کنایه به دگرباشان، ادای دین به اوباما
کد خبر: 968198
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/0043s6
تاریخ انتشار: ۱۲ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۷:۳۸
نگاهی به فیلم برنده اسکار «کتاب سبز»
ساخت یک فیلم درباره یک کاراکتر سیاهپوست جنتلمن‌مآب در فیلم «کتاب سبز» و توجه ویژه اسکار به این فیلم را تا جایی که جایزه بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول مرد در سال ۲۰۱۹ به آن اختصاص پیدا کند با در نظر گرفتن این واقعیت که نقش اول فیلم یک سفیدپوست با خلق و خویی شبیه ترامپ است
جواد محرمی
سرويس فرهنگ و هنر جوان آنلاين: ساخت یک فیلم درباره یک کاراکتر سیاهپوست جنتلمن‌مآب در فیلم «کتاب سبز» و توجه ویژه اسکار به این فیلم را تا جایی که جایزه بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول مرد در سال ۲۰۱۹ به آن اختصاص پیدا کند با در نظر گرفتن این واقعیت که نقش اول فیلم یک سفیدپوست با خلق و خویی شبیه ترامپ است و بازی به مراتب خیره‌کننده‌تری نیز دارد، باید بیش از همه به حساب حسرت هالیوود از جای خالی اوباما قلمداد کرد؛ آن هم در زمانه‌ای که ترامپ همچنان از سوی سینماگران امریکایی، سیاستمداری به شدت منفور به حساب می‌آید.

فیلم تقدیرشده کتاب سبز به کارگردانی پیتر فارلی، یک اوبامای جنتلمن و البته یک ترامپ دوست‌داشتنی دارد. کمتر پیش می‌آید که سینمای امریکا در یک فیلم که به شدت استاندارد ساخته شده یک کاراکتر سیاهپوست جنتلمن و مبادی آداب را در قالب نقش اصلی به تصویر بکشد، اما «ماهرشالا علی» در فیلم کتاب سبز دقیقاً چنین نقشی را بازی می‌کند. با این حال بازی و کاراکتر او کاملاً زیر سایه شخصیت جالب و دوست‌داشتنی کاراکتر سفیدپوست فیلم با نقش‌آفرینی «ویگو مورتنسن» قرار گرفته است. در عین حال اوباماخواهی اعضای اسکار سبب نمی‌شود بازی درخشان‌تری که می‌تواند یادآور کاراکتری، چون ترامپ باشد جایزه بهترین بازیگر مرد را تصاحب کند و این ماهرشالا علی است که از اعضای اسکار دلبری می‌کند. از این بابت ماهرشالا علی بیش از هر چیز باید جایزه اسکار خود را مدیون حسرت هالیوود از نبود اوباما در دوران ترامپ بداند و می‌توان احتمال بالا داد که اگر همین فیلم در دوره اوباما ساخته می‌شد و حسرت سینماگران امریکایی درباره فقدان او نبود جایزه اسکار به کسی که واقعاً استحقاقش را داشت یعنی ویگو مورتنسن تعلق می‌گرفت.

اما کتاب سبز فیلم عجیبی است و فیلم به لحاظ حضور یک شخصیت همجنسگرا که وجود آن‌ها طی این سال‌ها در فیلم‌های غربی رشد قابل ملاحظه‌ای دارد، قابل بررسی است. نکته اول اینکه گرایشات دگرباشان دان‌شرلی اساساً در فیلم به لحاظ تصویری هیچ گاه بروز و ظهور پیدا نمی‌کند و فیلمساز تنها در یک سکانس آن هم به شکل گذرا و در قالب یک دیالوگ فرعی به این موضوع ارجاع می‌دهد و این شائبه برای تماشاگر با دیدن این سکانس ایجاد می‌شود که اساساً در استخدام تونی لیپ از سوی دان شرلی انگیزه‌های دیگری هم وجود داشته یا خیر، اما مسئله با اهمیت درباره اشاره به همجنسگرا بودن دان شرلی در فیلم کتاب سبز علاوه بر پرداخت کاملاً فرعی و در عین حال با اهمیت فیلمساز به این موضوع به این مسئله برمی‌گردد که در فیلم به شکلی کاملاً هنرمندانه و متبحرانه (به احتمال زیاد به شکلی که فرقه همجنس‌بازان متوجه این ظرافت‌های روانشناسانه نشده و دست به کار از هستی ساقط کردن فیلمساز بیچاره نشوند) سبک زندگی فردگرایانه و ضدخانواده دان شرلی را به چالش می‌کشد. فیلم در واقع تضاد دو سبک زندگی را نشان می‌دهد. در یک سو تونی لیپ قرار دارد که روحیه‌ای کاملاً لمپنیسم و لوتی‌منش دارد و در عین حال کاملاً دلبسته خانواده است. او طی سفر دوماهه‌ای که مجبور است با دان شرلی به عنوان کارفرمایش داشته باشد و در استخدام او باشد، نامه‌هایی به همسرش می‌نویسد، اما در نگارش آن به مرور از دان شرلی کمک می‌گیرد. دان که کارگردان در یک صحنه به همجنسگرا بودن او را ارجاع داده است، از اینکه در نوشتن نامه‌ها به تونی کمک می‌کند، خوشحال است و تونی هم متقابلاً از اینکه می‌تواند به کمک او نامه‌هایی احساسی با جملاتی عاشقانه برای همسرش بنویسد، در پوست خود نمی‌گنجد. در طول فیلم خوشبختی تونی ناشی از داشتن یک خانواده خوب به طور کامل به تماشاگر منتقل می‌شود و در سویی دیگر احساس مردی پولدار به نام دان است که خلأیی بزرگ در زندگی‌اش باعث می‌شود احساس خوشبختی نکند. دان در صحنه‌ای از فیلم در قالب یک دیالگوگ به خانواده‌ای که در آن بزرگ شده و برادری که از او خبری ندارد، اشاره می‌کند و غم نداشتن خانواده را به وضوح بروز می‌دهد، اما سکانس طلایی فیلم کتاب سبز در سکانس پایانی اتفاق می‌افتد. جایی که دان شرلی و تونی لیپ از یک سفر دوماهه خسته‌کننده به نیویورک بازگشته‌اند. تونی به خانه‌ای شلوغ نزد همسر و فرزندان و فامیل بازمی‌گردد که اشاره به زندگی سنتی دارد. در حالی که ذوق و شوق و خوشبختی در میان جمع خانوادگی کاملاً خود را نشان می‌دهد، اما دان وقتی به خانه اشرافی خود می‌رود جز خدمتکار هندی‌اش که پس از آمدنش آنجا را برای رفتن نزد خانواده برای گذراندن سال تحویل ترک می‌کند کسی را نمی‌بیند. یک خانه خالی و یک صندلی که انتظار او را می‌کشد. در صحنه اختتامیه باز به خانه تونی می‌رویم. زنگ خانه به صدا درمی‌آید و دان در چارچوب در ظاهر می‌شود و همسر تونی با کسی که طی این دو ماه به همسرش در نوشتن نامه‌های عاشقانه کمک کرده برای اولین‌بار دیدار می‌کند. حالا دان واقعاً خوشحال است. تونی که در ابتدای فیلم از حضور دو مرد سیاهپوست که برای تعمیر ماشین لباسشویی همسرش به خانه‌اش آمده بودند، عصبانی شده بود این بار با روی باز از دان شرلی استقبال می‌کند و او را در آغوش می‌گیرد.

درخشش در رویداد‌های سینمایی

«کتاب سبز» برنده جایزه هیئت ملی بازبینی برای بهترین فیلم امریکا شد و از سوی انستیتوی فیلم امریکا یکی از ۱۰ فیلم برتر سال لقب گرفت. این فیلم در نود و یکمین دوره جوایز اسکار بعد از پنج نامزدی، برنده سه جایزه اسکار در رشته‌های بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه غیراقتباسی و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد. همچنین برنده جایزه گلدن گلوب بهترین فیلم و جایزه انجمن تهیه‌کنندگان امریکا برای بهترین فیلم شده‌است. نمایش جهانی فیلم با پخش آن در Toronto International Film Festival در سپتامبر ۲۰۱۸ آغاز شد که فیلم را برنده جایزه انتخاب مردم کرد. فیلم در ۲۱ نوامبر ۲۰۱۸ در امریکا توسط یونیورسال استودیوز اکران شد و نقد‌های مثبتی دریافت کرده است که در آن‌ها بازی علی و مورتنسن مورد ستایش قرار گرفته‌اند.

مسافرتی که برای سیاهان تنها با کتاب سبز میسر بود

اگر عضوی از جامعه سیاهپوستان امریکا در اواسط قرن بیستم بودید، به احتمال زیاد از کتاب سبز خبر داشتید. برای گروه طبقه متوسط جامعه سیاهپوستان دهه ۳۰ میلادی، وجود ماشین، اختراعی جدید و وسیله‎ای امن و ارزان، تنها به معنای رفاه و آسایش نبود بلکه فرصت‎های جدیدی در اختیار آن‌ها گذاشته شد که می‎توانستند بدون کمک شخصی دیگر در اوقات فراغت خود به جا‌های مختلف کشور سفر کنند. با آنکه مسافران سفیدپوست می‎توانستند با آزادی نسبی به سفر بروند و در رستوران‎ها، اماکن تفریحی و مکان‎های استراحتی که دوست دارند توقف کنند، سفر در جاده برای افریقایی- امریکایی‎ها با اضطراب بیشتری همراه بود. اقامت در یک هتل اشتباه یا سعی برای غذا خوردن در یک مکان نادرست می‎توانست باعث بیرون انداختن فرد از آنجا یا حتی حوادثی به مراتب بدتر شود.

Negro Motorist Green Book (اسم اصلی کتاب) تنها کتاب راهنمایی نبود که قصد داشت به رانندگان سیاهپوست برای یک سفر امن در امریکا کمک کند، بلکه محبوبیت آن از سایر کتاب‎ها بیشتر بود. ویکتور هوگو گرین این کتاب را نوشته بود؛ یک مأمور افریقایی- امریکایی اداره پست که در هارلم زندگی می‎کرد و محل کار او در شهر مجاور یعنی هکنساک، نیوجرسی بود. گرین به مدت سه دهه یعنی از سال ۱۹۳۶ تا ۱۹۶۶، اندکی پس از آن که لایحه حقوق مدنی به تصویب قانونی رسید، روی پروژه کتابش کار کرد. البته او به مدت چهار سال در طول مدت جنگ جهانی دوم در نوشتن کتاب وقفه انداخت. کتاب سبز سریعاً به یک منبع راهنمای حیاتی برای مسافران سیاهپوست در امریکا تبدیل شد و جزئیاتی در مورد مکان‎هایی در اختیار آن‌ها می‎گذاشت که می‎توانستند در آن غذا بخورند، نوشیدنی بیاشامند و شب را بدون مزاحمت یا مشکلات شدیدتر بگذرانند. ۲۲ نسخه از کتاب سبز (و یک ضمیمه) از سال ۱۹۳۷ تا ۱۹۶۶ به چاپ رسید. از آن زمان توسط مرکز تحقیقاتی شومبرگ (Schomburg Center) در مورد فرهنگ سیاهپوستان در کتابخانه عمومی نیویورک نگهداری می‎شود و از آن نسخه‎های دیجیتالی تهیه شده است.
مایرا لیریانو (Maira Liriano) کتابدار ارشد و محافظ مجموعه کتاب سبز در این مرکز می‌گوید: «طبق چیزی که من می‎توانم بگویم، گرین یک ماشین داشت. او به ماشین‎ها بسیار علاقه‎مند بود و تصمیم گرفت یک راهنمای سفر بنویسد که به مسافران سیاهپوست یا رانندگان سیاهپوست کمک کند بتوانند از آزادی جدید مالکیت یک خودرو استفاده کنند.»

اکثر اطلاعات داخل کتاب‎های سبز در مورد اماکن اقامتی (مسافرخانه‎ها و هتل‎ها) و غذا خوردن (رستوران‎ها و ناهارخوری‎ها) بود، ولی خوانندگان خود را با اطلاعات دیگری نیز آشنا می‎کردند.
لیریانو می‎گوید: «فهرستی از توقفگاه‎ها، رستوران‎ها، آرایشگاه‎ها و سالن‎های زیبایی در کتاب‎ وجود داشت. در بعضی شهر‌ها به ویژه شهر‌های کوچک‌تر هیچ هتلی نبود که افراد سیاهپوست را به‌عنوان مهمان قبول کنند.»
در کتاب سبز برای بسیاری از این شهر‌ها فهرستی از «خانه‎های گردشگری» درست شده بود که به گفته لیریانو به نوعی امروزه شرکت‎هایی مانند Airbnb از این اقدامات الهام گرفته‎اند. سیاهپوستان صاحب خانه، اکثراً در جنوب امریکا، یک اتاق از خانه خود را به مسافران سیاهپوستی کرایه می‎دادند که به دنبال جایی می‎گشتند تا شب را در آن بخوابند. این قضیه به ویژه در شهر‌های به اصطلاح «غروب آفتابی» (یا خاکستری که ساکنان آن همگی سفیدپوست بودند) مهم بود که بر اساس قوانین آنها، افراد سیاهپوست باید تا غروب آفتاب شهر را ترک می‎کردند. در فیلم Green Book یکی از این شهر‌ها نشان داده می‎شود. در فیلم کتاب سبز اشاره خاصی به شهر‌های غروب آفتابی نمی‎شود، اما در اواخر دهه ۶۰ میلادی در حدود ۱۰ هزار از چنین شهر‌هایی در ایالات متحده وجود داشت. این شهر‌ها تنها در جنوب این کشور پراکنده نبودند بلکه لویتون در نیویورک، گلندال در کالیفرنیا و اکثر حوزه‎های شهری ایلینویز جزو آن‌ها محسوب می‎شدند. با آن که حضور در جاده این شهر‌ها هنگام شب با خطر همراه بود، اما خطر انتخاب یک هتل اشتباه کمتر از آن نبود.

کتابی که می‌توانست جان سیاهان را نجات دهد

در روزگاری که امکان استفاده از گوشی‌های هوشمند و سایت‎های هتل وجود نداشت و به دلیل رنگ اشتباه پوست و حضور در یک هتل اشتباه احتمالاً جان خود را به خطر می‎انداختید، وجود یک کتاب راهنما واقعاً لازم بود. بنابراین اگر سیاه‎پوست بودید و می‎خواستید به سفر بروید، یقیناً به خاطر امنیت جان خودتان باید از وجود کتاب سبز اطلاع داشتید. سر ارل هاچینسون (Earl Hutchinson. Sr – که گفته می‎شود پیرترین امریکایی سیاهپوستی است که در سن ۹۶ سالگی زندگینامه خود را چاپ می‎کند) در سال ۲۰۰۰ در زندگینامه خود به اسم «سفر یک مرد رنگین‎پوست از بین جامعه تبعیض قائل شده امریکا در قرن بیستم» می‎نویسد: «کتاب سبز انجیل هر مسافر سیاهپوستی بود که در دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰ میلادی می‎خواست به سفر برود. واقعاً جرئت نداشتید بدون آن خانه را ترک کنید.»

در فیلم کتاب سبز شرلی هرگز به کتاب سبز اشاره نمی‎کند یا حتی نگاهی به آن نمی‎اندازد. تنها تونی است که از آن استفاده می‎کند. در حقیقت، شخصیت شرلی در فیلم ظاهراً آگاهانه خود را از بسیاری از عناصر فرهنگی سیا‎هپوستان جدا کرده است. در حالی که نسبت به تبعیض‎هایی که در طول سفر با آن‌ها روبه‌رو می‎شود، آگاهانه اطلاعات دارد.
گرچه باید بگوییم در زندگی واقعی شرلی پیش از اینکه تور موسیقی خود را با تونی شروع کند، به سراسر کشور سفر کرده بود و یقیناً به خوبی در مورد کتاب سبز اطلاعات داشت. بدون چنین آگاهی او نمی‎توانست سفر پیشین خود را امن و سالم به پایان برساند.

فیلم Green Book به شیوه‎های مختلف رفتار نژادپرستانه‎ای را که در اوایل و اواسط قرن بیستم در زندگی شهروندان امریکا حاکم بود، نشان می‎دهد. از حرف‎های نیش‎دار و القاب نژادی گرفته تا خشونت مستقیم و آشکار. با وجود این فیلم شدیداً تأکید دارد که راهنمایی مانند کتاب سبز تنها واقعاً برای سفر به جنوب امریکا لازم بوده است، یعنی جایی که تحت قوانین جیم کرو، افراد نه تنها به جداسازی نژادی تشویق می‎شدند، بلکه قانون همچنین پشتیبان آن‌ها بود. در نسخه چاپ شده از کتاب سبز در سال ۱۹۶۲، سالی که ماجرای فیلم Green Book در آن رخ می‎دهد، شما می‎توانید فهرستی از رستوران‎هایی در ویلمینگتون، دلاور، هتل‎هایی در بیلینگز، مونتانا، اماکن تفریحی و سرگرمی در سیاتل، واشنگتن و فروشگاه‎های لوازم عتیقه در نیویورک پیدا کنید که تمامی آن‌ها با مشتریان سیاهپوست خود رفتار دوستانه‎ای داشتند. در بسیاری دیگر از نسخه‎های کتاب، فهرست‎ها فراتر از مرز‌های امریکا پیش می‎رود و به مکزیک، کانادا، مناطق دوردستی در شمال مانند آلاسکا و حتی هر شهری می‎رسد که در آن مکان‎های مختلف با مسافران سیاهپوست رفتار دوستانه‎ای دارند. چون یقیناً بعضی از جا‌ها همچنان رفتار ناپسند خود را ادامه می‎دادند. لیریانو می‌گوید: «در ایالت‎هایی که الزاماً قوانینی در مورد کتاب‎ها ندارند، یقیناً قانونی برای تبعیض قائل شدن وجود داشت. تمامی نقاط کشور رفتاری بسیار نژادپرستانه داشتند. تقریباً به هر جایی سفر می‎کردید چنین رفتاری وجود داشت.»

یقیناً سیاهپوست‎ها در مکان‎هایی که جداسازی نژادی قانونی بود و همچنین جا‌هایی که چنین قانونی نداشتند شرایط سختی را تجربه کردند و این شرایط محدود به جنوب امریکا نبود بلکه سیاهپوستان در شمال با تجربیات مشابهی روبه‌رو می‎شدند. جان لوئیس، یکی از پیشگامان حقوق مدنی، در زندگینامه خود که در سال ۱۹۹۸ تحت عنوان «قدم زدن با باد: خاطرات جنبش جمهوریخواه» چاپ کرد، در رابطه با یک سفر جاده‎ای ۱۷ ساعته می‎نویسد که با عموی خود اوتیس در سال ۱۹۵۱ رفت و در طول مسیر از آلاباما به شمال نیویورک نهایت دقت را کردند در چه مکان‎هایی غذا بخورند و با خیال راحت از چه سرویس‎های بهداشتی عمومی استفاده کنند. او می‎نویسد: «تا زمانی که به اوهایو نرسیدیم، این احساس را نداشتم که خودم و عمو اوتیس می‎توانیم استراحت کنیم.» او سپس به دنبال بازدید از خویشاوندان خود در بوفالو از تعجب و شگفتی خود می‎گوید: «در همسایگی آنها، در هر دو طرف، افراد سفیدپوست زندگی می‎کردند.» این شرایط باعث شده بود هیچ مرز جادویی وجود نداشته باشد که مسافران سیاهپوست بعد از عبور آن بتوانند در طرف دیگر امنیت را حس کنند. لیریانو به ما گفت: «فکر می‎کنم احتمالاً افراد در مورد این موضوع زیاد فکر نکنند. می‎توان جنوب امریکا را به خاطر قوانینی که داشته است مقصر دانست، اما شمال هم چنین وضعیت مشابه و مکان‎های زیادی با جداسازی نژادی داشت که مخصوص افراد سیاهپوست یا سفید‎پوست بود، با آن که قانونی برای آن وضع نشده بود.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
مهمترین عناوین
آخرین اخبار