حزباللهي يك ايراني آغازگر است، اما شما سكولارها فقط ادامه آغازگري ديگرانيد، يعني ادامه مدرنيته در ايرانيد. شمايان فقط اعتراض يا كراهتيد و حتي اندكي بيش از آن نيستيد. فلسفه شما دو حرف است: نه. شما واقعيتي سلبي هستيد. شما در فلسفه، ايراني نيستيد در جامعهشناسي و تاريخ، ايراني هستيد. شما ايران را به وجود نرساندهايد. پس، فقط در معنايي انفعالي ايراني هستيد. چون ايران در حيات فرهنگي ماقبل مدرنش، هيچگاه واقعيتي انفعالي نبوده، پس در معناي عميقتر كلمه، ايراني نيستيد.
فقط حزباللهي روي قايق نشسته و به سوي مقصدي كه بدان باور دارد، پارو ميزند. غير از او، همه همچون قطرات ساكن درياييد كه حركت پارو بر شما فرود ميآيد. فقط حزباللهي وجود دارد زيرا به وجود آورده است. شما البته واقعيتي محترم و جدي هستيد؛ شما طبقات متوسط جديد ايراني، مالك ايرانيد [همانطور كه حزباللهي مالك جمهوري اسلامي است] و هر زمان در آينده وزينتر و مؤثرتر خواهيد شد. حق نيست و نميتوان شما را دستكم گرفت. آري، اما بلوغ تاريخي چيز ديگري است. طبقات متوسط مخالفخوان جامعه ايراني به بلوغ نرسيدهاند. در برابر شمايان كه نميخواهيد و اراده آن را نداريد كه جز ستايشگر ارزشهاي مسلط زمانه (مفروضههاي ليبرالي و ناسيوناليستي) در سياست ايران باشيد، در برابر شما كه محترم و وزين اما غيرقابل ستايشيد، چون اراده استعلايي نداريد. اما عدم بلوغ تاريخي شما به چه معناست؟ مقدمتاً، افزايش وزن سياسي شما در حال و آينده، واقعيتي كيفي و پرمعنا نيست، زيرا افزايش وزن سياسي طبقات متوسط شهري، روندي جهاني است. اما سخن اصلي اين است كه شما هنوز درون تاريخ كشورتان به سر ميبريد و فقط محتواهاي آن را استمرار ميبخشيد؛ بپذيريد كه شما فقط تداوميد و از اين رو فضايل محدودي را نمايندگي ميكنيد.
حزباللهي درون تاريخ كشورش نيست، او بر روي تاريخ كشورش و مُشرِف بر آن ايستاده، آن را در دستان خود قرار داده، اينك به آن مينگرد، بدان ميانديشد و قضاوت ميكند. تحولات بر شما جاري ميشود اما او خود را بر تحولات جاري و تحميل ميكند.
شما نميتوانيد به تاريخ كشورتان بنگريد زيرا عميقاً درون آن قرار داريد، نتوانستهايد موضعي بيروني براي نگرش به كليت و تماميت كشورتان بسازيد. پس شما ايرانياني ناقص هستيد زيرا به تماميت و كليت آگاهي نداريد، هرچند زمان به زمان براي كسب آن تشنهتر ميشويد. البته حزباللهي مالك چنين آگاهياي نيست اما حامل آن است و اگر دانش انتزاعي مدرنِ غيرايراني خرابش نكند و او بتواند همچنان حزباللهي بماند، دور نيست كه زماني به هستياش كمال ببخشد و به اين آگاهي دررسد. فقط او اين امكان را دارد زيرا او حقيقتي استعلايي است. او يك ايراني عمودي و فاعل است كه محتويات تاريخ كشورش را در عمل سياسي مرئي ساخته و آن را نمايندگي ميكند و بر آن ميافزايد.
او همچون كسي است كه از ميراث پدر خرج نميكند بلكه با آن كارآفريني ميكند. داراي حس جسارت و critique، «حزباللهي سوژه ايراني است». حزباللهي در پيگيري آرمانهاي غيرزيستي و اخلاقياش، تحقق فلسفه تاريخ ايران، بنابراين يك موضوع فلسفي قابل تعقل است، اين حقيقت كماهميتي است كه او ايرانيترين پديده تاريخ مدرن كشور است، او نهايت تاريخ ايران و پايان تاريخ آن است، پس از او تحولات البته ادامه مييابند، اما همه رويدادها ادامه او و در واكنش به اويند چه در نفي و چه در اثبات او.