی ابلاغ کردند یا به محض مشاهده به سمت شما حملهور شدند؟
نه، اصلاً. آنها بلافاصله به سمت ما حمله کردند.
* و شما اعتراض نکردید؟
به محض آنکه آنها به سمت ما حمله کردند ما به شدت شروع به اعتراض و به آنها یادآوری کردیم که طبق قوانین بینالملل چنین حقی ندارند. متأسفانه آنها در حین بازداشت بدون توجه به این تذکرات ما صرفاً فحاشی کردند و به خشنترین شیوه ممکن چشمها و دست ما را بستند. این در حالی بود که ما حتی کفش نداشتیم و با همان لباس استراحت بودیم. آنها مساحتی شاید در حدود یک کیلومتر ما را کشانکشان و تحت فشار فیزیکی زیاد بردند و سوار بالگرد کردند. در داخل بالگرد پاهای ما را با زنجیر بستند و دستمان را از پشت با دستبندهای پلاستیکی چنان محکم بستند که بند، دستان ما را برید و شروع به خونریزی کرد. در داخل بالگرد هم نظامیانی که حضور داشتند پا روی سرو گردن ما گذاشتند و آنقدر فشار دادند که من در طول تمام دوران 30 ماهه زندان هم به شدت احساس درد در ناحیه کمر، دست و گردن داشتم و هنوز هم گاهی از این ناراحتی رنج میبرم.
* آیا حوادث یا اتفاقات خاصی در روزهای قبل از حمله در آن منطقه اتفاق نیفتاده بود که آمریکاییها آن را بهانه کنند؟
نه، کاملاً شرایط عادی بود و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.
* یک سؤال که احتمالاً باید در ابتدای چنین مصاحبهای میپرسیدم این بود که اصولاً چه نیازی به تأسیس کنسولگری ایران در اربیل احساس میشد؟
در مورد تأسیس کنسولگری جمهوری اسلامی ایران در اربیل و نوع فعالیتهای آن باید بگویم سیر روابط گسترده مردم عراق با ایران که عمدتاً در مسائلی نظیر بحث درمان و روابط اقتصادی وابستگیهای زیادی به ایران داشتند و دارند دولت کردی و به طور مشخص خود آقای بارزانی بارها و بارها تقاضای تأسیس کنسولگری جمهوری اسلامی ایران در اربیل را مطرح کرده بودند و پس از تأسیس هم ما فعالیتهای گستردهای در رابطه با ارائه خدمات کنسولی ارائه میدادیم و حجم کار روزانه ما عمدتاً به شکلی بود که شبها به شدت خسته بودیم و حتی شب حمله با اینکه طبعاً ممکن است سروصداهایی قبل از انفجار رخ داده باشد اما از شدت خستگی ناشی از کار و خواب عمیق متوجه نشده بودیم. به هر صورت نیاز به تأسیس کنسولگری صرف نظر از بحث نقش فزاینده ایران در بازسازی عراق و روابط رو به گسترش اقتصادی به لحاظ بحث کمک به مردم کردستان در زمینه پزشکی، کنسولگری ایران در اربیل به شدت وجهه مسائل انسانی داشت. در همین رابطه ما در اوج فعالیتهای خود گاهی روزانه تا 500 روادید صادر میکردیم که نزدیک به300 الی 350 عدد از اینها روادیدهای مربوط به بحث درمان بود و به اذعان مسوولان کردی به لحاظ توان اقتصادی عموم مردم با توجه به هزینههای کمتر رفت و آمد و درمان در ایران به نسبت اعزام به کشورهای اروپایی کمک بزرگی به مردم و دولت این منطقه بود.
بماند که طبعاً آشنایی با زبان فارسی و مشترکات فرهنگی مردم این منطقه، گزینه ایران را برای بسیاری از مردم کردستان عراق مطلوبتر میکرد.
* اگر موافق باشید کمی در مورد شرایط پس از ربودن و نحوه نگهداری شما در زندان صحبت کنیم.
باید بگویم که هر کدام از ما پنج نفر به ویژه در ماههای اول شرایط خاصی داشتیم. در مورد من شخصاً باید بگویم 28 روز اول شب و روز را نمیدانستم. در یک انفرادی بودم که هیچ روزنهای به دنیای خارج نداشت و از ساعت هم خبری نبود و بدین ترتیب ما در تشخیص اوقات شرعی و اجرای فرایض دچار مشکل شده بودیم و من هر چه سؤال می کردم الان ساعت چند است جوابی دریافت نمیکردم. من در طول آن 28 روز بر اساس سه وعده غذایی که میدادند به تنظیم وقت و خواندن نماز میپرداختم که بعدها فهمیدم این وعدههای غذایی آنها متناسب با اوقات شرعی نیست به گونهای که اولین وعده غذایی ساعت 3 بامداد، دومین وعده 11 صبح و وعده سوم را ساعت 4 بعدازظهر میدادند. بعد از 28 روز ما را به زندان دیگری منتقل کردند که باز هم در آنجا در انفرادی بودیم منتها آنجا میتوانستیم اوقات شرعی را تشخیص دهیم. البته شما میدانید بر اساس قوانین بینالمللی و کنوانسیون ژنو نباید اسیر را بیش از یک ماه در زندان انفرادی نگه داشت اما این انفرادی ما به غیر از 28 روز اول 18 ماه به طول انجامید و با وجود اعتراضهای مکرر ما به ویژه اعتراضات به نماینده صلیب سرخ این شرایط تغییر نکرد. البته اعتراض ما محدود به همین موارد نبود و ما اصلاً به کل موضوع اعتراض میکردیم و بارها یادآور شدیم که مشخصاً بازداشت دیپلماتها برخلاف قوانین بینالملل بوده و شرایط بازداشت به ویژه بدون تفهیم اتهام و مدرک مستند آن هم در شرایط انفرادی نیز عمل غیر قانونی مضاعفی است.
من نکته مهم دیگری که باید بگویم این است که ما چند ساعت پس از بازداشت به زندان منتقل شدیم که چون چشمانمان بسته بود متوجه نشدیم کجاست که جای بسیار مخوفی بود و به محض ورود، صدای وحشتناک فریاد ناشی از شکنجه درگوشمان پیچید اما به نظر میرسید که آمریکاییها به ویژه پس از صدور بیانیه وزارت خارجه کشورمان و همچنین بیانیههای پیدرپی وزارت خارجه عراق، دولت کردستان، شخص آقای طالبانی و همچنین آقای نوری مالکی درست چند ساعت پس از ربودن ما مبنی بر اینکه مسؤولیت سرنوشت ما را متوجه آمریکاییها میکرد تصمیم گرفتند ما را از آن زندان منتقل کنند؛ همان طور که عرض کردم در زندان هم هم حدود 28 روز حضور داشتیم و سرانجام به زندان سوم که 18 ماه در آنجا در انفرادی بودیم منتقل شدیم.
پس از آن نیز به کمپ خارجیها در نزدیکی بغداد منتقل شدیم و ادامه اسارت را تا پایان آن در آنجا بودیم. در صحبت با نماینده صلیب سرخ که دفعه اول آن سه ماه پس از بازداشتمان اتفاق افتاد، من ضمن اعتراض به موارد مذکور از وضعیت زندان اول به آنها گفتم. جالب اینکه آنها از من میپرسیدند آدرس آن زندان چیست که من در جواب گفتم این را شما باید بدانید.
* قطعاً شما در طول این مدت 30 ماهه مورد بازجویی آمریکاییها بودهاید. لطفاً درباره روشها و شکل جلسات توضیح دهید.
در جلسه اول بازجویی بازجوی من کار عجیبی انجام داد که البته به نوعی بخشی از انگیزه روانی آمریکاییها را از ربودن ما برای من مشخص کرد. او یک ماژیک برداشت و روی وایت برد نوشت 444 و از من پرسید: این چیست؟ من گفتم 444 ، گفت: میدانی این یعنی چه؟ من پاسخ منفی دادم. گفت: این عدد روزهایی است که دیپلماتهای آمریکایی در اسارت شما بودند. من در جواب او با خونسردی گفتم: آن قضیه حق ما بود، چرا که آنها جاسوس بودند و مدارک مربوط به جاسوسی آنها هم همگی ثابت شد و این را شما خوب میدانید...
* ببخشید کلامتان را قطع میکنم، این مکالمات به فارسی بود؟یعنی بازجوی شما فارسی میدانست؟
نه، بازجو آمریکایی بود و فارسی نمیدانست. یک مترجم بود که بعداً آن مترجم به ما گفت از ایرانیانی است که قبل از انقلاب به آمریکا رفته است.
* به هر حال در ادامه آن جلسه اول بازجویی کار به جایی کشید که من به او گفتم پس شما میخواهید تلافی کنید، او گفت نه، گفتم پس برای چه این موضوع 444 روز را یادآوری میکنید، میخواهید 444 روز ما را نگه دارید که او گفت نمیدانم.
* ادعاهایی که به عنوان اتهام به شما وارد کردند چه بودند؟
مدعی بودند که ما سلاح وارد عراق کرده و به گروههای عراقی آموزش دادهایم و در مقابل این پرسش که مدرک شما چیست جواب نمیدادند، حتی ما میپرسیدیم که شما اسم ببرید بگویید ما مثلاً به چه کسی سلاح فروختهایم یا اسم کسی را که به ادعای شما نزد ما آموزش دیده است بگویید که چون در واقع کسی نبود و ادعای آنها کاملاً واهی بود حتی اسمی نداشتند که بگویند. به بازجو گفتم در حالی که ما به شدت تحت نظارت نیروهای عراقی بودیم و کوچکترین رفتار ما را گزارش میکردند و حتی من متوجه شده بودم که مسائل خصوصی ما را در داخل کنسولگری رصد میکنند چطور ممکن است در چنین شرایطی به قول شما ما دست به ورود سلاح زده باشیم یا یک عراقی وارد شده و مثلاً آموزشی نزد ما ببیند. اگر ما سلاح وارد میکردیم دستکم یک سلاح گرم برای دفاع از خودمان در کنسولگری داشتیم، سلاح دیپلمات قلم اوست البته بعدها ما در روند بازجوییهای بعدی متوجه شدیم که آمریکاییها حتی زحمت جعل مدرکی علیه ما نکشیدهاند و به خیال خام خودشان فکر میکنند که میتوانستند از طریق بازجویی ما را وادار به اعترافات دورغین کنند.
در بازجوییهای بعدی که آنها سعی میکردند از روشهای پیچیدهتر استفاده کنند معمولاً دو نفر از ما بازجویی میکردند که مثلاً یکی میآمد تهدید میکرد و نقش پلیس بد را بازی میکرد و دیگری میآمد و سعی میکرد با زبان نرم ما را اقناع کند که به ادعاهای آنها اعتراف کنیم. یک بار یکی از بازجوها که سعی میکرد نقش پلیس خوب را بازی کند آمد و به من گفت تو به چیزهایی که ما میگوییم اعتراف کن. ما هم پای تو میشکنیم و تو را در یک منطقه مرزی نزدیک ایران رها میکنیم و بعد اعلام میکنیم تو فرار کردهای به این ترتیب تو آزاد میشوی و ما هم به آنچه میخواهیم میرسیم. در واقع آنها چون همه جلسات را هم ضبط میکردند به خیال خود میخواستند با اعترافگیری از ما و نمایش آن به اهداف خود برسند. اما درمورد روشهای بازجویی هم باید بگویم که آمریکاییها بعد از رسوایی زندان ابوغریب شیوه بازجویی خود را عوض کرده و به جای شکنجههای فیزیکی شکنجههای روانی را جایگزین کردند. البته ابزار آلات شکنجه به ما نشان میدادند و ما را به انحای مختلف تهدید میکردند مثلاً بارها تهدید کردند که ما را به زندان گوانتانامو منتقل میکنند و حتی دوبار به ما لباس خاصی پوشاندند و گفتند داریم شما را به گوانتانامو منتقل میکنیم و ما را تا فرودگاه بردند البته یک نکتهای که وجود دارد اینکه من متوجه شدم آمریکاییها با زندانیانی که کسی در دنیای خارج از زندان از سرنوشت آنها مطلع نیست و نمیداند توسط آمریکاییها زندانی شده است، همان برخوردهای سخت فیزیکی را دارند و شاید در مورد مسأله ما که جهانی شده بود و تلاشهای زیادی به ویژه از سوی عراقیها برای آزادی ما در جریان بود قضیه فرق میکرد.
* در طول 18 ماهی که در انفرادی بودید هیچ گونه امکان هواخوری و ارتباط با دیگران داشتید؟
بله، صبح و عصر هر کدام دو ساعت وقت هواخوری داشتیم و هفتهای یک بار هم وقت حمام داشتیم. در طول هواخوری دوستان خود و همچنین سایر زندانیان را که عمدتاً عراقی بودند میدیدیم. خاطرهای را من اینجا نقل کنم که میتواند جالب باشد. بهمن ماه سال 1386 بود که یکی از دوستان عراقی از جریان صدر که وی نیز زندانی بود گفت که آمریکاییها یک CD اخبار به او دادهاند، پیشنهاد داد با جمعی از دوستان در یکی از ساعات هواخوری تماشا کنیم، ما هم که مدتها بود از اخبار بیخبر بودیم موافقت کردیم، ظاهراً آقای احمد شیبانی با توجه به ارتباطاطی که داشت توانسته بود این امتیاز را از آمریکاییها بگیرد که گاهی یک CD اخبار آن هم به صورت سانسور شده در اختیارش قرار بگیرد. در آن CD که ما دیدیم یک فیلم کوتاه هم از تظاهرات 22 بهمن سال 86 نشان داده شده که ما و دوستان ایرانی را به شدت متأثر ساخت. همانجا من به خودم و سایر دوستان قول دادم اگر سال بعد هم در زندان بودیم جشن بگیریم، تظاهرات راه بیندازیم و مرگ بر آمریکا بگوییم. یک نکتهای که در آن فیلم بیشتر مرا تحت تأثیر قرار داد قطعنامه پایانی تظاهرکنندگان بود که در آن به ما اشاره شده بود و ضمن محکومیت آمریکا در اقدام به این عمل خواستار آزادی ما شده بود. به هر حال قسمت این بود که ما سال بعد هم در همان زندان باشیم و طبق قرار معهود عمل کردیم. چند روز قبل از 22 بهمن سال 87 در حال برگشتن از حمام از مشغولیت آمریکاییها استفاده کردیم. مقداری از وسایل آنها را برای جشن کوچکی که میخواستیم پیش از مراسم بگیریم به اصطلاح تک زدیم، در واقع مقداری کیک و کلوچه، به هر حال ما در آن روز توانستیم دور میز کوچکی در ساعت هواخوری جشنی داشته باشیم و دوستان عراقی را هم دعوت کردیم. بعد از پذیرایی مختصر من و دوستان ایرانی شروع به شعار دادن کردیم و با صدای رسا مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل گفتیم البته من خودم را آماده عواقب بعدی این کار کرده بودم چرا که تمام حرکات ما توسط دوربینهای مدار بسته کنترل میشد. پیشبینی من درست بود و پس از پایان هواخوری به سراغ من آمدند و نزد فرمانده آمریکاییها بردند، در آنجا او از من پرسید این چه حرکتی بود کردید که من توضیح دادم مراسم 22 بهمن اجرا کردیم و همانجا شروع کردم دوباره با صدای بلند شعار دادن و مرگ بر آمریکا سردادم که فرمانده آمریکایی نگهبان را صدا کرد و مرا با زد وخورد کشانکشان از اتاق او بیرون بردند و به سلولم برگرداندند. به هر صورت من واقعاً خوشحال بودم که توانستم مرگ بر آمریکا را روبهروی خود آمریکاییها بگویم...
* شما گفتید 30 ماه در اسارت بودید، بعد از 18 ماه و 28 روز اول کجا بودید. در واقع دوران آخر اسارت را پرسیدم که به چگونگی آزادی شما برسیم.
در مرحله آخر اسارت ما را به کمپ خارجیها در نزدیکی بغداد منتقل کردند، آنجا ما داخل چادرهای 40 نفره مستقر بودیم و دوباره به سایر دوستان دیپلمات پیوستیم. در مورد این کمپ اگر چه معروف به خارجیها بود اما بگویم که نه تنها در آنجا عراقیها هم زندانی بودند بلکه من در آنجا کودکان 10 ساله هم دیدم که آمریکاییها برای نگهداری آنها به آنجا منتقل کرده بودند. به هر حال از ملیتهای گوناگون در آنجا حضور داشتند. بدین ترتیب ما تا پایان آزادی آنجا بودیم. روز آزادی ما در حال استراحت در چادرمان بودیم که شمارههای ما پنج نفر را خواندند. ما ابتدا فکر کردیم جزو تفتیشهای هفتگی است که بلافاصله شروع به جاسازی برخی اقلامی کردیم که از نظر آمریکاییها ممنوع بود. یکی از دوستان رفت و برگشت، گفت باید آماده شویم مثل اینکه میخواهند منتقلمان کنند. آمریکاییها هم گفتند میخواهیم شما را از این کمپ منتقل کنیم. ایام ماه رجب بود، روزه بودیم. بعد از آنکه ما را معاینه پزشکی کردند به اتاق بزرگی بردند بدون آنکه بگویند قرار است ما را کجا منتقل کنند. کولرهای اتاق به شدت کار میکرد و سرد بود. ما اعتراض کردیم و گفتیم روزهایم که تأثیری نداشت، برای افطار هم نان و پنیر مختصری دادند. فردای آن روز، 21 تیر ماه آن سال ساعت 7 صبح ما را سوار ماشین کردند. ما هنوز نمیدانستیم به کجا میرویم و به سؤالات ما پاسخی نمیدادند، بعد از طی مسافتی متوجه شدیم که ماشین ایستاده و آمریکاییها دارند با عراقیها صحبت میکنند. ناگهان در باز شد و یک عراقی که بعداً فهمیدیم از کارمندان وزارت کشور عراق است سلام کرده و اعلام کرد که ما را تحویل گرفته و ما به زودی آزاد میشویم و بسیار معذرتخواهی کرد که دولت عراق نتوانسته است زودتر از این ما را آزاد کند. بلافاصله ما را به کاخ نخست وزیری منتقل کردند. هنگام ورود به هر یک از ما تلفن همراهی دادند برای تماس با خانواده و اطلاع دادن آزادیمان. آقای زیباری به استقبال ما آمد. روز بعد ما در ایران بودیم. یک نکته مهمی که وجود دارد بعد از امضای توافقنامه امنیتی آمریکا با عراق ما مطلع شده بودیم که بر اساس یکی از بندهای این توافقنامه آمریکاییها باید همه زندانیان اعم از عراقی و غیر عراقی را که در زندانهای آمریکا در عراق به سر میبرند به دولت عراق تحویل بدهند. وقتی در جلسات بازجویی این موضوع را مطرح کردیم، آمریکاییها به ما میگفتند که شما مشمول این بند نیستید و از این طریق تا روزهای آخر تلاش میکردند به اصطلاح ما را برای اعترافگیری تحت فشار قرار دهند. در ماههای آخر هم آنها شروع کردند در جلسات بازجویی به ما این را القا کنند که شما فراموش شده هستید، اما نکته جالب دیگر این بود که در ماههای آخر آمریکاییها به ما میگفتند شما را حتی اگر آزاد کنیم دیگر قهرمان نخواهید بود. من معنای این حرف آنها را نمیفهمیدم تا اینکه یک روز همین اواخر چند روز پس از برگزاری انتخابات و اغتشاشات اخیر مرا به اتاق بازجویی بردند. بازجوی آمریکایی با خوشحالی وارد شد و در حالی که دستهایش را به هم میزد گفت: دیدید گفتم شما دیگر قهرمان نیستید، کار جمهوری اسلامی تمام شد، من گفتم یعنی چه، گفت: این فیلم را ببین، فیلمی از اغتشاشات اخیر را به من نشان دادند و من آنجا متوجه شدم توطئهای در کار است. به هر حال هیچ کدام از روشهای آنها برای اعترافگیری از ما کارساز نبود و من در حال بازگشت در فرودگاه هنگامی که از هواپیما پیاده شدم و خیل جمعیتی را دیدم که برای استقبال از ما آمده بودند به ناکامی آمریکاییها میاندیشیدم.