مريم رئوفي*
آدمي از همان بدو تولد با سرما، گرما، گرسنگي، تشنگي، ترس، درد و رنج مواجه شد و نياز به نوازش و محبت را حس كرد. احساس كرد براي رفع ترسهايش نياز به امنيت و حمايت دارد. براي رهايي از دردهايش به كمك احتياج داشت. به مهرورزي و عشق نيازمند بود. به لذت بردن از زندگي نيازمند بود. ميخواست گرسنه و تشنه نباشد. به هواي مناسب، جاي راحت و بدون تنش نياز داشت. انسان تازه به دنيا آمده از همان ابتداي تولد براي رسيدن به آنچه خواست طبيعي و زيستي و رواني او بود وارد تلاش و چالش شد. زماني كه خواستهاش پاسخ ميگرفت، آرام بود و اگر ناكام ميشد، ناآرام و ناراضي ميشد. هر چه به دنياي بزرگتري قدم ميگذاشت نيازهايش گستردهتر ميشد و براي كسب آرامش تلاش بيشتري ميكرد.
بنابراين انسان براي دريافت نيازهايي چون بقا، عشق، محبت، ارتباط با ديگران، آزادي و انتخاب كردن و تصميمگيري قدرتمندي و احاطه بر زندگي، تفريح و لذت از زندگي، متحمل دردها و رنجها و ناكاميها و نابرابريهايي شد و آرامشش مختل گرديد. ناچار شد تلاش كند، حركت كند، مبارزه كند، كوتاه بيايد، احسان كند، ببخشد، بجنگد و رفتارهاي ديگري كه نامش را زندگي كردن گذاشت. انسان در جست و جوي زندگي با فراز و فرودهاي بيشماري مواجه است. وقتي نيازي از او پاسخ ميگيرد، آرام ميشود و زماني كه خواستههايش ناكام ميماند، آرامش خود را از دست ميدهد.
زندگي انسان مجموعهاي از اين فراز و فرودهاست. مثل حركت در جادهاي كه گاه به يك دشت مصفا و خرم ميرسد و گاه با بياباني خشك و بيآب و علف مواجه ميشود، زماني سنگلاخ و ناهموار است و گاهي هموار، دمي سراشيب است و زماني سربالايي. آنچه هست رفتن است، توقفي نيست، برگشتي نيست، ماندني نيست، مراحل زندگي پشت سر هم ميروند و كودكي به نوجواني و جواني ميرسد، تحصيل و شغل و ازدواج و خانواده و رسيدن به ميانسالي و پيري و نهايتاً به مرگ ختم ميشود.
انسان نميتواند دل به چيزي بسپارد، نميتواند بماند. زندگي رفتن و گذر كردن است، مثل جريان رودي كه ميگذرد و بازگشتي ندارد. در سپري كردن اين مراحل تنها چيزي كه ميماند رضايتي است كه در فرد ايجاد ميكند و معنايي است كه براي زندگي پيدا ميكند. اينكه زندگي در صدف خويش گوهر ساختن است و بيهوده نباشد و براي اين آمدن و رفتن چيزي شود كه ميخواهد.
نقطه مشخصي براي آرامش يافتن وجود ندارد. اينكه آرامش را در يك امر يا موضوع يا مكان يا وضعيت يا ارتباط دنبال كنيم موقتي است و به زودي تبديل به خواسته و نياز ديگري ميشود. احساس رضايت دروني مايه اصلي رسيدن به آرامش و آن چيزي است كه همواره انسان در جست و جوي آن است و در بهشتي است كه از آن رانده شده است.
اين آرامش در گرو احساس رضايت از كار، ارتباط با ديگران، كسب درآمد، خانواده، مكان زندگي، جغرافيا و تاريخي كه در آن قرار دارد، از وضعيت زندگي، از تواناييها و امكانات و از هر چه با آن سر و كار دارد و انجام ميدهد ايجاد ميشود. اينكه در بدترين شرايط چگونه به داشتههايش بينديشد و براي كسب نداشتههايش تلاش كند تا آنها را به دست آورد.
رضايتي كه يك كودك ميجويد با آنكه يك سالخورده طالبش است، متفاوت است. يا آنچه موجب آرامش يك معلم ميشود با آنچه يك دانشآموز ميخواهد فرق ميكند. رضايت يك زن از ارتباط با همسرش با ديدگاه يك مرد متفاوت است و به همين ترتيب در تك تك افراد آرامش و رضايت معنايي دارد كه با ديگري فرق ميكند و هر كس آن را در چيزي جست و جو ميكند.
تلاش براي بودن و ماندن و زندگي كردن يك جنبه است و تلاش براي شدن و رضايتمندي جنبهاي ديگر. مهم اين است كه آرامش زماني ايجاد ميشود كه تلفيقي از اين دو صورت گيرد، انسان براي ارضاي نيازهايش تلاش كند، راه درست و اخلاقي در پيش گيرد و براي رسيدن به آنها از امكانات و شرايط در دسترس خود استفاده كند و به دنبال مسيري باشد كه توان خود را بتواند در آن بيازمايد. در عين حال اسير روزمرگي و عادتها نشده و معنايي براي بودن خود پيدا كند تا رضايت و آرامش را از آن خود سازد.
به زندگي خود نگاهي بيندازيد. در اين دنيا چه ميكنيد و تا به حال چه كردهايد؟ آيا آرامش داريد؟ آيا احساس رضايت داريد؟ خواستههايتان برآورده شده است؟ نيازهايتان را ارضا كردهايد؟ ببينيد در چه جايگاهي قرار داريد. آيا ميدانيد چه امكاناتي داريد و از آن چه بهرهاي ميبريد؟ آيا تواناييهايتان را ميشناسيد؟ براي رسيدن به خواستههايتان تا به حال چه كردهايد؟ آيا مسير مناسبي براي برآورده كردنشان يافتهايد؟
آيا آن مسير توانسته شما را به نتيجه دلخواهتان برساند؟ اگر نرسانده، آيا راههاي ديگر را امتحان كردهايد؟ خودتان را بيازماييد. لحظهاي توقف كنيد و ببينيد چگونه ميتوانيد هماني شويد كه ميخواهيد؟ آيا در انتخابهايتان اشتباه نكردهايد؟ اگر اشتباه بوده چگونه ميتوانيد جبران كنيد تا رضايت پيدا كنيد و آرامش بيابيد؟
در اين دنيايي كه زندگي ميكنيم با ناخرسندي، ناكامي، رنج، نامرادي، بدخواهي، شكست، بيماري، فقدان، حقارت و مرگ مواجه ميشويم. مسيري كه از تولد تا مرگ طي ميكنيم پر است از چالهها و سنگلاخهايي كه بايد طي كنيم. گاهي خسته و دلشكسته ميشويم. گاهي بيمار و رنجور ميشويم. زماني نااميد ميشويم، اما زندگي متوقف نميشود، همچنان تند و تيز ميگذرد و ما به خود ميآييم و ميبينيم هنوز ناخرسند هستيم.
در اين دنياي پر تنوع كه زيباييهاي بسياري دارد و مواهبي كه گوناگون است، ما تحت تأثير خواستههايي قرار ميگيريم كه برآورده شدني نيستند. براي رسيدن به آنها اخلاق را زير پا ميگذاريم. به ديگران لطمه ميزنيم، خودبين و خودخواه ميشويم، با كوچكترين ناكامي به دام سرخوردگي و نااميدي ميافتيم، ديگران را سرزنش و محكوم ميكنيم، آنها را سد راه خود ميبينيم، دشمني و عناد ميورزيم، حسادت ميكنيم، ريزبين و حساس ميشويم، بدبيني و منفيگرايي را در پيش ميگيريم، به جان هم ميافتيم، عصبانيت و افسردگي را انتخاب ميكنيم و همه رفتارهايي كه از خود بروز ميدهيم، زندگي ما را ناكارآمد و مختل ميكند.
در نتيجه روابطي مختل مييابيم، از زندگي و مواهب آن نميتوانيم لذت ببريم، تنها و افسرده و دلشكسته و ناراضي به جايي ميرسيم كه ديگر آرامشي وجود ندارد. چرا به اينجا ميرسيم؟ اين ناخرسندي كه در زندگي داريم از كجا برآمده؟ با وجود اين همه تلاش و تكاپو براي زندگي چرا نميتوانيم آرام باشيم؟
دليل را بايد در خود بجوييم. جواب آن در انتخابهايمان، در ارزيابيهايمان، در تصميمگيريهايمان است. در اينكه نيازهايمان را نشناختهايم يا در مسير درستي براي ارضاي آنها قرار نگرفتهايم. براي رسيدن به خواستههايمان مسير درستي انتخاب نكردهايم يا اگر همه انتخابها درست بوده شرايط و امكانات اجازه برآورده كردنشان را نداده و به در پيش گرفتن مسيري ديگر يا به تعويق انداختن آن و صبر كردن يا امتحان كردن مسيري مناسبتر و منعطف بودن و سيال بودن اقدام نكردهايم. بر اشتباه خود پاي فشرديم و واقعيتها را منكر شديم و تقصير را بر گردن ديگران انداخته و بدبيني كرديم و دشمن ساختيم و عناد ورزيديم و دنيايي پر از قهر و كينه و رقابت و حسادت و دشمني ساختيم. يادمان رفت براي چه آمدهايم، چه
ميكنيم و چه ميخواهيم.
*روانشناس