کد خبر: 98370
تاریخ انتشار: ۳۱ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۷:۰۴
روز عاشورا بود. سال 1359، آتش جنگ بالا گرفته بود. "علی "، برادر بزرگترم، در جبهه بود. از جنگ، اخبار جور وا جوری می‌رسید. گاهی می‌گفتند:
- مردم عراقی‌ها را عقب رانده‌اند. و گاهی: "عراق همه شهرهای مرزی را گرفته است. "
علی از طرف "بنیاد انقلاب اسلامی " به جبهه رفته بود. خیلی دوست داشتم جای او بودم. آن روز که با لباس سربازی و پوتین به پا، به خانه آمد، همه گریه‌مان گرفت. خیلی قشنگ شده بود. روز قبل برای آموزش رفته بود و آن روز برگشت. تمام آنچه را که لازم بود یاد بگیرند، در همان یک روز فرا گرفته بود. شب در خانه معرکه‌ای برپا بود. پیراهن نظامی‌اش تن برادر کوچکترم "محمد " بود و شلوار و پوتینش به پای من. پوتینش به پای من. پوتین‌ها برایم گشاد بودند. جورابهایم را در‌آوردم، مچاله کردم و گذاشتم داخل پوتین، تا جای خالی آن پر شود. اولین آموزش رزمی را همان شب در خانه دیدم. علی گفت: "تو سوت بزن تا بهت یاد بدم اگه خمپاره اومد، باید چی کار کنیم. " من سوت می‌زدم و او خیز می‌رفت. خنده‌ام گرفته بود. مگر خمپاره سوت می‌زند و می‌آید؟
خیر سه ثاینه و پنج ثانیه را همان شب یاد گرفتم. حیف که علی اسلحه نداشت، ولی خیلی قشنگ، نقاشی تفنگ ژ-ث را در دفترم کشید. آن قدر طبیعی ادای اسلحه دست گرفتن را در می‌آورد که وقتی مثلا گلنگدن می‌کشید، احساس می‌کردم اسلحه میان دستانش است. هرکاری او می‌کرد، من و محمد هم انجام می‌دادیم.
از روزی که رفت، دل توی دلم نبود؛ مخصوصا وقتی خبر شهادت "کریم چهار روسه " را شنیدم. کریم عضو کمیته بود و از همان طریق به جبهه رفته بود. در درگیری‌های جلو دانشگاه تهران با هم آشنا شده بودیم. می‌گفتند در آبادان بر اثر اصابت خمپاره شهید شده است. "جعفر (بابک) چنگیزی " هم همان‌طور، او هم از بچه‌هایی بود که در درگیری‌های اول انقلاب با منافقین، آشنا شده بودیم. وقتی عکسش را روی اعلامیه‌ای که بالای آن نوشته بود: "بسم‌ رب‌الشهدا و الصدیقین " دیدم، دلم آتش گرفت. اصلا از روزی که جنگ شروع شد- سی و یکم شهریور- و جلو دانشگاه از رادیو خبر حمله عراق به ایران را شنیدم، دلم گر گرفت. شعله آن آتش با هر وزشی بیشتر می‌شد.
عصر عاشورا، تلفن خانه‌مان زنگ زد. مادرم پس از اینکه صحبت کرد و گوشی را گذاشت، با بغض گفت: "علی زخمی شده... می‌گفت تو بیمارستان صنایع نظامی (شهید چمران) بستریه. "
همه اهل خانه، سراسیمه راه بیمارستان را در پیش گرفتیم و یکراست وارد بخش دو مجروحان شدیم.
دلم خیلی شور می‌زد. زخمی؛ مجروح؛ اولین باری بود که می‌خواستم با یک مجروح جنگی روبه‌رو شوم؛ آن هم برادرم علی. نمی‌دانستم وقتی او را می‌بینم، چه بگویم و چه بکنم.
وارد اتاق که شدم، علی را بر روی تخت کنار پنجره، میان شش تختی که در آنجا بود، شناختم. ملحفه را تا زیر چانه‌اش بالا کشیده بود . ترس بَرَم داشت که نکند دست یا پایش قطع شده باشد. با دیدن ما در قاب در ورودی، لبخند سردی زد. سرما از درز پنجره هجوم می‌آورد و بدنم را که از هیجان داغ شده بود، می‌لرزاند.
پس از احوالپرسی و روبوسی، مادرم که از چهره‌اش می‌‌شد خواند طاقتش تمام شده، ملحفه را کنار زد. پدرم لب پائینش را گاز می‌گرفت و میانه تخت را با حرص فشار می‌داد. اشک در چشمان مضطرب مادرم حلقه زده بود. هول داشتم با چه صحنه‌ای روبه‌رو خواهم شد اما نه؛ آنچه فکر می‌کردم، نبود بازوی راستش را حجم بزرگی از باند در برگرفته بود؛ همچون تنه نهالی پیوند خورده. خونابه سرخ و زردی مایع ضد عفونی، با هم، روی باند، نقشه‌‌ای ناموزون و نارنجی نقش کرده بودند. خودش را روی تخت جابه‌جا کرد و گفت:
-توی سوسنگرد بودم. عراقی‌ها هر روز و شب حمله می‌کردند تا شهر را تصرف کنند. دست آخر چون مهمات نداشتیم، گفتند به طرف جاده اهواز عقب بکشیم. تانک‌های عراقی توی کوچه و خیابان شهر چرخ می‌خوردند و هر چیز مشکوکی را با گلوه‌های آتشین خود منهدم می‌کردند. یک گلوه گذاشتم روی آرپی‌جی هفت و رفتم وسط کوچه؛ نشانه تانک را گرفتم. قشنگ وسط مگسک بود. نمی‌دانم چی شد که وقتی شلیک کردم، بهش نخورد از بغلش رد شد. تا آمدم گلوله دیگری بگذارم، ناگهان خمپاره‌ای کنارم منفجر شد. سرم گیج رفت. همه جا را دود و خاک گرفت. حالم که جا آمد، احساس کردم بازوی راستم درد می‌کند. دستم را بر رویش کشیدم، متوجه شدم داغان شده است. سعی کردم خودم را بکشم توی کوچه پسکوچه‌ها. هر لحظه منتظر بودم خمپاره بعدی بغل گوشم منفجر شود. تیربارهای عراقی بدجوری آتش می‌ریختند. نمی‌شد سربلند کرد. داشتند شهر را می‌گرفتند. سینه‌خیز؛ خودم را به طرف بیرون شهر کشیدم. به سمتی که بچه‌ها هنگام رفتن گفته بودند، حرکت کردم. همان طور که سینه‌خیز می‌رفتم، ناگهان پایم به چیزی گیر کرد. نه! کسی پایم را گرفت. بدجوری ترسیدم. آرپی‌جی‌ام موقع زخمی شدن از دستم افتاده بود. چیزی نداشتم تا از خودم دفاع کنم. پشت سرم را نگاه کردم. در تاریک روشن مهتاب متوجه کسی شدم که دراز کشیده و پاچه شوار مرا در دست گرفته است. به طرفش برگشتم؛ پاهایش داغان شده بود. نمی‌توانست خودش را عقب بکشد. ناله می‌کرد و با التماس می‌گفت: "تو رو خدا، تو را قرآن منم ببر عقب، جون مادرت، من زن و بچه دارم. تو را خدا... "
خواستم، ولی نتوانستم. حال خودم خیلی بد بود. با اتکای دست چپ، سینه‌خیز می‌رفتم. دست راستم هیچ کارایی نداشت. رویم را با ناراحتی، بی‌آنکه به چشمان ملتمسش نگاه کنم،‌برگرداندم و به راه خود ادامه دادم. اما او همچنان التماس می‌کرد. هرچه می‌رفتم، به جاده نمی‌رسیدم. انگار دشت نهایت نداشت. انگار هرچه می‌رفتم، دورتر می‌شد. خمپاره‌ها زمین را به آتش می‌کشیدند و می‌لرزاندند. صدای شنی تانک‌ها را در پشت سر می‌شنیدم. بر سرعتم افزودم. هوا می‌رفت تا روشن شود. هراسم بیشتر شد. چرا که امکان دیده شدن و به دست عراقی‌ها افتادن، زیاد بود. در روشنایی روز، چند تایی از نیروهای خودی را از رنگ لباسشان شناختم. با بی‌حالی ناله‌ای زدم و شانس آوردم؛ صدایم را شنیدند. وقتی زیر بغلم را گرفتند و به طرف عقب بردند، نگاهی به پشت سرم که در دود و آتش غرق بود، انداختم. به یاد آن مجروح جا مانده، قطرات اشکم را نثار خاک سرد کردم.
خاطره‌ای که علی می‌گفت، دیوانه‌ام کرد. انگار دنیا را بر سرم کوبیده باشند.
سربازی مسیحی در تخت مقابل بستری بود. منقضی خدمت 56 بود. درد می‌کشید، ولی می‌خندید. از نگاهش می‌شد خواند که فداکاری برای وطن تا چه حد خشنود است. او هم از سوسنگرد آمده بود. گلوله تیربار، شکمش را هدف قرار داده بود. جوانی در تحت کناری بستری بود. سه گلوله در بدنش جا خوش کرده بود. در برابر سئوالم که چگونه مجروح شدی، گفت:
- توی شهر بودم که با تیربار به طرفم شلیک کردند. فکر نمی‌کردم تا آن حد، شهر را در دست گرفته باشند. همان جا وسط خیابان افتادم. گلوله همچنان می‌آمد و از بالای سرم می‌گذشت. تانک‌ها داشتند می‌آمدند جلو. به هر زحمتی بود، خودم را به داخل جوی آب انداختم. شهر کاملا به دست عراقی‌ها افتاده بود. نیمه‌ها شب، در میدان شهر جشنی برپا بود. یکی می‌خواند و بقیه می‌رقصیدند و پایکوبی می‌کردند. انگار نه انگار تا ساعتی قبل، آنجا جنگ بوده. کشته‌ها در گوشه و کنار شهر پراکنده بودند. همان جا ماندم. تکان نمی‌خوردم. یک بار دو سرباز عراقی بالای سرم آمدند و نگاهی به پیکر خونی‌ام انداختند و به خیال اینکه کشته شده‌ام، جیب‌هایم را گشتند و هرچه داشتم، بردند و رفتند. سه یا چهار روز بعد، در حالی که توی جوی آب بودم، متوجه چند تایی از نیروهای خودی شدم که برای شناسایی وارد شهر شده بودند. به هر صورت بود، توانستم با کمک آنها به عقب بیایم، به لطف خدا. دکترها می‌گویند با اینکه چهار روز تمام مجروح بوده‌ام و خون از بدنم رفته، ولی حام به خوبی یک انسان سالم است؛ حتی احتیاج ندارم خون بهم وصل کنند.
از آن روز به بعد، ماندن برایم سخت شد. پایم را توی یک کفش کردم که الا و بلا حالا که علی برگشته، من باید بروم. بعضی وقت‌ها که خیلی بهم فشار می‌آمد، با خودم می‌گفتم:
- آخه اینم شد شانس؟ اگه دو سال زودتر به دنیا اومده بودم، اگه جای علی بودم، الان راحت می‌تونستم برم جبهه.
یک بار که خیلی از کمی سن ناراحت شده بودم، به مادرم گفتم: آخه چرا منو زودتر نزاییدی؟ و مادرم تنها با لبخندی گفت:
"اگه می‌دونستم قراره بزرگ بشی و بری جنگ، حالا حالاها نمی ذاشتم دنیا بیایی! "
کمی سن، مثل عقده‌ای بزرگ، سینه‌ام را فشار می‌داد. به هر دری که می‌شد، زدم تا به جبهه بروم، اما نشد که نشد. یکی از روزها در مدرسه، "سعید دلخوانی " همبازی قدیمی‌ام که با هم در کلاس اول دبیرستان درس می‌خواندیم، گفت: "شنیدم گروه فدائیان گروه اسلام برای اعزام به جبهه ثبت نام می‌کنه. "
خیلی تعجب کردم. نام "فدائیان اسلام را زمان انقلاب شنیده بودم و می‌دانستم یکی از گروه‌های مسلح مبارز و مسلمان در زمان شاه بوده، ولی نمی‌دانستم حالا هم وجود دارد و نیرو به جبهه می‌فرستد. با ناامیدی همیشگی، شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:
"خب ثبت نام کنه! به ما چه؟ ما رو که نمی‌برند؟ " سعید دستی بر شانه‌ام زد و گفت: "اووه تو هم جا زدی؟ نمی‌برند چیه، به همین زودی بریدی؟ می‌گن از طرف اونجا خیلی راحت می‌شه بریم جبهه. ضرر که نداره، سنگ مفت، گنجشگ مفت. "
به اصرار سعید تن دادم. روز بعد، هنگام در تاریخ، سراغ آقای "محمدزاده " معاون مدرسه، رفتیم و جریان را گفتیم.
محمدزاده گفت: "آخه شماها که هنوز سنتون کمه. وایسین بزرگتر که شدین، برین. "
او هم حرف پدرم را می‌زد. حرف پدرم و بقیه آنهایی که نمی‌گذاشتند برویم. خنده‌ای کردم و گفتم: "باشه. انشاءالله. حالا شما بذار ما بریم بیرون، وقتی بزرگتر شدیم، می‌ریم جبهه. الان فقط می‌ریم برای ثبت نام. "
دیگر بهانه نیاورد که درس داریم. در مدرسه، تنها او بود که خیلی هوایمان را داشت.
از مدرسه بیرون آمدیم و با اتوبوس، راه خیابان پیروزی را در پیش گرفتیم. مقابل ایستگاه، جنب خیابان سوم نیروی هوایی، ساختمانی چهار طبقه و مرمری قرار داشت. بالای در آن، تابلو سبز رنگی نصب شده بود. آرم فدائیان اسلام که دو پرچم افراشته در مقابل همدیگر بود، روی آن به چشم می‌خورد. وارد طبقه اول که شدیم، دیدیم اتاق پر است از امثال ما. به پهلوی سعید زدم و گفتم: "ببین، بیا برگردیم. مثل اینکه اینجا هم خیرش به ما نمی‌رسه. " سعید گفت: "تو چقدر عجله می‌کنی؟ صبر کن ببینم چی می‌گن. "
مردی حدودا سی ساله، در حالی که اونیفورم آبی خوشرنگ نیروی هوایی به تن داشت، پشت میز نشسته بود. صورت سه تیغه و موهای سشوار کشیده‌اش بدجوری زد توی ذوقم. اصلا توقع نداشتم. اگر دست خودم بود، می‌رفتم بیرون. آن طرف اتاق. پیرمردی سرخگون، با محاسنی سپید ولی کوتاه، درحالی که لباس نظامی به تن و کلاهی لبه‌دار به سر داشت، روی صندلی نشسته بود و عده‌ای جوان دورش را گرفته بودند و با ولع نگاهش می‌کردند. بالای سرش قاب عکس بزرگی نصب شده بود که همان پیرمرد را در حالی که کتابی در دست داشت، کنار شخص دیگری نشان می‌داد؛ با همان لباس نظامی و کلاه. زیر عکس، با خط خوش نوشته بود: "حاج ابوالقاسم رفیعی رهبر فدائیان اسلام (بنیانگذاران) هنگام اهدای قرآن به آقای حافظ اسد، رئیس جمهوری سوریه. "
بالای کمد فلزی، عکس رنگی بزرگی از "معمر قذاقی " رئیس جمهوری لیبی قاب شده بود. اتاق 4×3 مملو بود از آنهایی که هنوز مو بر صورتشان سبر نشده بود. با خودم گفتم‌: تو رو خدا ببین؛ ما حسرت می‌کشیم که چرا ریش در نیاوردیم تا بتونیم سنمان را زیاد نشان بدیم، اون وقت یارو صورتش ره با تیغ صاف کرده.
نوبت ما که شد، جلو رفتیم و گفتیم: "ما هم می‌خواهیم بریم جبهه. " نگاه تندی به قد و قواره‌مان انداخت و گفت: "سنتون کمه. " درست مثل جاهای دیگر. داشتم از کوره در می‌رفتم. می‌خواستم بلند شوم و سرش داد بزنم، اما نگاری چیزی به ذهنش رسید. سرش را بلند کرد و گفت: "یک راه داره؛ اون هم اینکه اول عضو رسمی فدائیان اسلام بشید، تا بتونیم بفرستیمتون جبهه. "
مشکلی در آنچه می‌گفت، ندیدیم. فردای آن روز، مدارکی را که گفته بود، بردیم. باید شش قطعه عکس رنگی می‌دادیم. آدرس عکاسی نزدیک دفترشان را داد. وقتی به آنجا رفتیم، فهمیدیم نیروهایی که به دفتر می‌آیند، بیشترین مشتری آن عکاسی را تشکیل می‌دهند. چرا که برای پرونده عضویت،‌ فقط عکس رنگی قابل قبول بود!
کارتی سفید رنگ با زمینه‌ای که نام فدائیان اسلام به فارسی و انگلیسی بر روی آن منقوش بود، به ما دادند که طرح نقاشی کلت 45 در بالای کارت به آن ابهت خاصی می‌داد. عکس رنگی‌ام در گوشه سمت چپ کارت، الصاف شده و مهر مثلث آبی رنگ بر روی آن خورده بود. نامم به فارسی و انگلیسی رو به روی عکسم تایپ شده بود. نام گروهی را که در آن سازماندهی شده بودم، "مختار ثقفی " بود.
قرار شد روز جمعه بعد، برای دیدن آموزش‌های لازم، به محل کمیته باغچه بیدی در انتهای خیابان نبرد برویم. دوست داشتم دست بیندازم و جمعه را از آینده به جلو بکشم؛ آن قدر جلو که حال و آینده را یکی کنم.
تا جمعه، جان به لبم رسید. توی مدرسه کلی پز دادم که دارم می‌روم جبهه. سرانجام جمعه فرا رسید. ساعت هفت صبح با سعید راه افتادیم طرف باغچه بیدی. پیراهن و شلوار نظامی و پوتین علی را با خود بردم. رویم نمی‌شد در خیابان بپوشم. داخل ساک گذاشتم. وقتی آن را پوشیدم خود را در جبهه حس کردم.
جمعمان شصت، هفتاد نفری می شد. مردی سیاه چهره با هیکلی درشت و صورتی با محاسن انبوه و مشکی، با فریاد، دستورهای نظامی می‌داد. دو بشکه 220 لیتری به پهلو، کنار همدیگر خواباند و گفت از روی آنها معلق بزنیم. نوبت به ما که رسید، تعداد بشکه‌ها شد سه تا. کار مشکل شده بود. فکر چاره‌بودیم که مسئول آموزش، جهت انجام کاری دور شد و رویش را برگرداند. دویدم و بدون اینکه معلق بزنم، از کنار شبکه‌ها رد شدم و در پی من، سعید دوید.
ساعتی را به فراگیری اسلحه ژ-ث گذراندیم. سپس قرار شد از دیوار کنار باغ بالا برویم و به آن طرف بپریم. نگاهی موذیانه به سعید انداختم. همگی به طرف دیوار دویدیم. من و سعید و چند تائی دیگر که به خیال خودمان خیلی زرنگ بودیم، یواشکی و مثلا کسی نفهمد، از دری که آن طرفتر قرار داشت، به پشت دیوار رفتیم و کمی خاک به لباس خود مالیدیم تا وانمود کنیم ما هم از بالای دیوار پریده‌ایم. تا غروب، چند تایی از این دست کاره انجام دادیم که با دیده شوخی به آنها نگاه می‌کردیم. با غروب آفتاب، آموزش چند ساعته ما هم به پایان رسید و راه خانه را در پیش گرفتیم. قرار شد روز دوشنبه، ساعت نه صبح در سالن انتظار راه‌آهن تهران جمع شویم.
در خانه‌مان غوغایی بود. مادرم که به زور می‌خواست جلو اشکهایش را که راه گریزی می‌جست، بگیرد، درس را بهانه قرار داده و مرتب می‌گفت: "حالا صبر کن تابستون بشه، اون وقت برو... جنگ که تموم نمیشه. "
از مادر،‌ اصرار و از من، انکار. از او گفتن و از من، وعده و وعید که: "قول می‌دم وقتی برگشتم درسم را ادامه بدم. " پدرم که عصبانی شده بود،‌ پک سنگینی به سیگارش زد. سیلان دود همراه با عصبانیتش، از سوراخ‌های بینی خارج شد و ما بین من و او دیواری سفید تشکیل داد. سیگار را در جاسیگاری تکاند و گفت: "حالا صبر کند. هنوز حال علی خوب نشده. بذار اون که بهتر شد، برو. "
شانه‌هایم را به علامت مخالفت بالا انداختم. عصبانی‌تر شد. یکدفعه داد زد: "خب لامصب حداقل درست رو بخوان، دیپلمت رو بگیر که اگه شهیدم شدی، دیپلم داشته باشی! "
این حرف که از دهانش خارج شد، گریه اهل خانه مبدل به سکوت شد. نمی‌دانستند بخندند یا گریه کنند. همه نگاه‌ها به او دوخته شد. مثل اینکه خودش فهمید - به اصطلاح- بدجوری "سه " کرده است!‌سیگار را با غیظ داخل جاسیگاری له کرد و گفت: "استغفرالله! "
عاقبت توانستم رضایتش را جلب کنم. آنچه فکر می‌کردم لازم باشد، داخل ساک گذاشتم و قصد عزیمت کردم. اولین باری بود که برای سفر، تنها از زیر قرآن رد می‌شدم. مادرم قرآن را داخل سینی، کنار کاسه آب گذاشت و بالای سرم گرفت. سه بار از زیر آن گذشتم و باز گشتم. دفعه آخر، بوسه جانانه‌ای بر آن زدم. مادر بزرگ خدا بیامرزم که علاقه مرا می‌دانست، دو تا کیسه تمخه و پسته آورد داد که با خودم ببرم. صورتم را غرق در بوسه کرد و خداحافظی کرد. دل پدرم بدجوری گرفته بود. همان جا داخل اتاق نشست و بیرون نیامد؛ نه اینکه قهر باشد، چون تحمل وداع نداشت، حاضر نشد بیرون بیاید. از خانه خارج شدم. چند قدمی که دور شدم، صدای پاشیدن شدن آب روی زمین، باعث شد رویم را برگردانم و آخرین نگاه را به مادرم که به لنگه در تکیه داده بود؛ بیندازم. اشک در چشمانش حلقه زده بود. خواهر کوچکم خودش را میان چادر مادر پیچیده بود و لبخند می‌زد. رویم را که خواستم برگردانم تا به راهم ادامه بدهم، صدای مادرم به گوشم رسید: "برو به سلامت " به دنبال آن، صدای مادر بزرگم بود: "خدا پشت و پناهت. "
سوار بر اتوبوس دو طبقه به طرف میدان راه‌آهن حرکت کردیم. همه آنچه را که می‌دیدم، برایم تازگی داشت. به میدان راه‌آهن که رسیدیم، برایم خیلی دیدنی و جالب بود. اولین بار بود که پا به آنجا می‌گذاشتم. همهه مسافرانی که در تالار انتظار جمع شده بودند،‌مانند یک گروه نوازه سیرک بود. همه آنهایی که قرار بود به جبهه بروند و اکثرشان لباس نظامی به تن داشتند، در گوشه‌ای از تالار جمع شده بودند و بی‌صبرانه انتظار آمدن مسوولان را می‌کشیدند. من و سعید هم با سلام و علیکی، به جمع گرمشان پیوستیم. هنوز با کسی اخت نشده بودیم. فقط با آنها که با هم از در رد شده بودیم، دوست شدیم.
در برابر نگاه‌های جور وا جور مردم، حال عجیبی پیدا کردم. احساس می‌کردم مدیونشان هستم و باید بروم تا دینم را ادا کنم. انگار چشم امیدشان فقط به من و ما بود...
از دور، چهره براق و تیغ خورده "اسکندری " در حالی که همان لباس فرم آبی را به تن داشت، به چشم خورد. همه آنهائی که روی ساک‌ها نشسته بودند، برخاستند. ساعت بزرگ آویخته بر سینه تالار نه و نیم را نشان می‌داد. نسیم بهاری سال 60 گاه به داخل سالن هم سرایت می‌کرد. با آمدن او اضطراب و هیجانم دو چندان شد. در حالی که برگه‌ای میان دستش لوله کرده بود، به جمع منتظران نزدیک شد. مشتاقان همچون دسته ای پروانه عاشق گردش را گرفتند؛ نه گرد او، که گرد فهرست اعزامی‌های که مثل شمعی در دستانش خودنمایی می‌کرد و معلوم نبود پر کدام پروانه را بگیرد. آهنگ همهمه جمعیت، این سوی تالار ، مانند مارش نظامی کوبنده شد؛ کوبنده و مهیج.
به درخواست او همه بر زمین نشستیم. برگه لوله شده را مقابل چشمان منتظر و بی تابمان باز و شروع به خواندن اسامی کرد. نام هر کسی خوانده می‌شد، خنده‌ای می‌کرد، ساکش را بر دوش می‌گرفت و به سمت دیگر سالن می‌رفت. کم کم جمع آنهایی که آن طرف بودند، بیشتر و از تعداد ما کاسته می‌شد.
... آهن الان می‌خونه. صبر کن بابا جون... خیلی مونده تا آخر لیست.
نصفه جونمون کرد. آخه چطوری صبر کنم.
خوب بود که برگه رو می‌چسبوندن به دیوار. اون جوری بهتر بود.
همین طور که چشمانمان به دهان او خیره بود، زیر گوشی، بحث بین من و سعید ادامه داشت. تا اسم کسی را که نام کوچکش حمید بود می‌خواندم بدنم از اضطراب و هیجان به لرزه می افتاد. آزو می کردم همان اول اسم مان را می‌خواندم تا آن قدر عذاب نکشیم. بشتر جمعیت به طرف دیگر سالن رفته بودند و تنها ده، بیست نفر باقری مانده بودیم. ناگهان برگه میان دستهایش لوله شد. احساس کردم قلب مرا میان انگشتانش می‌فشارد و می‌چلاند. هر چه لوله کاغذ تنگتر می‌شد، بغض من هم بیشتر فشار می‌آورد. با ناباوری بلند شدم و پرسیدم "ببخشید آقای اسکندری ... بقیه اسمها چی شد؟ "
فقط پاسخ آمد "اونایی که اسمشون خوانده نشد، ان شاء الله باشند و اسم اعزام بعدی. و به آن سوی سالن که نیروی‌های اعزامی جمع بودند، رفت. ما ماندیم و نابوری؛ با بهتی عظیم. دهانم از تعجب باز ماند. هیچ نتوانستیم بگویم، بغضی که در گلویم بازی می‌گرد همچون فتیلهای شعله ور بود که هر آن به بشکه باروت نزدیکتر می‌شد. چیزی نمانده بود بترکد.
در بازگشت به خانه، مانده بودیم چطور برگردیم. احساس غریبی می کردم ناکامی عظیمی بود. دنبال جایی می‌گشتم تا وقتی را در آنجا بگذرانم و به خانه نروم. دوست داشتم در قطار باشم. سوت قطار که می‌رفت تا بدون ما راه جنوب را در پیش بگیرد، تاسم را بیشتر کرد. دوست داشتم داخل کوچه، کنار بچه‌ها باشم. تمام فکر و ذکر این شده بود که چرا اسم ما را نخواند. سعید گفت: شاید اون جایی که از در رفتیم اون ور دیوار، دیدنمان.
پرت نمی‌گفت؛ عقیده من هم همان بود. ولی خوب که فکر کردم، گفت: نه. اگر قرار بود ما را دیده باشند مگه اون پسره رو ندیدی که با ما از در اومده بود اون طرف پس چرا اسمش رو خوندن تازه ما که از دیوار بالا نرفتیم، دو سه نفر بودیم، نه او همه.
نرسیده به خانه، خداحافظی کردم و از سعید جدا شدم. در خانه که از شد، خاله بود. در حالی که سعی می‌کرد با گوشه چادر، اشکهایش را پاک کند، فریاد زنان به داخل اتاق دوید: "حمید ... حمید اومد... " وارد اتاق که شدم، دیدم همه اهل خانه دور ضبط صوت نشسته‌اند؛ چند تایی هم اهل فامیل بودند. نگاهی به نوار داخل ضبط انداختم. قیافه دست دوم و کهنه‌اش برایم خیلی آشنا بود، از سدای فین فینشان می‌شد فهمید چقدر آبغوره گرفته اند. مادر صورتم را غرق در بوسه کرد و من هم که دیگر نمی‌توانستم خودم را نگه دارم، به رختخواب‌های کنار اتاق تکیه دادم و آرام بر زمین نشستم. زدم زیر گریه، شغله به بشکه باروت رسید و بغضم. ترکید. مثل نیشتری که به دمل بزنند، اشکم فوران کرد. در میان هق هق گریه فقط گفتم: "به خدا می‌روم... به خدا می‌رم " هیچ کس نپرسید که چرا برگشته‌ام. از این نظر خیالم راحت شد.
چند ماهی گذشت. ایام را با بی خیالی می‌گذارندم. و در حال و هوای خودم بودم. دست و دلم به درس و مشق نمی‌رفت راستش نمراتم بدجوری تنزل پیدا کرده بودند.
یکی از روزهای سرد پاییزی سال 1360 که آسمان از من غمزده تر بود و می‌خواست عقده دل بگشاید، تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم علی مهیار خدا بنده لو بود. سابقه دوستی ما به سال 58 برمی‌گشت. در بسیج کانون طه، شبها تا صبح با چراغ قوه نگهبانی می‌دادیم. سه نفر بودیم؛ من علی و رحمان خلیق فرد که بعدها در خرمشهر به شهادت رسید. من و علی چراغ قوه به دست می‌گرفتیم، اما رحمان تفنگ ‌ام - یک به دست داشت. خیلی که اصرار می‌کردیم، رحمان رضایت می‌داد تا دقایق تفنگ را در دست بگیرم. وقتی اسلحه را در دست می‌گرفتم، احساس غرور می‌کردم. پس از احوالپرسی گفت:
- هنوز حال داری بری جبهه؟
با بی میلی گفتم: آره، چطور مگه؟
گفت: من از طرف فدائیان اسلام، به طور انفرادی رفتم جبهه و الان هم به مرخصی اومدم. اگه می‌خوای بیایی، برنامه‌اش رو بچین تا با هم بریم کارت رو درست کنم.
با تعجب گفت: انفرادی دیگه چه جورشه؟ اونا خیرشان به کسی نمی‌رسد. ولی کن بابا! ولی راضی ام کرد. با خودم گفتم: عیبی ندارد . هر جور می‌خواهم باشد، فقط آدم را ببرند جزئیات مسئله را از او پرسیدم و برای بعد از ظهر روز بعد قرار گذاشتم. سر از پا نمی‌شناختم و نمی دانستم چطور تا روز بعد صبر کنم.
مادرم که حرف‌های تلفنی ام را شنیده بود، شروع کرد به نصحیت کردن: پسر جون درست رو بخوان. ان شاء الله درست که تمون شد، می ری جنگ مگه اون دفعه رو یاد رفته؟ دیدی که جنگ تموم نشد؟ چند ماه دیگر رو صبر کند. اصلا عید که شد، برو جبهه.
آن روز برای دومین بار بود که اورد دفتر فدائیان اسلام می‌شدم. دلم خیلی پر بود. می‌خواستم سر همه شان داد بزنم. همه چیز سر جایش بود. حاج رفیعی روی مبل تکیه داده بود و با کسی صحبت می‌کرد اسکندری نگاهی به جثه‌ام انداخت. سرش را که پایین برد، دلم هری ریخت. کارتم را نشان دادم و جریان اعزام قبلی را بازگو کردم. سرش را بلند کرد و گفت: آقا جون شما یک رضایت نامه از پدرت بیار، ان شاء الله اعزامت می‌کنیم.
نتها گیرم فقط همین بود. شب در خانه جر و بحث بالا گرفته بود. پدرم راضی نمی شد. به هر اصراری بود، برای دومین بار رضایت نامه را امضا کرد. باری اینکه زیاد ناراحت نشود، گفتم تازه این دفعه هم معلوم نیست ببرندمان. شاید مثل دفعه قبل بشه.
روز بعد، رضایت نامه را به آنجا بردم اسکندری خودنویس مشکلی اش را به دست گرفت و بر روی دسته کاغذ ‌های سفیدی که بالای آن، خط پهن سبز رنگ قرار داشت و در میانش آرم فائیان اسلام بود، چیزی نوشت. کاغذ را داد تا به جایی رفیعی بدهم امضا کند. جلو رفتم و پس از سلام و علیک، نامه را به دستش دادم. نگاهی به متن نامه انداخت و نگاهی به من. نامه را امضا کرد و به دستم داد و گفت: ان شاه الله موفق باشی.
نامه را داخل پاکت گذاشت و به دستم داد. با شور و شعف وصف ناشدنی خداحافظی کردیم و از اتاق خارج شدیم. سریع پاک را باز کردم و خواندم. بر آن نوشته شده بود به سپاه سومار سلام علیکم بدین وسیله، برادر حمید داود آبادی از اعضای سازمان فدائیان اسلام (بنیانگذاران) جهت خدمت داوطلبانه در جبهه های جنگ حق علیه باطل خدمتتان معرفی می‌گردد و السلام.
روز بعد بار و بندیل را بستم و پس از خداحافظی مفصلی که دست کمی از دفعه قبل نداشت، از زیر قرآن رد شدم. *راوی: حمید داوود آبادی
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار