کد خبر: 865556
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۱:۲۲
از كنار هيچ اتفاقي ساده نگذريم
بعضي از آدم‌ها براي اينكه اثر خوبي بر اطرافيان يا محيطي كه در آن هستند داشته باشند، حتي خودشان را فدا مي‌كنند.
خاتون تهراني
 
بعضي از آدم‌ها براي اينكه اثر خوبي بر اطرافيان يا محيطي كه در آن هستند داشته باشند، حتي خودشان را فدا مي‌كنند. ممكن است يك مدير ساختمان براي رسيدگي به كارهاي مربوط به يك مجتمع آپارتماني از وقت و نيروي‌اش بزند. تلاش كند تا همه چيز به نفع ساكنان ساختمان باشد و در اين راه تلاش صادقانه داشته باشد. اين مدير در ساختمان محل زندگي‌اش دلسوزانه رفتار كرده و تأثير خوبي داشته است. اين مثال را براي اين آوردم كه بگويم براي تأثيرگذاري در دنيا خيلي هم نياز نيست فكرهاي بزرگ و دور از ذهني داشته باشيم. اين مدير ساختمان درست است كه به نفع همسايه‌هاي هم‌واحدي‌اش كار مي‌كند و ممكن است به نظر بيايد كه هر چه مي‌كند، براي خانه خودش مي‌كند، ولي اين تمام ماجرا نيست. او در واقع بر محله خود اثر مي‌گذارد. وقتي خانه مشكلات فني و تأسيساتي نداشته باشد كه به خانه‌هاي ديگران آسيبي بزند، ظاهرش هم زيبا و تميز باشد، بر محله اثر مثبت مي‌گذارد. اهالي محل شايد هيچ احساس خوبي از ديدن اين ساختمان پيدا نكنند، ولي از حضور آن دچار خسران و آسيب هم نمي‌شوند. اين خانه شايد خيلي معمولي به نظر بيايد، ولي در واقع اثر خوبي بر همسايگانش دارد.
 
تأثيري كه از ما در هستي به جا مي‌ماند شبيه به همين خانه و مديرش است. همه ما مدير زندگي خويش هستيم و با مديريت و عملكردي كه داريم و چگونگي آن، تأثيري منحصر به فرد بر دنيا هم داريم. ممكن است خيلي از ما فكر كنيم كه بايد كارهاي خيلي بزرگي انجام دهيم كه تأثيرگذار باشيم، ولي من به تجربه دريافته‌ام كه هر كاري در جاي خودش مهم است. در گذشته فكر مي‌كردم زندگي خيلي بزرگ‌تر از آن است كه با كارهاي ناچيز و بي‌اهميت مثل تميز كردن بالكن خانه يا نريختن زباله در خيابان و كارهايي از اين دست، تأثيري بگيرد، ولي بعد از سال‌ها تجربه دريافتم كه همه اين چيزها مهم است.
 
در گذشته وقتي در اطراف خود يا از صفحه نمايشگر تلويزيون مردان و زناني را مي‌ديدم كه كارهاي بزرگي انجام مي‌دادند، دچار حقارت مي‌شدم و احساس مي‌كردم كه كارهاي بزرگ و مهم انجام شده است و ديگر كاري براي انجام دادن و تأثيرگذاري نيست. فكر مي‌كردم كه اگر كاري باقي مانده ناچيز و معمولي است و انجام دادن و ندادنش مهم نيست. مثلاً وقتي مي‌شنيدم يا در فيلمي مي‌ديدم كه سربازي در جنگي با فداكاري خودش را روي ميني مي‌اندازد تا راه را براي موفقيت هم‌گروهي‌هاي ديگر باز كند، تا آنها از روي او و از آن محل به سلامت بگذرند و راه براي پيروزي سربازان و درنتيجه كشورشان هموار شود، فكر مي‌كردم كاري بزرگ‌تر از اين وجود ندارد و بقيه كارها بي‌اهميت است.
 
اينكه كاري و درواقع فداكاري‌اي بزرگ‌تر از اين وجود دارد يا ندارد را كسي نمي‌داند و بزرگي آن را هم نمي‌شود اندازه گرفت. همانطور كه وقتي يك فرمانده مي‌داند كه چگونه برنامه‌ريزي كند تا كشورش نه تنها در شرايط فعلي كه در حملات بعدي نيروهاي دشمن، آسيبي نخورد هم از نظر تأثيرگذاري قابل اندازه‌گيري نيست؛ هرچند اين فرمانده ممكن بود هرگز در جنگ جانش را از دست ندهد. اينها را مي‌ديدم و كارهاي ديگر را و فكر مي‌كردم كه هر كار ديگري كه در دنيا وجود دارد، كم و ناچيز است.
 
من اين طرز فكر را دنبال مي‌كردم و درنتيجه به عملكردم توجه زيادي نداشتم. اين طرز فكر خود به خود توجه آدم نسبت به مسائل جزئي زندگي را كه مي‌توانند خيلي هم اثرگذار باشند پايين مي‌آورد، تا اينكه يك شب رفتار رفتگري نظرم را جلب كرد و درنتيجه نگاهم به زندگي عوض شد. نيمه‌شب بود و بي‌خوابي آزارم مي‌داد. با خودم گفتم خيلي وقت است كه دلم مي‌خواهد گلداني كه كنار پنجره رو به كوچه گذاشته‌ام را مرتب كنم و برگ‌هاي اضا‌فه‌اش را بچينم. گفتم شايد اين كار باعث شود تا خوابم بگيرد و بتوانم راحت بخوابم. پنجره را باز كردم و برگ‌هاي آن را چيدم. حوصله اينكه برگ‌ها را جدا كنم و درون ظرفي بريزم نداشتم. با خودم فكر كردم ‌ رفتگر كه معمولاً نزديك سحر به آنجا مي‌آيد و آنجا را جارو مي‌كند، آنها را با بقيه‌زباله‌هايي كه حتماً درون كوچه ريخته جمع مي‌كند. بيشتر شب‌ها صداي خش خش جاروي بزرگ او را كه به زمين كوچه كشيده مي‌شد مي‌شنيدم و اين احساس را پيدا مي‌كردم كه كسي بيدار و در كوچه است. همين احساس خوبي به من مي‌داد و رفتگر خودش اين را نمي‌دانست. بگذريم از اينكه من هر بار كه اين صدا را مي‌شنيدم و با وجود احساس خوبي كه پيدا مي‌كردم، متوجه اين نمي‌شدم كه حتي صداي جاروي رفتگر هم مهم است.
 
برگ‌هاي پهن و بزرگ گلدان را كه زرد و خشك شده بود، چيدم و درون كوچه ريختم. بطري آبي هم آوردم و كمي آب پاي ساقه‌هاي گياه ريختم. مي‌خواستم پنجره را ببندم كه صداي مردي را از پايين شنيدم. مردي كه كت و شلواري به تن داشت رفتگر محل را سرزنش مي‌كرد. در ميان دستورهايي كه به رفتگر مي‌داد و سعي مي‌كرد صدايش را تا حدي كه مردم را بيدار كند، بالا نبرد، جملاتي را شنيدم كه برايم تكان‌دهنده بود. مرد كه در ظاهر مدير بخشي از محل كار رفتگر بود، بابت برگ‌هايي كه در كوچه ريخته و او با بي‌توجهي از كنارشان گذشته بود، رفتگر را توبيخ مي‌كرد. از ميان بحث و مشاجره آن‌دو دريافتم كه رفتگر زودتر از هميشه و پيش از آنكه من برگ‌ها را پايين پنجره بريزم، آنجا را جارو كرده و روحش هم از وجود آن برگ‌ها خبر نداشت. رفتگر بيچاره در حال بيكار شدن بود كه ديگر طاقت نياوردم. مجبور شدم كار نادرست خودم را براي مردي كه كت به تن داشت تعريف كنم تا رفتگر را رها كند. مرد وقتي جملات من را همراه با معذرت‌خواهي‌ام شنيد فقط نگاهم كرد ولي رفتگر طوري نگاهم كرد كه سپاسگزاري از درونش موج مي‌زد. از خودم خجالت كشيدم كه با يك تنبلي ساده نزديك بود باعث شوم كه نان‌آور خانه‌اي از كار بيكار شود.
 
آن شب دلم مي‌خواست خودم به كوچه بروم و آن برگ‌ها را جمع كنم ولي رفتگر در سكوت و در يك چشم‌به‌هم زدن، آنها را جمع كرد و از كوچه بيرون رفت. خدا را از ته دل شكر كردم كه موجب از دست دادن شغل يك مرد يا توبيخ بي‌مورد او حتي در حد يك امتياز منفي در عملكرد شغلي‌اش نشدم ولي آن شب درس بزرگي گرفتم. اينكه همه چيز مهم است. ريختن چند برگ گلدان مي‌توانست باعث بيكار شدن يك مرد و بي‌ساماني يك خانواده يا تبعات ديگر بيكاري او شود. اين تبعات مي‌توانست شامل فرزندان، همسر، مادر و... و حتي خود آن مرد شود.
 
همان شب با خودم گفتم شايد هيچ ميني در زندگي‌ام نباشد كه براي نجات كشورم روي آن بيفتم يا هيچ كار اسم و رسم‌دار يا دهان‌پر كني نصيبم نشود كه انجام دهم، شايد هميشه يك كار ساده داشته باشم تا انجامش بدهم و هيچ شغل به ظاهر مهمي نداشته باشم ولي همين زندگي ساده‌اي كه دارم خيلي مهم است. پس بايد حواسم جمع باشد كه زندگي‌ام هر چه هست و هر كجا كه هست آن را كوچك نبينم و تمام جزئياتش را بزرگ و مهم ببينم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها