کد خبر: 871459
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۱:۳۷
سميه عظيمي
 
نگاهش كه به مريم خورد، چشمش گشاد شد و بعد هم اخم‌هايش رفت توي هم. با اشاره مادر، مريم چپيد توي اتاق. مي‌دانست اين ظاهر متفاوت و اداي «من مستقلم» برخوردي متفاوت را از سوي پدر در پي خواهد داشت.
هر دو خواهرش در تمام مدتي كه دانشگاه مي‌رفتند مانتوي بلند مي‌پوشيدند و مقنعه و تا زماني كه شوهر نكردند دست به صورتشان نزدند. براي اينكه به پدر ثابت كند چشم و ابروهايش خيلي تفاوتي نكرده‌اند عكس قبل و بعد گرفته بود و حالا جلوي آينه ايستاده بود تا به خودش اطمينان دهد ماجرا اصلاً آن جوري نيست كه پدر فكر مي‌كند. نه اينكه خشك مقدس باشد، مي‌گفت دختر بايد دختري‌اش معلوم باشد. نه واضح و رو، كه در كلام يواشكي و آخرشب‌هايش به مادر گفته بود.
 
مهتاب و ماهرخ هم اين را خوب مي‌دانستند، پدر جوان‌تر بود وقتي آنها دانشگاه رفته بودند و مريم گلي كوچك خانه، تازه بزرگ شده و پدر اندكي سنش بالا رفته بود.
پشت تلفن به مادر ماجرا را گفته بود و مادر حسابي غرولند كرده بود. مريم مي‌گفت اين حرف‌ها مال خيلي قبل ترها بوده و پدر حال جوان‌هاي امروز را نمي‌فهمد. و مادر توي كلام آخر بهش گفته بود: «اگه خيال مي‌كني بزرگ شدن به ابرو برداشتنه ايرادي نداره اما جواب بابات با خودته.» مريم پذيرفته بود اما حالا در مواجهه با پدر بيشتر تلاش مي‌كرد جلوي چشمش نباشد.
 
سارا و غزل و شيرين، مدام در گوشش مي‌گفتند دوره اين حرف‌ها گذشته و حالا اگر دستي به صورتت نكشي همه مي‌گويند عقب‌مانده‌ و زشت و پلشتي! خب تهران با شهر خودشان خيلي فرق داشت؛ توي تهران بايد تهراني زندگي مي‌كرد و اين تهراني زندگي كردن اقتضائات خودش را داشت.
«مريم...»؛ صداي مادر بود و مريم را از درون آينه به اتاق كشاند. پدرت را ناراحت كردي! مادر اين را گفت و نشست روي تخت، با چاي و كيك. حرف‌هايشان خيلي طول نكشيد كه خواهرها هم از راه رسيدند؛ چشم‌هاي آنها هم گرد شد و گشاد. هر دو همزمان گفتند: بابا ديدتت؟ مادر به ميان حرف آمد و گفت فعلاً ولش كنين تا بعد! هي بهت گفتم بابات ناراحت ميشه.
 
سر سفره شام، پدر سرش را پايين انداخته بود و اصلاً هم حرف نزد. بعد هم كه مريم برايش چاي آورد روي خوشي نشان نداد و چاي خورده نخورده رفت خوابيد.
آفتاب زد توي صورتش، بلند شد و رفت جلوي آينه؛ مثل هميشه. گوشه آينه كاغذ كوچكي بود. هرچند او اول اصلاً نديدش.
«17سالم بود كه سوار موتورسيكلت پر سر و صدايم مي‌شدم و تمام راه را گاز مي‌دادم. پدرم حالم را نمي‌فهميد؛ من جوان بودم و او سني ازش گذشته بود. تا آن روزي كه خوردم زمين و سنگ تيز كف خيابان رفت توي پهلويم و پدرم تنها كسي بود كه خودش را زودتر از همه رساند بالاي سرم. نفهميدم سرعت غيرمجاز و خطر يعني چه! سرعت‌گيرها چيزهاي بدي نيستند.»
عميق‌تر به خودش و صورتش نگاه كرد. چشمان عسلي و لب‌هاي خندانش به پدر رفته بود؛ اين را همه مي‌گفتند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار