به گزارش خبرنگار ما، بيستممردادماه سال 93، مردي مأموران پليس ورامين را از ناپديد شدن ناگهاني دختر 27 سالهاش به نام سودابه باخبر كرد و گفت: از روز گذشته دختر و دامادم به طور مرموزي گمشدهاند. همسايهها نوهچهارسالهام را كه مقابل خانهشان سرگردن بوده پيداكردهاند. حالا درخواست كمك دارم. چند روز بعد از اعلام گزارش، مرد كشاورزي پليس را از كشف جسد زن ناشناسي در زمين كشاورزياش باخبر كرد. او گفت: صبح زود براي برداشت بلال سر زمين رفتم كه ديدم يك گوني روي زمين افتاده است.
جلو رفتم متوجه شدم گوني خوني است. وقتي در گوني را باز كردم جسد را ديدم.
با انتقال جسد به پزشكي قانوني و تشخيص هويت، مشخص شد جسد متعلق به همان زن جواني است كه پدرش اعلام مفقودي كردهبود. بنابراين پرونده با موضوع قتل عمد تشكيل شد و خواهر مقتول به مأموران گفت: مدتي قبل ارتباط من وخواهرم به خاطر اختلاف شوهرانمان كم شده بود. به همين خاطر سودابه با شوهرش درگيري داشت. حالا كه چندروزي است، دختر خواهرم پيش من است از شوهر سودابه خبري نيست.
احتمال ميدهم قتل كار او باشد. به اين ترتيب اسماعيل 30ساله به عنوان اولين مظنون شناسايي و دستگير شد. او ابتدا جرمش را انكار كرد، اما در مراحل بعدي بازجويي با اقرار به قتل همسرش گفت: با همسرم درگير شدم و در حين درگيري او شروع به فحاشي كرد. از عصبانيت گلويش را فشار دادم تا اينكه بعد از لحظاتي هر چه او را صدا كردم، متوجه شدم جواب نميدهد و صورتش كبود است.
پرونده بعد از اقرارهاي متهم و تحقيقات لازم تكميل و به شعبه دوم دادگاه كيفري يك استان تهران به رياست قاضي زالي فرستاده شد.
صبح ديروز متهم از زندان اعزام شد و بعد از اعلام رسميت جلسه و قرائت كيفرخواست در حالي كه معاون محترم قوهقضائيه از طرف طفل صغير مقتول درخواست ديه كرده بود، پدر و مادر مقتول گفتند: حاضريم تفاضل ديه و سهم نوه خردسالمان را بپردازيم تا متهم قصاص شود.
سپس متهم در جايگاه ايستاد و در شرح ماجرا گفت: در ريختگري كار ميكردم و شغل سختي داشتم به همين دليل مجبور بودم، شبها زود بخوابم. منزلمان نزديك خانه خواهر همسرم بود و باجناقم اهل تفريح و خوشگذراني بود. او مدام قليان ميكشيد و شبها ساعت 11 شب براي شبنشيني به خانه ما ميآمد. از آنجائيكه بايد صبح زود سركار ميرفتم، به او گفتم: اگر ممكن است شبها زودتر بياييد شبنشيني تا صبح به كارم برسم.
او از اين حرفم ناراحت شد و كينه گرفت. متهم در ادامه گفت: شب حادثه آنها مهمان دعوت كردهبودند و به ما چيزي نگفته بودند. از كار كه به خانه برگشتم متوجه شدم، همسرم از اين موضوع ناراحت است و شروع به غرزدن كرد. آرامش كردم و با موتور دوري زديم و برگشتيم، اما او دست بردار نشد.
گفتم برو ظرفها را بشور تا كمي آرام شوي، اما پاي ظرفشويي نيز همچنان معترض بود و گلگي ميكرد. به او گفتم اگر دلت ميخواهد به مهماني بروي تو را با موتور ميرسانم و آخر شب با شوهر خواهرت برگرد. با اين حرف عصباني شد و يك قابلمه به طرفم پرتاب كرد و بعد گفت از بچه چوپان انتظار بيشتر از اين نيست! متهم در خصوص قتل گفت: پدرم عشاير بود و اين حرف مرا خيلي ناراحت كرد. او لج كرد و با تكرار حرفش يك سيلي به صورتم زد. عصباني شدم و گلويش را فشار دادم. وقتي اورا به پذيرايي بردم، روي زمين افتاد. در اين لحظه به حياط رفتم و لحظاتي بعد برگشتم، اما هرچه صدايش كردم جوابي نشنيدم. او را برگرداندم ديدم صورتش كبود است. دخترم خانه همسايه بود.
ترسيده بودم اگر بيايد به او چه بگويم. به همين خاطر دست و پاي جسد را بستم و آن را داخل گوني گذاشتم. سپس با موتور آن را در يك مزرعه ذرت رها كردم و گريختم. متهم در آخرين دفاعش گفت: اگر همسرم به پدرم توهين نميكرد، اين اتفاق نميافتاد. قصد كشتن نداشتم به خاطر تعصب به خانوادهام عصباني شدم و گلويش را فشار دادم.
در پايان هيئت قضايي وارد شور شد.