کد خبر: 869304
تاریخ انتشار: ۰۶ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۱:۲۶
سميه عظيمي
 
نتايج كه آمد هركدام از دوستانم يكي يكي به من زنگ زدند و خبر قبولي‌شان را دادند. دم ظهر، پدرم با جعبه شيريني به خانه آمد و با خوشحالي بغلم كرد و مرا بوسيد. خوشحال بود و پر از ذوق.
پدرم با همان ذوق و شوق دستم را گرفت و برد دانشگاه. از در ورودي كه رفتيم تو، حراست دم در جلوي‌مان را گرفت و گفت خانم از آن يكي در. پدرم گفت دخترم اينجا را بلد نيست، دفعه اول است كه مي‌آيد. مسئول حراست هم جواب داد كه حراست خانم‌ها راهنمايي‌اش مي‌كنند.
 
در مسير پياده‌رو تا رسيدن به در ويژه دخترها مدام دور و برم را نگاه كردم تا در را پيدا كنم. دانشگاه هم مثل مدرسه‌مان دو در داشت. يك در بزرگ و يك در كوچك. در بزرگ براي پسرها و يك در كوچك، پشت پرده‌اي ضخيم كه بيشتر به موكتي رنگ و رو رفته و زهوار دررفته شبيه بود براي دخترها. پرده را كه كنار زدم چند رديف پله جلويم ظاهر شد و تعداد بيشمار دختراني كه پشت در حراست، منتظر بودند راهشان را پيدا كنند.
 
سري چرخاندم؛ يك سالن كوچك كه كنارش اتاقك حراست قرار داشت، روبه‌روي همان پله‌هاي ورودي باز هم رديف پله‌هاي زياد به چشم مي‌خورد. دست چپ اين سالن كوچك هم يك سالن ديگر بود پر از اتاق. تك و توك چند تا مرد هم‌سن و سال پدر خودم هم آنجا بودند. نوبت كه به من رسيد به مسئول حراست گفتم براي ثبت نام با پدرم آمده‌ام. سمت راستش را نشان داد و گفت بعد از اين پله‌ها يك در هست. در را باز نكن، آنجا مخصوص آقايان است. صبر كن تا پدرت بيايد. پدرم مي‌توانست به اين طرف سالن بيايد اما من نه! كفري شده بودم، رفتم بالا و سركي در كلاس‌ها كشيدم. كلاس‌ها هم دو در داشت. از يك نفر پرسيدم اينجا چرا دو تا در دارد؟ آن يكي در براي چيست؟ گفت: آن يكي در مال پسرهاست. درست كه چرخيدم و ديدم، دانشگاه يك ساختمان بود كه از وسط آن دخترها رفت و آمد داشتند و راهروهايي براي ورود پسرها به كلاس‌ها تعبيه شده بود كه از همان درهاي دوم، مي‌توانستند وارد كلاس شوند. به همان دختر دانشجو گفتم يعني كلاس‌هاي مختلط هم داريم! خنده‌اي كرد و كش‌دار گفت: آررره! اما تا بتونن كلاس‌ها رو زنونه، مردونه مي‌كنن.  نگاهي از سر ناراحتي و حيرت به كلاس‌ها و سالن‌ها كردم و رفتم. پايين پله‌ها پدرم منتظرم نشسته بود. گفت كجا بودي؟ گفتم هيچي! رفته بودم به اين مدرسه نگاهي بندازم. بايد چهار سال در دانشگاهي درس مي‌خواندم كه به گفته آن دانشجوي ترم بالايي نه خبري از اردو بود و كلاس‌ها هم قد يك قفس بودند.
 
در تمام مسير دانشگاه تا خانه، به پيش‌دانشگاهي‌ام فكر مي‌كردم. مدرسه‌مان حياط‌دار بود و بزرگ. يك حياط در ورودي و يك حياط پشتي. دو در هم داشت، آنقدر بزرگ بود كه برايش دو در تعبيه كرده بودند تا بچه‌ها بتوانند خودشان را از هر جايي كه راحت‌تر بودند به مدرسه برسانند.
نمي‌خواستيم حالا كه وارد پيش‌دانشگاهي شده‌ايم بگوييم مي‌رويم مدرسه؛ براي همين هم هر وقت كسي ازمان مي‌پرسيد كجا مي‌روي؟ مي‌گفتيم پيش‌دانشگاهي، سوداي دانشگاه داشتيم و كلاس‌هاي عريض و طويل‌تر از مدرسه. جايي كه مي‌توانستيم با هم‌سن و سال خودمان درس بخوانيم، شيطنت كنيم و...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار