
یک ماشین مدل بالا جلوی پای بهناز ایستاد و چند بار بوق زد. بهناز روی خود را به سمت دیگری گرفته بود و طوری وانمود میکرد که انگار تمایلی به سوار شدن ندارد. راننده، ماشین را عقبتر آورد تا کاملاً روبهروی او بایستد. بهناز کمی خم شد و از راننده مقصدش را پرسید و سرانجام روی صندلی عقب سوار شد. در راه مرد راننده سعی داشت سر صحبت را با او باز کند و در این میان بهناز ابتدا خود را بیاعتنا نشان داد اما طولی نگذشت که او هم شروع به حرف زدن کرد. بهناز به اوگفت دانشجویی است که هر روز این مسیر را تا خانه طی میکند و از آنجایی که بسیاری از رانندگان ماشینهای شخصی را غیرقابل اعتماد دیده است، تمایل چندانی به صحبتکردن و برقراری ارتباط با آنها نشان نمیدهد. راننده با لبخند حرفهای او را گوش میکرد. بهناز ادامه داد:« اما انگار شما با بقیه فرق میکنید. توی همین یه ربع، 20 دقیقهای که با شما همسفر بودم، راحت میشد این مسألهرو فهمید.»
بهناز از آینه چهره راننده را زیر نظر داشت، او به طور کامل مجذوبش شده بود. بهناز با احتیاط تلاش میکرد موضوعات بیشتری را برای صحبت کردن مطرح کند. نگاهی به ظاهر درون ماشین انداخت و گفت:«ماشین خیلی قشنگی دارید. معلومه که خیلی بهش میرسید و تمیز نگهش میدارید. ببخشید که میپرسم ولی فکر نمیکنم کار شما مسافرکشی باشه، درسته؟»
راننده که مردی خوش چهره و سیوچند ساله بود و علاقه زیاد به ادامه صحبت با بهناز از چهرهاش نمایان بود، پاسخ داد:«آره خب، من فقط گاهی بعضیها رو که منتظر ماشین وایستادن و مسیرشون هم با مسیر من یکیه سوار میکنم.»
مرد راننده هنوز مشغول حرف زدن بود که بهناز به او گفت که قصد پیاده شدن داره و از او خواست تا ماشین را نگه دارد، راننده بلافاصله کنار خیابان ایستاد، اما پیش از آنکه بهناز پیاده شود گفت:«مسیر بعدیتون کجاست؟ اگر بتونم برسونمتون خوشحال میشم.»
بهناز که در ماشین را باز کرده بود، پیاده شد و در حالی که مشغول بیرون آوردن پول از کیف خود بود، پاسخ داد:«شما لطف دارید، خیلی ممنونم، تا همین جا هم خیلی بهتون زحمت دادم، آخه میدونم کارتون مسافرکشی نیست».سپس پولی را جلوی او گرفت:«بفرمایید، کرایهتون» اما راننده نه تنها کرایهای از او نگرفت بلکه آن قدر به اصرار خود ادامه داد که سرانجام بهناز پذیرفت و این بار روی صندلی جلو نشست. آنها مسیر کوتاه باقی مانده را نیز با صحبت کردن گذراندند تا درست جلوی در خانه بهناز رسیدند. مرد راننده باز هم از گرفتن کرایه امتناع کرد و بهناز با تعارف زیاد و گفتن این جمله که پدر، مادر و برادرش در خانه نیستند و در حال حاضر او در خانه تنهاست از او خواست تا به خانه آمده و با نوشیدن یک استکان چای چند دقیقهای استراحت کند و آنگاه برود؛« این جوری شاید کمی از محبتتون رو جبران کرده باشم.»
راننده پیاده شد و به همراه بهناز وارد خانه شد. خانه در طبقه دوم یک ساختمان قدیمی قرار داشت و خانه مجللی به شمار نمیآمد. مرد غریبه مدام به در و دیوار خانه نگاه میکرد که بهناز به او تعارف کرد که روی مبل بنشیند و گفت که چند دقیقه بعد با سینی چای باز خواهد گشت. بهناز به آشپزخانه رفت و مرد روی مبل نشست اما هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که صدای باز شدن در خانه به گوش مرد رسید. ترس وجودش را فرا گرفت و پیش از باز شدن در بلند شد و ایستاد. یک پسر همسن و سال بهناز به همراه یک مرد میانسال که به نظر میرسید پدر او باشد وارد خانه شدند و به محض دیدن مرد غریبه سر جایشان خشکشان زد. حضور مرد غریبه در آنجا که مطمئن شده بود دو نفری که روبهروی او ایستادهاند، پدر و برادر بهناز هستند، آن قدر غیرمنطقی بود که خودش هم میدانست هرگز نمیتواند آن را توجیه کند. همه امیدش به بهناز بود که او حرفی زده و او را نجات دهد .اما بهناز که بدون سینیچای از آشپزخانه بیرون آمده بود، چیزی نگفت و تنها نظارهگر کتک خوردن مرد بود. پسر جوان که نامش مانی بود به همراه پدرش با خشم زیاد به سمت مرد یورش بردند و بدون اینکه کلمهای بشنوند یا بگویند تا توانستند او را کتک زدند و سرانجام مرد غریبه بیهوش روی زمین افتاد. پدر مانی بلافاصله جیبهای او را خالی کرد و سوئیچ ماشین را برداشت. سپس رو به مانی گفت:«زود باش، تا سرظهره و خلوته کارو تموم کنیم.» آنها سپس بدن بیهوش مرد را به ماشینش بردند تا او را در خیابانی خلوت رها کرده، ماشین و پولش را به سرقت ببرند. بهناز به فکر فرو رفته بود.کیف خود را برداشت و به طرف خانه خودشان به راه افتاد.
***
مانی را سه ماه پیش دیده و شناخته بود. آن روز روی یکی از صندلیهای پارک نشسته بود و خودش هم به درستی به یاد نمیآورد که مانی چگونه به او نزدیک شد و با او طرح دوستی ریخت. از آن روز به بعد هر روز یکدیگر را در پارک و جاهای دیگر میدیدند و به هم نزدیکتر میشدند. مانی به او گفته بود که پدر و مادرش سالها قبل از هم جدا شدهاند و او از آن پس با پدرش زندگی میکند. هنوز یک ماه هم از آشنایی آنها نگذشته بود که مانی با مطرح کردن یک پیشنهاد عجیب، بهناز را مبهوت کرد. مانی گفت که قصد دارد بهناز را به پدرش معرفی کند. بهناز با شنیدن این حرف به فکر فرورفت، او نمیتوانست درک کند که مانی از این کار چه هدفی دارد. از طرفی هیچ تصوری از پدر مانی نداشت. بالاخره روز دیدار فرا رسید و پدر مانی با گشادهرویی از بهناز استقبال کرد. از آن پس رفتو آمد آزادانه بهناز به خانه مانی آغاز و به امری عادی تبدیل شد تا اینکه یک روز مانی به او خبر داد پدرش برای انجام کاری به کمکش نیاز دارد. بهناز نمیتوانست حدس بزند کار پدر مانی چیست اما در این مدت به او اعتماد کرده بود و در دل دوست داشت به او کمک کند. روز بعد پدر مانی ماجرایی را برای بهناز تعریف کرد و گفت: شخصی که مبلغ هنگفتی به او بدهکار است از پس دادن بدهیاش امتناع میکند و به همین دلیل او قصد دارد با کمک بهناز ماشین شخصی وی را در ازای طلبش از چنگ او درآورد. هر چند نقشه پدر مانی در نظر بهناز بسیار عجیب و مشکوک میآمد اما پذیرفت که با او همکاری کند. چند روز بعد بهناز در خیابان خلوتی منتظر ماشینی شد که پدر مانی پیشتر مشخصاتش را به او داده بود. به محض رسیدن ماشین بهناز با جنبو جوش زیاد و پیشنهاد یک مبلغ بالا و غیر عادی ماشین را به طور دربست کرایه کرد و مطابق نقشه پدر مانی آن را به خانه کشاند. بهناز مات و مبهوت مانده بود و تنها پس از آنکه مانی و پدرش مرد نگونبخت را تا سر حد مرگ کتکزده و او را در جای خلوتی رها کرده و ماشین و اموالش را به سرقت بردند متوجه شد که همه چیز حتی طرح دوستی مانی نیز فریبی بیش نبوده است تا او را به همکاری وادار کنند. کار که به پایان رسید پدر مانی مبلغ کمی از سرقتشان را به عنوان سهم بهناز به او داد و رو به مانی گفت:«از این به بعد همکار جدیدمون رو پیدا کردیم.»
اما بهناز که بسیار خشمگین شده بود، گفت که قصد ندارد به همکاری با آنها ادامه دهد و با عصبانیت به طرف در رفت. پدر مانی که مغرورانه و مطمئن حرف میزد و خود را خونسرد نشان میداد بدون اینکه از جای خود بلند شود با لحنی تهدیدآمیز گفت:« حرفی نیست. اگر بخوای میتونی بری. ولی فکر نمیکنم بخوای آبروت پیش خانوادت بره. میدونی که چقدر عکس ازت تو این خونه داریم؟»
پدر مانی راست میگفت، هیچ کس از رابطه بهناز با مانی هم خبر نداشت چه رسد به همدست بودن او در سرقتها. بدین ترتیب بود که او به رغم میل باطنیاش مجبور شده بود در سه سرقت دیگر با آنها همکاری کند اما حالا در نظرش همه چیز تغییر کرده بود و او دیگر نمیخواست ادامه دهد. برایش اهمیتی نداشت که چه سرنوشتی در انتظار اوست. در راه بازگشت به خانه بود که تلفن همراهش زنگ خورد، نگاهی به آن انداخت، پشت خط مانی بود. لحظهای ایستاد و با خود فکر کرد، تصمیش را گرفت. تلفن مانی را پاسخ نداد و راه خود را به طرف اداره پلیس کج کرد.