
احمد كاظم زاده
همچنانكه از قبل نيز پيشبيني ميشد اعلاميه ترامپ در خصوص انتقال سفارت امريكا از تل آويو به بيتالمقدس تصميمي نبود كه تنها به اين موضوع محدود شود، بلكه سرآغاز فاجعه جديدي است كه ميتواند نه تنها فلسطين بلكه كل منطقه و حتي جهان را تا آينده نامعلوم با خود درگير كند؛ چراكه فلسطين ريشهدارترين و طولانيترين بحران در حساسترين منطقه جهان محسوب ميشود و خواه ناخواه اغلب كشورها را با خود درگير ميكند.
بررسي روند تحولات پس از صدور اعلاميه ترامپ نشان ميدهد كه راستگرايان صهيونيستي برنامههاي مفصلي را تدارك ديدهاند و در واقع ميخواستند جرقه اجرايي آن به دست ترامپ زده شود تا هم بخشي از هزينههاي آن متوجه امريكا شود و هم اينكه آنها با اتكا به امريكا با جسارت بيشتري بتوانند دور جديد برنامههاي خود را پيش ببرند. در دور اخير ديگر بحث از تقسيم اراضي و سهم بندي نيست، بلكه بلعيدن كل كرانه باختري است و در واقع نتانياهو ميخواهد به دست ترامپ تير خلاص را به مسئله فلسطين شليك و آن را بهنفع خود يكسرهسازي كند. بلافاصله بعد از اعلاميه ترامپ، كابينه نتانياهو از ساخت 300 هزار واحد مسكوني جديد در كرانه باختري و شرق بيتالمقدس خبر داد و متعاقب آن حزب حاكم ليكود طرح الحاق اين مناطق را به اراضي اشغالي سال 1948 موسوم به اسرائيل به پارلمان اين رژيم ارائه داد. اقدامات و طرحهاي اين رژيم دستكم از دو نيت آن پرده برميدارد: نخست زمينهچيني براي عملياتي و اجرايي كردن طرح تشكيل دولت خالص يهودي و دوم ممانعت از بازگشت آوارگان فلسطيني و محو كامل حق بازگشت آوارگان است. طرح تشكيل دولت خالص يهودي از زمان آريل شارون نخستوزير معدوم اين رژيم در دستوركار بوده و اين رژيم در پي راهكارهاي اجرايي آن بوده كه اكنون فكر ميكند با حضور راستگرايان در كاخ سفيد به رهبري ترامپ و نزديكي جناح كودتاگر سعودي به اين رژيم زمان مناسب براي آن فرا رسيده است. در ابتدا كه طرح تشكيل دولت خالص يهودي مطرح شد تصور ميشد كه اجراي اين طرح تنها اخراج فلسطينيهاي ساكن اراضي اشغالي سال 1948 موسوم به اسرائيل را شامل خواهد شد، اما اكنون با آشكار شدن زمزمه الحاق كامل كرانه باختري به اراضي اشغالي سال 1948 ديگر هيچ فلسطيني نميتواند احساس امنيت داشته باشد و چه بسا هر آن امكان دارد در معرض موج جديد جابهجايي جمعيتي و موج جديد آوارگي قرار گيرد.
در صورتي كه راستگرايان صهيونيستي و امريكايي زمينه را براي اجراي طرحهاي اعلامي و غير اعلامي خود مساعد ببينند هر يك از كشورها و مناطق جهان با توجه به قرابت و نزديكي خود به محل بحران هزينههاي ناخواسته و سنگيني را پرداخت خواهند كرد. شايد بتوان گفت بيشترين هزينهها متوجه همسايگان فلسطين و سرزمينهاي اشغالي است. نكته قابل توجه و تأمل در اين ميان اين است كه كشورهايي مانند اردن و مصر كه اولين و دومين قرارداد به اصطلاح صلح را با رژيم صهيونيستي امضاكردهاند بيش از ديگران در معرض توطئه جديد يا آنچه از آن به معامله قرن توصيف ميشود، قرار دارند و آنچه از قرائن و شواهد بر ميآيد دستكم بخشهايي از خاك اين كشورها وجهالمصالحه معامله به اصطلاح قرن خواهد شد. اين بدين مفهوم است كه ديگر كشورهايي كه اكنون دست دوستي به سمت رژيم صهيونيستي و به خصوص جناح راستگراي حاكم به رهبري نتانياهو درازكردهاند از عواقب اين معامله در امان نخواهند بود كما اينكه مصر و اردن نيز در زمان امضاي قرارداد صلح تصور نميكردند روزي وجهالمصالحه قرار گيرند. از اين ديد سرنوشت مشابهاي نيز در انتظار عربستان و امارات يا هر كشور ديگري خواهد بود كه بيمحابا با جنگطلبان صهيونيستي همدست و همراه شدهاند.
در داخل نيز تشكيلات خودگران به سرنوشت كشورهاي اردن و مصر دچار شده و با وجود اينكه با امضاي پيمان صلح بزرگترين امتياز تاريخ را به رژيم صهيونيستي و امريكا داد، اما اكنون مورد خشم و غضب هر دو طرف قرار دارد و حتي نميتواند از حقوقي كه از طريق ارتقاي جايگاه خود در سازمان ملل به دست آورده كوچكترين استفاده را كند. با تغيير جايگاه فلسطين از موقعيت ناظر، اين امكان براي نمايندگي آن فراهم شد كه بتواند شكايتي را عليه اين رژيم در ديوان كيفري بينالمللي مطرح كند تا بلكه بتواند از آن به عنوان اهرم فشار عليه اين رژيم استفاده كند، اما اين تلاشها با تهديد امريكا و رژيم صهيونيستي در همان نقطه شروع متوقف شد. الان كار به جايي رسيده كه اين تشكيلات نه در داخل و نه در خارج از هيچ يك از اهرمهاي خود نميتواند استفاده كند. در چنين شرايطي پايان يكجانبه اسلو از سوي تشكيلات خودگردان و پايان بخشيدن به تعهدات خود در قبال اين رژيم يا حداقل استعفاي محمود عباس از رياست تشكيلات خودگردان ميتواند به عنوان تنها راهكارهاي مؤثر ارزيابي شود. شايد بتوان گفت مصر و اردن نيز چارهاي جز پايان دادن به توافقنامههاي خود با رژيم صهيونيستي نداشته باشند؛ چراكه اكنون هر دو كشور درست در معرض همان مخاطراتي قرار دارند كه با امضاي توافقنامههاي به اصطلاح صلح تصور ميكردند اين مخاطرات را از خود دور كردهاند.
در واقع راستگرايان حاكم بر تل آويو و كاخ سفيد روند تحولات را در مسيري قرار دادهاند كه فرصت به سرعت براي كساني كه ميخواهند براي مقابله با اجراي طرحهاي جديد ضد صلح كاري انجام دهند، از دست ميرود. از اين ديد كشورهاي اروپايي با سازوكارهايي كه در اختيار دارند حداقل بايد مانع از اين شوند كه امريكا و رژيم صهيونيستي بتوانند برخي از اعضاي اين اتحاديه مانند چك و روماني را با خود در انتقال سفارتشان به بيتالمقدس همراه سازند. همچنين با توجه به اينكه امريكا و رژيم صهيونيستي قصد دارند براي بياعتبار ساختن سازمان ملل باب خريد رأي را در اين سازمان نهادينه كنند، لذا بايد ديگر اعضا به خصوص آنهايي كه از توان مالي و سياسي بيشتري برخوردارند براي مقابله با اين معضل وارد عمل شوند. بسترهاي همكاري كه ميان قطبهاي مهم قدرت مانند اتحاديه اروپا و مجموعه بريكس در مجمع عمومي سازمان ملل فراهم شد، ميتواند همچنان استمرار داشته باشد و شكل عملي به خود بگيرد. ترديدي نيست كه كشورهاي اسلامي و عربي با توجه به ماهيت اسلامي و عربي بحران فلسطين و به خصوص مسئله قدس مسئوليت مضاعف بر دوش دارند و اگر چه در چند هفته اخير به تحركاتي در اينباره دست زدهاند، اما ادامه و تشديد گستاخيهاي رژيم صهيونيستي نشان ميدهد اين تحركات و اقدامات كافي نبوده است و به نظر ميرسد اكنون وقت آن است كه اين كشورها تعليق همه روابط و همكاريهاي خود را با رژيم صهيونيستي و شركاي امريكايي،سعودي و اماراتي آن در دستور كار قرار دهند.