پيمان زماني علاقه و مطالعات سياسي حجاريان در گذر زمان او را به نقطهاي رساند كه با جريان موسوم به «اصلاحات» همراه شد و آنچنان نقش او در اين جريان سياسي برجسته و اثر گذار شد كه دوستان اصلاحطلبش در محافل خصوصي و علني با القابي چون «معمار اصلاحات» و «تئوريسين اصلاحطلبي» از او نام بردند. او بعدها – پس از پيروزي سيد محمد خاتمي در انتخابات دوم خرداد 76 و تشكيل حزب مشاركت – براي كاناليزه كردن انديشهها و مشي سياسي خود به حزب مشاركت پيوست. حضور او در اين حزب نزديك به يازده سال ثبت شد تا اينكه در شهريور 88 و پس از رخدادهاي پس از انتخابات رياست جمهوري ضمن نوشتن نامهاي تئوريك، استعفاي رسمي خود را از حزب مشاركت اعلام كرد. اعتراف يا تغيير نگرش؟ پس از بازداشت سعيد حجاريان به عنوان يكي از مؤثرترين چهرههاي جريان اصلاحطلبي و بدون مبالغه به عنوان «كليديترين تئوريسين اصلاحات»، براي همگان مايه شگفتي بود كه او پس از حضور چند ماهه در زندان، ديدگاههاي تازهاي را مطرح كرد كه ميتوان گفت با عملكرد و نظريات چندين ساله او در دوران حاكميت دوم خرداديها و حتي پس از آن مناسبت چنداني ندارد. دوستان و همفكران اصلاحطلب او در واكنش به سخنان جديد حجاريان – كه باب ميل آنها نبود – شايع كردند كه «سعيد تحت تأثير شكنجه و بازجوييها وادار به اين عمل شده است.»اما آيا ميتوان پذيرفت حجاريان كه خودش استاد شگردهاي عمليات رواني است و تجربه چندين سال كار امنيتي و اطلاعاتي را در كارنامهاش دارد تحت تأثير فشار بازجوييها دست به اقدامي اينچنيني بزند؟ آيا قابل باور است كسي كه مسلط به تمام فنون و تكنيكهاي بازجويي است (بازجويي و آنتيبازجويي)، در برابر فرآيند بازجويي كوتاه بيايد؟! وانگهي، سعيد حجاريان درد بزرگتر و طعم تلختري از شكنجه را چشيده و آن «ترور» است؛ تروري كه در زمان حضور او در شوراي شهر اول تهران برايش اتفاق افتاد و سلامت حركتي و بياني را از او گرفت؛ اما پس از اين ترور هم او تغييري در انديشههايش نداد. علاوه بر اين، وضعيت جسمي حجاريان (به خاطر عوارض ترور) به گونهاي است كه قابليت شكنجه را ندارد و براساس گفتههاي خود او، مأموران امنيتي با مدارا و مراعات كامل با او برخورد كردهاند.پس ناچاريم بپذيريم كه «تئوريسين محوري اصلاحطلبان» به نوعي «تغيير» در انديشه رسيده است كه اين «تغيير» نه از جنس «اعتراف» است و نه از جنس «تغيير ايدئولوژيك»؛ بلكه او اين فرصت را پيدا كرده تا در خلوت خود به دور از درگيري رودررو با قضايا و تحليلها به يك «نگرش اپيستمولوژيك» درباره وقايع و وضعيت جريان اصلاحات دست يابد. جايي فراتر از تعصبنگرش « اپيستمولوژيك» كه از «بيرون»و با «ديدگاهي همهجانبهنگر» قضايا را مورد كنكاش و واكاوي قرار ميدهد زماني رخ ميدهد كه فرد خود را براي چند ساعت هم كه شده از «بطن و عمق ماجرا» بيرون بكشد و با كنار گذاشتن «روحيه تعصب» به تحليل بپردازد. همزمان با حجاريان كه در طول مدت تنهايياش از زاويهاي «بيرون و اپيستمولوژيك» و فارغ از «تعصب»به تحليل قضايا مشغول ميشود دوستان ديگرش كه آزاد هستند و كماكان در احاطه هيجانات حوادث سير ميكنند از دريچه «آنتولوژيك» كه يك «نگرش درون ماجرايي» است به سنجش شرايط ميپردازند. «رويكرد آنتولوژيك» يك رويكرد «درونواقعهاي» است كه با روحيهاي آكنده از «تعصب» و «منفعتخواهي» مسائل را ارزيابي ميكند. به عنوان مثال، در يك مسابقه فوتبال هر كدام از طرفداران تيمهاي آبي و قرمز، سنگ تيم محبوبشان را به سينه ميزنند و با رفتاري «آنتولوژيكي» كه برمدار تعصب سوار است تنها منافع تيم مورد علاقهشان را ميبينند تا جايي كه اگر داور مسابقه به عدالت و درستي،حكم به اخراج يك بازيكن دهد هواداران تيم اين فوتباليست اخراجي به «عدالت» هم اعتراض كرده و به داور «بد و بيراه» ميگويند! و اگر داور «به ناحق» از گرفتن يك پنالتي مسلم و حتمي چشم پوشي كرده و حق تيم ديگر را ضايع كند؛ طرفداران تيمي كه داور از آنها جانبداري كرده به تشويق داور ميپردازند! نگرشهاي «آنتولوژيك» همواره سر منشأ درگيريها و اختلافات و نپذيرفتن حقيقت هستند.مثل تصفيههاي خونين 54براين اساس،سعيد حجاريان در جايگاه يك «استراتژيست»و «تئوريپرداز» با بهرهگيري از اين «نگرش بيروني» چندي پيش در مصاحبهاي مكتوب با خبرگزاري ايرنا با اشاره به اينكه «وقايع پس از 22 خرداد وقايع كمي نبودند»، گفت:«اين همه خسارت مالي، جاني و فوران تنفر در تاريخ بعد از انقلاب بيسابقه بوده است.» او افزود: «اين تنفر ميان برادران يك خانواده بزرگ در سابق، نه در سنن ملي سابقه داشته و نه در سنن اسلامي؛ لذا من «وحشتزده» فكر كردم اين موضوعات ريشه در خارج از فرهنگ ما دارد به خصوص كمونيسم و آنارشيسم.»حجاريان در ادامه گفت: «اين وقايع مرا به ياد تصفيههاي خونين سال 54 سازمان منافقين انداخت كه بخش كمونيستي با چه قساوتي دست به تصفيه بخش مسلمان زد و يا بسياري بمبگذاريها كه در صدر مشروطيت، فضاي سياسي را آلوده كردند و عاملانش گرايشات آنارشيسمي داشتند.»حجاريان در سخنانش به نكته قابل تأملي اشاره كرد و آن اينكه اين ديدگاههاي سوسياليستي، مارکسيستي و آنارشيستي در بطن خود «حربههاي ايدئولوژيک» دارند. ديدگاههاي تازه سعيد حجاريان بسيار قابل تأمل است، به ويژه براي همفکرانش در اردوگاه اصلاحات. حجاريان براساس يک تغيير «استراتژيک» در انديشه تئوريک خود به اين نتيجه رسيده که استراتژي اصلاحطلبان پس از انتخابات يک «آنارشيسم» مبتني بر «راديکاليسمکور» است. هراس از آنارشيسمحجاريان نگران آنارشيسمي است که در رفتار اصلاح طلبان پررنگ شده است، اما چرا او از اين مسأله احساس خطر ميکند؟ با نگاهي به تاريخ و کتب سياسي، پي خواهيم برد که آنارشيستها به طور کلي با حاکميت هرگونه دولت مخالفند و دموکراسي را نيز «استبداد اکثريت» ميدانند. اين درحالي است که اصلاحطلبهاي ايران در دوم خرداد 76 با شعار «دموکراسي» و براي «تشکيل يک دولت اصلاحي» روي کار آمدند و حجاريان پي برده است که جريان اصلاحات از «دموکراسيخواهي» و «احترام به دولت برآمده از دوموکراسي» به نقطهاي از آنارشيسم رسيده است که با «خواست اکثريت» و «دولت برآمده از اين اکثريت» به مخالفت برخاسته است. افزون بر اين، اصلاحطلبان برمخالفت و اعتراض خود ادامه داده و بر آن اصرار ميورزند و از اين منظر وجه اشتراک پررنگي با آنارشيستها پيدا کردهاند، چرا که آنارشيستها موجوديت و بقاي خود را در نفي و مخالفت دائمي ميجويند. به بيان ديگر، آنارشيستها اگر خواهان نفس کشيدن و ادامه حيات سياسي – اجتماعي خود هستند چارهاي جز «نفي و مخالفت» ندارند. حجاريان نگران جبهه اصلاحات است زيرا برايش مسجل شده که اصلاحطلبها از آنجا که «برنامه» مدوني براي اداره سيستم سياسي و حتي هدايت هواداران خود ندارند به ناچار براي ايجاد انسجام درون تشکيلاتي خود به تاکتيک «مخالفت و نفي» روي آوردهاند و همين رويکرد، آنان را با آنارشيسم پيوند ميزند. فرا ر از فهم به وهم حجاريان آينده سياسي و موجوديت جريان اصلاحات را در خطر ميبيند زيرا با متمايل شدن اصلاحطلبان به رفتارهاي آنارشيسمي، در صورت تداوم اين منش به زودي ميزبان يک «راديکاليسم کور» خواهند بود. دوم خرداديها با آنکه از «دموکراسي عقلانيت سياسي و مدنيت» سخن ميگويند اما در رفتار دچار نوعي پريشاني – تناقض – شده است؛ اينان که روزي به شدت مخالف «انقلاب» و معتقد به «اصلاح» بودند اکنون در معرض اين پرسش و علامت سؤال قرار گرفتهاند که «آيا از دل براندازي و انقلاب، دموکراسي و عقلانيت بيرون ميآيد؟»اين دسته از اصلاحطلبان که به دام «راديکاليسم کور» گرفتار آمدهاند پس از انتخابات به جاي «فهم» از در «وهم» وارد شده و دچار «توهم» شدند. اين توهم از آنجا نشأت گرفت که آنان با قرار گرفتن در فضاي اوليه که «فضايي هيجاني» بود احساس کردند اين فضا تداوم پيدا ميکند درحالي که اگر وراي يک حرکت و فرآيند سياسي – اجتماعي، «عقلانيت و برنامه» نباشد هرچند شايد در مقطعي رشد داشته باشد اما اين رشد کاملاً «بادکنکي» و «کاذب»است و با کوچکترين واکنش آميخته با تاکتيک از طرف مقابل متوقف ميشود. اين بخش از دوم خرداديها آن قدر بر اين «تحليل توهمي» خود اصرار ورزيدند که حتي پس از راهپيمايي روز قدس هم به تحليل واقعبينانهاي دست نيافتند؛ با آنکه زمان، هزينه و تبليغات چشمگيري براي کشاندن هواداران خود به خيابانها کردند نتيجه مطلوبي عايدشان نشد. جريان روبه انحطاطاز اين رو بسياري از کارشناسان بر اين باورند که روز قدس، اوج افول تأثيرگذاري و قدرت بسيج مردم و روز انحطاط تئوريک و استراتژيک جريان اصلاحات بود. از نظر اين گروه از صاحبنظران، اصلاحات به نقطه انحطاط رسيده است زيرا به همان نقطهاي رسيده که مخالفان حاکميت سياسي جمهوري اسلامي در خارج از مرزهاي جغرافيايي به آن رسيدهاند و اين يعني بنبست و انحطاط. اين روزها، همين طيف از دوم خرداديها تمام تلاش خود را به کار بستهاند تا براي پيشبرد افکار آنارشيستي و راديکالي خود، فضاي دانشگاهها را از «فضاي علم و تحصيل» و «عقلانيت» به سمت فضايي کاملاً «هيجاني» هدايت کنند، بدون توجه به اينکه، آنها پيش از اين در 18 تير 78 هم يک بار ديگر اين کار را تجربه کردهاند و پس از اقدامات و طرحهاي آنان بود که دانشگاه پس از حادثه 18 تير تا چندين سال در فضايي سرخورده، دچار «سياستگريزي» شد و دانشگاهيان شور و انگيزه خود را براي جريانسازي و مشارکت در مناسبات سياسي و اجتماعي از دست داد.