کد خبر: 895960
تاریخ انتشار: ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۱:۲۰
خشونت‌هايي كه به چشم نمي‌آيند اما بسترهاي اجتماعي و ذهني را تحت تأثير قرار مي‌دهند
اگر رد خشونت‌هاي بيروني جامعه را بگيريم به خشونت‌هاي دروني مي‌رسيم. هر چيزي كه ما در بيرون مي‌بينيم اصل آن در درون است
  حسن فرامرزي

اگر رد خشونت‌هاي بيروني جامعه را بگيريم به خشونت‌هاي دروني مي‌رسيم. هر چيزي كه ما در بيرون مي‌بينيم اصل آن در درون است. اگر در بيرون تقلبي ديده شود آن تقلب تجسم يافته و عيني شده تقلبي در درون است و خاستگاه آن به روان و ذهن متقلب برمي‌گردد. يك اقيانوس را در نظر بگيريد كه در معرض تابش آفتاب قرار مي‌گيرد و تبخير و تصعيد در آن اتفاق مي‌افتد. آب بخار مي‌شود و به بالا مي‌رود و دوباره در آن بالا به تبريد مي‌رسد، خنك مي‌شود و به صورت بارش به پايين مي‌رسد. در آغاز پندار و خيالي در ما شكل مي‌گيرد - تبخير - و ما به آن پندار و خيال و تصور، بال و پر مي‌دهيم - تصعيد - و سرانجام آن خيال و پندار و تصوري كه بال و پر يافته به صورت رفتار - تبريد - خود را نشان مي‌دهد. پس پندار و خيال تقلب در بيرون به شكل يك تقلب مرئي ديده مي‌شود. همچنين است اگر مثلاً كسي مي‌رود و با كسي درگير مي‌شود اين درگيري به موضوعي دروني برمي‌گردد. البته اين رابطه را مي‌توان از آن سو هم ديد، يعني گاه زمينه‌هاي اجتماعي باعث شكل‌گيري خشونت درون آدم‌ها مي‌شود. بسترهايي مساعد براي خشونت آفريني در جامعه وجود دارد كه فرد را آرام آرام مبتلا به خشونت ورزي مي‌كند، اما توجه كنيد كه باز آن بسترهاي اجتماعي از ذهن آدم‌هايي برمي‌خيزد كه رفتارها و تعاملات آنها بي‌پروا و خشونت‌ورزانه است. با اين تفاصيل اگر بخواهيم جامعه‌اي با خشونتي كمتر داشته باشيم اول از همه بايد به انسان‌هايي برسيم كه خشونت‌ورز نيستند يا انديشه خشونت در آنها شكل نمي‌گيرد يا كمتر در چارچوب‌هاي خشونت‌ورزانه رفتار مي‌كنند،اما چطور مي‌توان به انسان‌هايي با اين مختصات رسيد؟چطور مي‌شود كه ما كمتر دست به خشونت‌ورزي بزنيم؟

  تبعيض‌هايي كه كارخانه خشونت‌سازي‌اند
احساس تبعيض و بي‌عدالتي يكي از كانون‌هاي مهم خشونت نامرئي است. ممكن است شما به يك اداره يا سازمان برويد و در آن جا همه چيز از در و ديوار و ميزها و صندلي‌ها سالم باشد و جاي مشت هيچ كس نه روي در و ديوار و نه روي صورت آدم‌ها باشد، اما با اين حال به خاطر سوء مديريت در آن سازمان و اِعمال سليقه‌هاي شخصي به جاي قوانين و رواج تبعيض و بي‌عدالتي، آن سازمان كانون و مولد خشونت‌هاي نامرئي باشد. در آن صورت مجراي اعمال اين خشونت چه خواهد بود؟ اگر تصور كنيد كه مجراي اِعمال خشونت همواره در مشت‌هاي گره كرده و شكستن اشيا و زخمي كردن آدم‌هاست اين تصور همخواني چنداني با سازوكارهاي زندگي مدرن و مناسبات امروزي ندارد، بلكه در زندگي مدرن امروز كه آدم‌ها نسبت به مصالح و منافع خود حرفه‌اي‌تر شده‌اند مي‌دانند كه چطور راه‌هاي نامرئي‌تري براي اين منظور پيدا كنند، يا نه، چون ترس‌ها و واهمه‌ها پيچيده‌تر شده‌اند اعمال خشونت هم به همان ميزان از الگوهاي پيشين تبعيت نمي‌كند.
وقتي من در سازماني كار مي‌كنم كه حس غالب در آن سازمان، رواج تبعيض و بي‌عدالتي و فقدان شايسته‌سالاري است در آن صورت افراد خشم دروني خود را با كاستن از تعلق و تعهد خود به سازمان عيني خواهند كرد. هر كس در هر جايگاهي كه در جامعه قرار دارد مي‌تواند كاملاً مطابق با چارچوب وظايف سازماني خود عمل كند يا نه، فراتر از چارچوب‌ها برود و به خاطر اينكه به سازمان متبوع خود علاقه دارد بيشتر از‌ آنچه سازمان از او خواسته برايش كار حرفه‌اي و متخصصانه انجام دهد، يا نه، بسيار كمتر از آنچه مقرري اوست به سازمان خدمت كند. در واقع ما در سازمان‌ها و به طور كلي در جامعه با يكسري روبات‌هاي برنامه‌ريزي شده روبه‌رو نيستيم، بلكه آنچه ما با آنها روبه‌روهستيم انسان‌هاي گوشت و پوست داري هستند كه درك و عاطفه و دستگاه ارزيابي و تحليل خاص خود را دارند و اگر مجموعه آن ادراك و ارزيابي و عاطفه به آنها بگويد براي اين سازمان بيشتر بايد دل سوزاند - چون اين سازمان به منافع جمعي كاركنان خود مي‌انديشد - ترديد نكنيد كه آن افراد هم حتي نه از منظر اخلاق، كه از منظر منافع شخصي خود به سازمان كمك خواهند كرد، چون مي‌دانند كه منفعت شخصي آنها در گرو تأمين منافع جمعي است، اما اگر ارزيابي و درك كاركنان از سازمان وجود بي‌عدالتي‌ها ، تبعيض‌ها و رانت‌بازي‌ها باشد در آن صورت آنها سراسر خشم خواهند شد و مجراي اعمال آن خشونت هرچه باشد به نفع آن سازمان نخواهد بود.
اين اتفاقات عيناً در فضاي بزرگ‌تر از يك سازمان يعني جامعه هم روي مي‌دهد. زماني كه تحليل رايج در جامعه اين باشد كه جامعه بر مدار و مبناي مناسبات قدرت و نزديكي به آن مي‌گردد و ميزان برخورداري‌ها نه بر مبناي لياقت و شايستگي و كار و خدمت كه بر مبناي رانت و نزديكي به كانون‌هاي قدرت و رابطه بازي است، آنگاه زمينه‌هاي شكل‌گيري خشونت نامرئي در جامعه بالا مي‌رود، خشونتي كه ممكن است تا زماني كه زمينه مساعد انفجار و علني‌سازي خود را پيدا نكرده، مكتوم و مستتر بماند، اما اين به آن معنا نيست كه آن خشونت وجود ندارد.
 
  گردبادهايي كه درون ما را ويران مي‌كند
ابتلاي آدم‌ها به بيماري‌هاي رواني و ذهني و حتي تنش‌هاي جسمي مي‌تواند از علايم وجود خشونت‌هاي نامرئي در جامعه باشد. مثل اينكه يك گردباد را  درون فردي محبوس كرده باشند. اگر آن گردباد راهي به سمت بيرون پيدا كند بيرون از خود را ويران و متلاشي خواهد كرد، اما چون آن گردباد توفنده راهي به بيرون پيدا نمي‌كند و زمينه مساعدي در بيرون براي حضور خود مهيا نمي‌بيند شروع مي‌كند به متلاشي كردن درون آن فرد و انرژي ويران‌كننده خود را درون فرد آزاد مي‌كند، بنابراين فرد دست به خودآزاري و خودتخريب‌گري مي‌زند. مثلاً مي‌بيند كه مديران آن سازمان يا اداره عملاً در مافيا و باندهايي گرفتار شده‌اند كه حق او را زير پا مي‌گذارند. مي‌بيند كه گروه‌هايي هستند كه به راحتي مي‌توانند موقعيت‌ها و مناصب و سرمايه‌ها را تصاحب كنند و قانون را دور بزنند. گروه‌هايي كه حتي ناظران را هم مي‌خرند و اجازه نمي‌دهند كه تخلفات آنها به بيرون درز كند. او در چنين فضايي از سر ناچاري مي‌خواهد به فعاليت‌هاي سالم خود ادامه دهد اما دچار تنش و تعارض مي‌شود. مي‌بيند كه شب‌ها نمي‌تواند خواب راحتي داشته باشد، به خاطر اينكه آن تنش‌ها و تعارض‌ها اجازه نمي‌دهد او خواب راحت و بدون دغدغه‌اي را تجربه كند، بنابراين سر و كارش به آرامبخش‌ها و به اتاق‌هاي مشاوره و روانپزشكان مي‌افتد، با اين حال حس مي‌كند كه حالش خوب نيست. اين نمونه و مثالي از وضعيت‌هايي است كه افراد در بطن يك خشونت نامرئي گرفتار مي‌شوند، خشونتي كه به استهلاك دروني افراد دامن مي‌زند و آنها را فرسوده مي‌كند.
 
خشونت‌هايي كه از فقدان فرصت خودبيانگري مي‌آيند
عامل مهم ديگر در جامعه كه باعث بروز و شكل‌گيري زمينه‌هاي خشونت پنهان و نامرئي مي‌شود جلوگيري از خودبيانگري است. آدم‌ها اگر در زندگي فرصت و محملي براي بيان منويات،يافته‌ها و برداشت‌هاي خود پيدا نكنند در ادامه پر از خشم خواهند شد. آدم‌ها اگر در زندگي فقط دهان باشند و كسي مسئوليت گوش بودن را نپذيرد در آن صورت آن جامعه پر از زمينه‌هاي مساعد خشونت‌ورزي مي‌شود. اين گوش دادن است كه آدم‌ها را آرام مي‌كند.چه كسي است كه در مكاني قرار بگيرد و حس كند كه صداي او دارد شنيده مي‌شود با اين حال همچنان صداي خود را بالا نگه دارد و داد بزند. اينكه مي‌بينيم آدم‌هايي داد مي‌زنند به خاطر اين است كه فرض آنها اين است كه گوشي براي شنيدن حرف‌هاي آنها وجود ندارد.
فرض كنيد كودكي در خانواده به هيچ عنوان فرصت و مجال خودبيانگري ندارد. احساسات، ادراكات ، يافته‌ها و نتايج و قضاوت‌هاي او به هيچ گرفته مي‌شود. پدر و مادر او هيچ گاه از او درباره موضوعات زندگي‌شان نظرخواهي نمي‌كنند. پسندها و ناپسندهاي او به چيزي گرفته نمي‌شود. پدر و مادر مي‌روند بازار و براي كودك يا نوجوان خود لباس تهيه مي‌كنند بدون آنكه سليقه او  در اين ميان در نظر گرفته شده باشد و او بايد دقيقاً همان لباسي را كه پدر و مادر تهيه كرده‌اند بپوشد. براي يك كودك يك يا دو ساله، رنگ و طرح لباس مسلماً يك اولويت نيست. اولويت يك كودك يكساله اين است كه زمينه‌هاي خورد و خواب او به موقع مهيا و تأمين شود چون او در آن سن در آن محدوده زندگي مي‌كند، ولي وقتي آن كودك رشد مي‌كند و قد مي‌كشد و مثلاً كودكي 10 ساله مي‌شود ديگر نمي‌توان با او همان رفتار يك سالگي را داشت. حالا او مي‌خواهد مستقل‌تر رفتار كند يا به عبارت بهتر رفتار مستقلانه او اكنون قلمروهاي تازه‌تري مي‌خواهد، گو اينكه كودك در همان يك سالگي هم قلمروهاي مستقل خود را داشته، اما اكنون مساحت اين قلمرو روز به روز بيشتر مي‌شود، بنابراين طبيعي است كه آن كودك يا نوجوان بخواهد استقلال فكري و شخصيتي و پسندها و ناپسندهاي خاص خود را داشته باشد و ترجيح دهد اگر لباسي مي‌خرد در انتخاب طرح و رنگ لباسش با او مشورت شده باشد. حال اين مثال را در قالب‌هاي متنوعي در نظر بگيريد. زني كه در خانواده اجازه خودبيانگري نداشته باشد و منِ او در ميان نقش‌هاي خدماتي‌اش گم شود به تدريج پر از خشم‌هاي نامرئي خواهد شد. زني كه در ميان ايفاي نقش‌هاي مادري و همسري ديده نمي‌شود و خود او در اين ميان به چشم نمي‌آيد، مردي كه اجازه نمي‌يابد بدون اينكه سريع قضاوت شود به راحتي درباره حس‌ها و قضاوت‌ها و درك خود در زمينه‌هاي مختلف با همسرش صحبت كند، در آن صورت او خود را سانسور خواهد كرد و به ميزاني كه نمي‌تواند همكلامي براي خود پيدا كند پر از خشم خواهد شد. من هر زمان اين مصرع از مولانا را مي‌خوانم كه «مُردم اندر حسرت فهم درست» با خودم مي‌گويم اين مصرع چقدر پر از خشونت است. مُردم اندر حسرت فهم درست، معلوم است كه در اين مصرع چقدر كلافگي، بي‌قراري و خشم وجود دارد و گوينده‌اش داد مي‌زند كه جان من به لب رسيد و به ستوه آمدم از اينكه كسي مرا بفهمد و متوجه حرف من باشد.
 
هيچ چيز مثل احترام، آدم‌ها را رام و آرام نمي‌كند
حال در نظر بگيريد كه اگر ما در خانواده‌ها و در مناسبات اجتماعي و شغلي و ساحت‌هاي مختلف فرصت خودبيانگري را از آدم‌ها بگيريم، اتفاقي كه خواهد افتاد اين است كه در واقع عزت نفس و محترم بودن را از آدم‌ها سلب كرده‌ايم. هيچ چيز مثل احترام آدم‌ها را رام و آرام نمي‌كند. ديده‌ايد در جلسات تكريم و بزرگداشت، آن فردي كه براي او بزرگداشت گرفته‌اند چطور آرام و شادمان و شرمگين نشسته است؟ چرا؟ به خاطر اينكه مي‌بيند كارهايي كه او كرده ديده شده است و آدم‌هايي بوده‌اند كه فعاليت‌هاي او را دنبال كنند و قدر فعاليت‌هاي او را بدانند، بنابراين، اين حس او را آرام مي‌كند و برعكس، حتماً آدم‌هايي را هم ديده‌ايد كه حس كرده‌اند كه كارهاي آنها ديده نشده است. مبدعان، مبتكران و صاحبنظراني كه گاه در رسانه‌ها مي‌بينيم كه پر از خشم ، كين و عصبيت هستند و از اينكه اختراع ، ابداع ، ايده‌ها و نظرات آنها ديده نشده مثل يك آتشفشان فعال دود از كله‌شان بلند مي‌شود و ما به وضوح آن دودي كه از سر آنها بلند مي‌شود را آشكارا در بغض و آه و كلمات و لحن و عصبيت آنها مي‌بينيم. چرا آنها پر از خشونت شده‌اند؟ به خاطر اينكه به آنها احترام گذاشته نشده است، براي اينكه ارزش كارهاي آنها ديده نشده است، براي اينكه در گوشه‌اي مناسبات و روابط اجازه نداده‌اند كه آنها ظرفيت‌ها و توانمندي‌هاي خود را براي باز كردن گرهي از جامعه به كار گيرند.

 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها