محمدرضا كائيني
عبدالكريم جربزهدار، مؤسس و مدير انتشارات اساطير رابه بيش از سالي است كه ميشناسم. سختكوشي، اميدواري و تواضع، شاخصترين صفاتي است كه به گاه تداعي نامش، به ذهن ميآيد. بيترديد هر تاريخپژوهي كه به فروشگاه معظم و فاخر انتشارات اساطير در خيابان كريمخان تهران قدم بگذارد، نميتواند شوق و تعجب خود را از ديدن اين همه عنوان شاخص در موضوع تاريخ پنهان دارد و لاجرم با هر ميزان از تمكن مالي، با دستي پر از صحيفههاي فكرت و معرفت، از آن بنگاه آگاهي خارج خواهد گشت. بختياريم كه در هفته گذشته، در نكوداشت 66 سالگي اين خادمِ تاريخ و فرهنگ اسلام و ايران، مراسمي در كتابخانه ملك برگزار و جمعي از نامدارانِ علاقهمند به جناب ناشر در مدح و منقبت وي سخن راندند و خدماتش را ارج نهادند. اين محفل گرامي، در كنار خود تحفهاي هم به شركتكنندگان مشتاق عرضه داشت كه همانا اثر«كريمانه» بود كه بزرگداشت نامهاي براي عبدالكريم جربزهدار به شمار ميرود. اين اثر كه به كوشش جمشيد كيانفر، نويسنده و مصحح نسخ تدوين يافته، در صدر خود ديباچهاي به قلم او دارد. در بخشي از اين مقدمه آمده است:
«آشنايي من با مجموعه انتشارات اساطير به روزي ميرسد كه با تعجب ديدم كه آقاي صانعي از كاركنان اسبق انتشارات اميركبير كه حال در انتشارات سحر كار ميكرد و تصور من برآن بود كه باني يا از سهامداران اين نشر است كتابي را به من دادند كه بفرما اين هم تاريخ طبري، بله تعجب كردم و تعجب هم داشت. كساني كه آن روزگار را به ياد دارند قطعاً ميدانند كه اقدام به چاپ دوره طبري در آن شرايط انقلابي و بازار روزنامههاي چپ و راست و كتابهاي جلد سفيدي كه همه از ايدئولوژي انقلابي دم ميزدند، كاري بود كارستان و دل و جرئت ميخواست چنين اقدامي در آن بازار نشر، بياختيار گفتم عجب جربزهاي دارد مدير نشر اساطير، جواب شنيدم كه بله نام حقيقي مدير اين نشر هم جربزهدار است. آقاي جربزهدار را نديده و نميشناختم، واسطه آشنايي از نزديك، دوست به سفر رفته دكتر صوتي بودندـ هر كجا هست خدايا به سلامت دارشـ نخستين بار كپي كتابي را از من خواستند تا از كتابخانه ملي برايشان تهيه كنم و تأكيد بر كيفيت كپي براي انتشارات اساطير ميخواستند. دو سه سالي گذشت و من مجموعه تاريخ طبري خود را كامل كردم تا اينكه روزي دكتر صوتي به ديدن آمد و از كتابخانه ملي ميخواست به انتشارات اساطير برود، بياختيار همراهي كردم شايد از ته دل ميخواستم اين آقاي جربزهدار را ببينم، خاصه كه در افواه ميشنيدم كه كاموافروشي بازار نشر را به هم ريخته! وقتي ديدمشان حيرت كردم، مردي با قد متوسط و عينكي بر بالاي پيشاني با ابرواني پرپشت مشغول محاسبه هزينه كتاب جديد يا چيز ديگر نميدانم، از پشت ميز بلند شد و به طرف ما آمد، بنده را كه نميشناخت، قطعاً اين حرمت از آن دكتر صوتي بود و بعد معارفه، يكي دو بار ديگر هم تصادفاً به ديدارشان رفتم تا اينكه روزي با شادروان ع. روحبخشان به اساطير پاگذاشتم كه روحبخشان همشهري و همولايتي ما بود و نتيجه اين ديدار شد تاريخ بختياري و بعد هم ناسخالتواريخ قاجار و قسعليهذا.
در مصاحبهاي كه سالهاي پيش به اتفاق آقاي فرامرز مسعودي با آقاي جربزهدار داشتيم و كليات آن در كتاب ماه آن زمان چاپ شده و عيناً در اين مجموعه هم آمده، ديدگاه و انديشههاي نشر آقاي جربزهدار را منعكس ميكند گرچه دههاي از آن مصاحبه ميگذرد، اما هنوز همان است كه بود، چراكه آرمانها و ديدگاههاي جربزهدار تفاوتي نكرده و هنوز در شوق نشر متون تاريخي، ادبي، عرفاني و اسلامي است و چاپ كتابهاي درسي دانشگاهي و رمان را كمكهزينهاي ميداند براي نشر متون و احياي ميراث مكتوب ايرانيـ اسلامي».
«كريمانه» در صدر خويش، زندگينامهاي خودنوشت و البته تلگرافي نيز به قلم عبدالكريم جربزهدار دارد. دربخشي از اين متن خواندني نيز آمده است:
«ازدواج كردم، خانه ديگر خريدم اعتبار بانكي داشتم. آن روزگار حدود 2ميليون و 200هزار تومان. پرونده اعتباري من در آن روزگار در استان لرستان، همدان و كرمانشاه منحصربه فرد بود و در اين سه استان جز من كسي حتي اعتبار 500 هزار توماني نداشت. داشت ميچرخيد و خوب هم ميچرخيد كه سال57 آمد و انقلاب شد و هم شركتها به تدريج نمايندگيهاي قديمي را حذف كردند و هم من فيلم ياد هندوستان كرد. اشارتگر ديگر نبودـ خيلي تلگرافي مينويسم بايد مشروحتر بشود. شايد روزي ديگر تحرير دومي از اين نوشته درآيد كه گوياتر باشد، فعلاً از ترس تهديد استاد جمشيد كيانفر مينويسمـ و اين طول و تفصيل چگونگي آبي به زير پوستم آمدن را بيخود و بيدليل نياوردهام كه در سطور آينده معلوم ميشود. باري يواش يواش دور معكوس شروع شد و كار و بارم تعطيل شد و نمايندگيها فسخ گرديد. به تهران مهاجرت كردم. دفتري در خيابان ايرانشهر گرفتم، مدتي بازي بازي توي لوازمخانگي بودم اما فرصت بيشتري براي مطالعه پيدا كرده بودم و نيز ميخواستم كسري كتابهايم را هم جور كنم. يادم است كه تاريخطبريام ناقص بود و جلد ششم و هفتم را نداشتم. يك روز به ناشري كه بر من سمت استادي دارد كه اميدوارم اسبابي فراهم شود تا از ايشان و ديگر بزرگان و اركان نشر ايران بنويسمـ گفتم چرا تاريخ طبري را نميگيريد تجديد چاپ كنيد؟ فرمودند سنگين است و خطرناك. متون خواب زياد دارد و هيچ جور جواب نميدهد در ثاني به جاي اينكه يك عنوان كتاب در16 جلد چاپ كني بهتر است 16 عنوان كتاب تكجلدي چاپ كني كه هم دردسرهاي نفس بر كتابهاي دورهاي را نداشته باشي و هم 16 شانس. همان جا جرقهاي در ذهن من زد: انتشاراتي راه بيندازم و بدون توجه به پسند بازار، آن دسته كتابهايي را كه ضرورت چاپ دارد و توجيه اقتصادي ندارد چاپ كنم و اين چنين بود كه اساطير تولد يافت و در23/6/1361 رسماً به ثبت رسيد يا علي گفتيم و راه افتاديم تا امروز كه حدود 600 عنوان كتاب چاپ كردهايم، بيشترش در اسلامشناسي، عرفان، ادبفارسي و تاريخ و توجه قلبي من بيشتر به تاريخ ايران و اسلام بوده است و بيشتر سعي و تلاشم را هم در همين زمينه كردهام و بيشترين رنج و شادي را هم از همين بردهام. به هر صورت اكنون كه اين سطور را از ترس تهديد جناب جمشيد كيانفر مينويسم، كارنامه من و اساطير در معرض دادرسي عموم فرهنگدوستان و فرهنگپژوهان است و اگر توانسته باشد و توانسته باشم ذرهاي اداي دين كرده باشم به خاك پاكي كه ساخته شد از كالبد نياكان والاتبارمان درگذر اعصار و قرون است. زهي سعادت و اگر نه وا اسفا. اين سخن بگذار تا وقتي دگر، به اميد داشتن فرصت.»