
شهادت بزرگان دین و انقلاب هر چند غم هجران را بر دلها نشاند و موجب حسرت همیشگی یارانی شد که از قافله عشق جا مانده بودند، اما در کنار این غمها و حسرتها، امروز که عظمت و شکوه انقلاب را به نظاره نشستهایم برای انقلابی که چنین فرزندانی در آن پرورش یافتهاند، احساس غرور میکنیم. در میان حوادث پس از انقلاب اگرچه دو حادثه بیش از همه دلها را آزرد ولی ماندگاری و عظمت انقلاب را نیز باید مرهون همین حوادث دانست؛ حوادثی که با شهادت شهید مظلوم بهشتی و 72 پرستوی مهاجر او رقم خورد و در فاصله دو ماه پس از آن با شهادت رجایی و باهنر موجب استحکام نهال نوپای انقلاب اسلامی گردید. امروز سالروز شهادت دو دولتمرد دلسوز و مکتبی تاریخ انقلاب اسلامی، شهیدان رجایی و باهنر است که در شهریور 60 و در جریان انفجار دفتر نخست وزیری به این درجه رفیع نائل آمدند.
رجایی را مرد بحران نام مینهند از آن جهت که در حساسترین و بحرانیترین شرایط عهدهدار قوه اجرایی کشور شد. او آمد تا به عناصر لیبرال مدعی حکومتداری در آن مقطع ثابت کند که این ملت فقط استحقاق خدمت بدون منت را دارد. امروز هر چند رجایی نیست تا ببیند او که روزگاری برای مبارزه با جریان لیبرال انقلاب از همه چیز خویش گذشت،اکنون مدعیان خط او در اصلاحات آنچنان با جریان لیبرال پیوند خوردهاند که با یک ادبیات بیانیه مشترک صادر میکنند و از یک گفتمان واحد به شالودههای نظام و انقلاب هجوم میآورند. او حکومت و مردم را آنگونه میشناخت که پیر مراد او شناخته بود و آیین کشورداری را آنگونه فهم کرده بود که مولای متقیان در عصر خویش درصدد تحقق آن بود.
همین خودساختگی است که وقتی او بر مسند نخست وزیری قرار میگیرد با اولین سفر استانی خویش به مشهد مقدس و تشکیل جلسه با مسؤولان استان،به محض دیدن سفره نه چندان رنگین،لب به اعتراض میگشاید و قصد ترک سفر میکند که اگر میزبانان این سفره را تعدیل نمیکردند،چه بسا نخست وزیر را در جمع خویش نمیدیدند. او از همان ابتدا به دنبال آن بود تا ثابت کند رجایی یک مسؤول نظام اسلامی است نه مسؤولی در نظامهای آریستوکراتیک و اشراف سالاری یا نظامهای لیبرالی که اصالت سود و لذت توجیهگر همه رفتارهاست. اتاق کارش را با اتاق مسؤول دفتر و منشی عوض میکند و با این رفتار هم خویش را از زخارف دنیوی دور میکند و هم به عنوان یک دولت پاسخگو و مردمی همواره خود را در منظر و دسترس دیگران قرار میدهد تا دیگران نگویند مسؤولین جمهوری اسلامی از مردم فاصله میگیرند.
هر چند عمر دولت او کوتاه بود و در 56 روز خلاصه گردید ولی در همین عمر کوتاه، آنچنان مبنایی برای تغییرات در دستگاههای اجرایی کشور و سیستم مدیریتی و شیوههای حکومتداری ایجاد شد که آثار و برکات او همچنان بر این کشور سایه افکنده است.
او آیین کشورداری را نه از اندیشههای لیبرالی مدرن قرن 20 عاریت گرفت و نه از سیستمهای بسته و قانون آهنین الیگارشی جوامع سوسیالیستی. او تنها شیوه اداره کشور را در تبعیت از آیین کشورداری امیرالمؤمنین (ع) جستوجو میکرد و آنها را دنبال میکرد که رهبر و مقتدای او بر آن تأکید کرده بود. از رجایی که تاولهای پای خود را در زیر شکنجه عمال رژیم پهلوی با دعای «قو علی خدمتک جوارحی» ترکانده بود، انتظار همین بود که در دوران حاکمیت دین و مسؤولیت انقلابیون تشنه عدالت،عرصه مدیریت اجرایی کشور را فرصت و توفیقی برای خدمت بیشتر به مردم فرض کند و هر لحظه خدمت را غنیمت شمرده و آنگونه عمل کند که شریعت اسلام بر آن تأکید داشته است.
رجایی استقرار عدالت و دوستی با مردم را هدف بزرگ انبیا میدانست و فلسفه وجودی دولت مستعجل خویش را برای تحقق همین هدف میپنداشت. رجایی این فرمایش امیرالمؤمنین (ع) که فرموده بود «بالاترین نورچشمی حاکمان، برقراری عدالت در همه بلاد و آشکار شدن علاقه رعایا نسبت به آنهاست و بیگمان دوستی مردم جز با پاکی دلهایشان نسبت به والیان آشکار نمیگردد و خیرخواهیشان در صورتی صحیح خواهد بود که با میل خودشان گرداگرد زمامداران حلقه بزنند و حکومت آنها برایشان سنگینی نکند و طولانی شدن مدت زمامداریشان برای رعایا ناگوار نباشد، پس به آرمانهایشان میدان بده» را در عمل پیاده کرد. این بود که پیرمرد کشاورز با آغوش گرفتن رجایی احساس آرامش میکرد و خویش را در آیینه رئیس جمهوری میدید.
در کنار ضعفهایی که از دولت نهم وجود دارد، اگر میبینیم مردم بار دیگر با رأی 5/24 میلیونی احمدینژاد را برمیگزینند، به خاطر همان ویژگیهایی است که پیشتر در چهرهها و دولتهایی همچون رجایی آن را احساس کرده بودند و این مسیر درستی است که باید همه دولتمردان بر آن تمسک جویند و فلسفه ماندگاری دولتها در ارتباط و نزدیکی با مردم و برقراری عدالت بویژه در طبقه محروم جامعه است.