
سعيد منظري
واقعيت اين است كه واژگان «آزادي» و «عدالت» به عنوان دو مسير پيشنهادي براي ساخت جامعه ايدهآل، در طول تاريخ محل نزاع ميان اهالي تفلسف و متفكرين بوده است. با وجود اين اختلاف براي اصالت دادن به يكي از اين دو، خط تاريخي دين و انبياي الهي، نشان ميدهد كه ظاهراً هر دو اين مسائل به عنوان موضوع داراي «اصالت» مطرح شده و رسالت دنيوي پيامبران نيز طبق گفتههاي وحياني ايشان، رهاساختن و آزادي مردم از قيد بندگي شياطين و طواغيت و نيز فراهم ساختن زمينه حيات طيبه بر مبناي عدالت بوده است. در عصر ما نيز كه درگيري ايدئولوژيك ميان مكاتب «ليبرال» و «سوسيال» مطرح است، اسلامِ احياشده و نابي كه توسط امام خميني(ره) بر جهان عرضه شد؛ دامن خود را از آلودگي به كجراهه چپ و راست زدود و نسبتي را با آزادي و عدالت مطرح كرد كه وراي اين دو فراروايت مدرن است. در ادامه به نسبت انديشه امام خميني(ره) با اين دو مفهوم پرداخته ميشود.
هردو موضوع عدالت و آزادي در انديشه سياسي امام خميني(ره) نقش محوري داشته و بنيانگذار انقلاب با تكيه بر اين مسئله كه انقلاب اسلامي و حكومت برخاسته از آن، ادامه راه انبياست؛ به كليدواژه «عدالت» كه برآمده از شعار مهم انبيا براي برپايي عدالت (ليقولوا بالقسط) است توجه ويژه داشتند. آزادي نيز با توجه به وجه مبارزاتي انقلاب اسلامي طبيعتاً به منظور لزوم تعويض سيستم حكومتي طاغوت و رهايي از بند آن؛ از همان آغاز شعار درجه يك انقلاب به رهبري امام خميني(ره) بود. اما آيا اين عدالت و آزادي همان محصولي بود كه غرب ميكوشيد تا از اين دو واژه بدوشد؛ يا چيزي وراي آن؟
آزادي غربي يا آزادي خميني؟
حقيقت آن است كه آزادي تاكنون در تعاريف بسيار زيادي به كار رفته است به گونهاي كه در مجموع مهمترين نظرات انديشمندان، حداقل 200 تعريف از آزادي بيان شده است. اما اگر بخواهيم موضوعاتِ آزادي را در انديشه سياسي غرب بررسي و تفكيك كنيم، انواع آزادي اساسي قابل استخراج از اين انبوه تعاريف، در عناوين زير قابل طبقهبندي است:
اول؛ آزادي عمومي كه حق مسئوليت عمومي (رأي دادن و در معرض رأي قرارگرفتن) را شامل ميشود.
دوم؛ آزادي بيان، اجتماعات، انتشار ديدگاهها و امثال آن.
سوم؛ آزادي عقيده كه شامل حق داشتن مذهب و نگرش اعتقادي است.
چهارم؛ آزادي شخصي به گونهاي كه در قانون تعريف شده باشد.
پنجم؛ حق نگهداري و مالكيت داراييها براي افراد.
در اسلام آنچه براي آزادي (حريت) به عنوان مسئله اصلي در نظر گرفته شده است، به رغم تعاريف فوق داراي دو جنبه اساسي و بنيادين است و ساير محورها، در مراتب بعدي قرار دارند. در درجه اول «آزادي» مدنظر اسلام، به «آزادي از اطاعت ظالمان و دولت ظلم» اشاره دارد و در كنار اين مفهوم، به بعد متعاليتر از واژه آزادي اشاره ميشود كه شامل «رهايي از سلطه شيطان و نفس اماره» است.
تفاوت در تعريف آزادي در مفهوم غربي و اسلامي آن است كه اولاً آزادي در انديشه سياسي غرب (خاصه در مكتب ليبراليسم) اصل و هدف محوري است كه ساير خواستها همگي در ذيل آن قابل تعريف هستند. درحالي كه آزادي در اسلام صرفاً وسيلهاي است براي رسيدن به كاميابي و سعادت نهايي انسان. ثانياً آزادي در انديشه سياسي اسلام در پنج بعد يادشده، مقبول است اما خلاف آنچه در غرب لااقل در بعد نظري روي آن مانور داده ميشود، فاقد چارچوب نيست. آزادي نيز مانند هر مسئله ديگري در انديشه اسلامي، داراي چارچوب و الزاماتي است كه حد آن را شريعت معين ميكند.
اما امام خميني(ره) نيز به تأسي از برداشت ديني از مفهوم آزادي، در طول مبارزات خود عليه رژيم طاغوت، از اين تعريف، استفاده حداكثري را كرد. از شروع مبارزات علني با رژيم شاه در سال 42 ميتوان به وضوح افزايش استعمال لفظ «آزادي» را در دايره واژگان امام خميني(ره) مشاهده كرد. نخستين تعاريف امام(ره) از آزادي، تأكيد بر پذيرش حق آزادي در اسلام است. ايشان در همين زمينه ميفرمايند: «اسلام انسان را آزاد خلق كرده است و انسان را مسلط بر خود و جان و مال و نواميس خلق كرده و فرموده، انسان آزاد است.» حتي امام خميني(ره) به اعلاميه حقوق بشر اشاره ميكنند و نه تنها تأكيد بر «آزادي» در آن را نفي نميكنند بلكه بر الزام حق آزادي به عنوان يكي از حقوق طبيعي بشريت، تأكيد ميورزند: «سرلوحه اعلاميه آزادي حقوق بشر، «آزادي» است. هر فردي از افراد بشر آزاد است و بايد آزاد باشد.» لكن آن چه امام ميكوشد نسبت به آن حساسيتها را معطوف كند، چارچوب اسلامي براي بيان آزادي است. هرچند امام بر اصل آزادي حتي با اشاره به منشور حقوق بشر تأكيد ميكند، اما قيدي هم بر آن ميزند: «ما آزادياي كه در اسلام نباشد را نميخواهيم. ما استقلالي كه در اسلام نباشد را نميخواهيم. آزادياي كه در پناه اسلام است. استقلالي كه در پناه اسلام است را ما ميخواهيم.»
در تعابير حضرت امام، آزادي بيشتر براي نفي ستمگري و چپاول زورمداران به كار ميرود و ايشان اعتقاد دارند در صورتي كه از زير يوغ استبداد خارجي و داخلي رها شويم، واژه آزادي خود به خود قوام مييابد. با اين مفهوم، طبيعتاً واژه آزادي در نظام فكري امام، در پيوندي ناگسستني با مفهوم «استقلال» است و به گونهاي ميتوان استقلال را پيشنياز آزادي به حساب آورد: «ما براي حيات زير سلطه اغيار، ارزشي قائل نيستيم، ما ارزش حيات را به آزادي و استقلال ميدانيم. دستورات مذهبي ما كه مترقيترين دستورات است راه را معين كرده است... اسلام دين آزادي و استقلال است. اسلام ديني است كه مراعات همه حقوق را ميكند و همه كس به حقوقش ميرسد». ايشان در نفي حكومت پهلوي، از بين رفتن آزادي را همگام با از بين رفتن استقلال ميدانند: «آزاديهاي فردي پايمال و انتخابات واقعي و مطبوعات و احزاب از ميان برده شدهاند. استقلال قضايي و آزاديهاي فرهنگي وجود ندارند. دانشگاههاي ما وابستهاند و دانشجويان ما هرسال مضروب شده و به زندان افكنده ميشوند.»
همگام با پيروزي انقلاب اسلامي، بحث امام پيرامون آزادي نيز به تأكيد بر آزادي در چارچوب اسلام و نحوه اجراي آزادي (وجه اثباتي) در حكومت اسلامي سوق مييابد. نظير اين جمله در بيانات و پيامهاي امام، بسيار مشاهده ميشود: «آزادي در حدود قوانين مملكت است. مملكت اسلامي است و قوانين، قوانين اسلام هستند. قانون اسلام را بايد ملاحظه كرد. در چارچوب قوانين اسلام و قانون اساسي، بيان آزاد و بحث آزاد [مجاز است]... شما آزاديد. آزادي را صرف كنيد در صلاح ملت و صلاح كشور.»
عدالت امام و عدالت در نگاه غرب
عدالت در تفكر سياسي غرب، داراي مفاهيمي بسيار زياد است و حتي تعريف آن نسبت به واژه آزادي دشوارتر است. افلاطون به عنوان يكي از نخستين فلاسفه غرب، عدالت را به عنوان يكي از چهار فضيلت برجسته در كنار سه فضيلت ديگر (فرزانگي، دليري و عفت) برميشمرد. جالب آن كه افلاطون براي هر يك از فضایل نامبرده، نمادي از طبقات جامعه را در نظر گرفته است به گونهاي كه فرزانگي از آنِ حاكمان، دليري از آنِ سپاهيان و عفت را ويژگي تودهها و مردم ميداند. در كنار اين سه فضيلت، افلاطون، عدالت را صفتي ميداند كه هر سه گروه، در پرتو آن به حركت اجتماعي خود ميتوانند مشغول باشند. اين قوه از تعادل بين سه قوه در سرشت آدمي شكل ميگيرد و انسان عادل، فردي است كه حق هرسه قوه را ادا كند و نگذارد هيچ يك از اين قوا بر ديگري تسلط يابد.
اما در غرب مدرن مفهوم عدالت با نظريات ماركسيستي احيا شد. هرچند برابري در طول تاريخ غرب موضوع بسياري از جنگهاي كارگران عليه سرمايهداران بود اما تعريف منسجمي كه ماركس از عدالت ارائه داد باعث شكلگيري ايدئولوژي سياسي با موضوعيت عدالت شد كه پس از يك سده از مرگ ماركس، حدود 70درصد مردم دنيا خود را به آن منتسب ميدانستند. در چكيدهترين تعريف از آنچه ماركس به عنوان عدالت ارائه كرد ميتوان گفت: «هركس بايد به اندازه توانش كار كند و به همه بايد به اندازه نيازشان داده شود.»
اين مفهوم از عدالت هيچ گاه مورد پذيرش ليبرالها قرار نگرفت و شايد حتي بتوان گفت دقيقاً برعكس اين عبارت مطلوب ليبراليسم بود. يعني اينكه هركس به اندازه خواست و نيازش بكوشد و به اندازه توان و قدرتش ميتواند از مواهب بهرهمند شود.« اساساً سيستم بازار آزاد مبتني بر همين گزاره است كه هركس بايد حق خود را از زندگي بر اساس توان و زوري كه دارد بگيرد و طبيعتاً زورمندان و سرمايهداران حق بيشتري براي برخورداري از مواهب نسبت به ضعيفان دارند.»
حقيقت اين است كه نگاه انقلاب اسلامي به مفهوم عدالت، لااقل در نگاه ظاهري - و فارغ از مباني نهفته ذيل واژه ماركسيسم كه از گذرگاه الحاد عبور ميكند و نيز فارغ از روشهاي تجويزي آنان- با نگاه سوسياليستي مشابهتهاي فراواني داشت. هر دو نسبت به ظلم سرمايهداران و بيعدالتي آنان رنجيده بودند و به همين دليل نيز در مبارزات، سوسيالها و بلكه ماركسيستها در كنار انقلابيون قرار گرفتند. حتي تفكرات التقاطي براي تجميع و پيوند اسلام و ماركسيسم بازار داغ ايدئولوژيك روزهاي انقلاب را شكل ميداد.
عدالت اما در انديشه سياسي اسلام، به صورت مستقل محوريت دارد و بسيار به آن پرداخته شده است. مفاهيمي كه در نگرش اسلامي به موضوع عدالت مطرح شده است شامل: «نظم دائمي حاكم بر هستي»، «قرار دادن هرچيز در جاي خود»، «ميانه وي در رعايت ملكات متوسطه»، «تناسب جرم با مجازات»، «انصاف و رعايت تقوا» و نهايتاً «تقسيم برابر خيرات و اشتراكات منافع ميان اعضاي جامعه اسلامي» در بعد حكومتي است.
از منظر امام خميني(ره) شكل دادن به يك نظام عادلانه، وجه مشترك تلاشهاي انبياي عظام بوده است: «همه زحمت انبيا براي اين بود كه يك عدالت اجتماعي درست كنند براي بشر در اجتماع و يك عدالت باطني درست كنند براي انسان در انفراد». در نگاه امام، ارزش عدالت، جايگاهي بسيار بالا دارد و حتي فراتر از آزادي انسان (به عنوان موهبت اختصاصي اعطا شده به بشر) يا به عبارتي مقوم يا پيشنياز قرار گرفته است تا حدي كه از آن تعبير به معيار خداوند روي زمين شده است: «عدالت ميزان و ترازوي خدا روي زمين است. هر كه آن را دريابد او را به سوي بهشت سوق ميدهد و هركه آن را وانهد به سوي دوزخ روانه ميشود.»
همانطور كه مشاهده ميشود عدالت در اسلام ناب با قرائت امام خميني(ره) مفهومي است كه مقدم بر آزادي است و شكلگيري ارزش «آزادي» در جامعه اسلامي (كه البته اهميت زيادي دارد) با تحقق عدالت ميسر و هموار ميشود. اين دو ارزش در نظام فكري امام نه تنها تعارضي با يكديگر ندارند بلكه حتي لازم و ملزوم يكديگر به شمار ميروند. در واقع از نظر ايشان تحقق عدالت در جامعه اسلامي، زمينه شكلگيري آزادي و رفاه است: «در جمهوري اسلامي عدل را مستقر كنيد؛ با عدل اسلامي همه در آزادي خواهند بود.»