
سميه عظيمي
دانشگاه رفتن هم شده بود دردسر. بايد درست از گوشه شرقي كشور ميكوبيدم ميآمدم تهران و برميگشتم.
هرچه كردم در همين اطراف و اكناف خراسان به اين بزرگي و سهتكه، جايي براي درس خواندن قبول شوم، نشد كه نشد!
چند سال معطلي پشت كنكور دانشگاهي كه نزديكمان باشد ديگر بس بود. هم داشت ذوقم كور ميشد و هم توانم براي خواندن درسهاي تكراري كم.
تصميم گرفتم به تلاش در اين دور تكرار پايان دهم و در اولين جايي كه امكانش هست، ثبت نام كنم. شانس آوردم كه مسئولان دانشگاه هم مثل من خسته نشده بودند و باز هم نام من از ميان همه اسامي پشتكنكوريها درآمد. هر جايي دستم رسيده بود را انتخاب كرده بودم.
خب حتماً تهران بهتر از ابرقو و خرمآباد بود. قطار پرسرعت هم داشت؛ از اينها كه 8 ساعته ميآمدند و ميرفتند. گفتم خوب است براي يكبار هم شده امتحان كنم ببينم نشستن در يك قطار اتوبوسي از نوع جديد و رفتن 8 ساعته به تهران چه حس و حالي دارد. شايد هم تصميم گرفتم هميشه همين راه را انتخاب كنم؛ اگر خوب باشد.
بليت همان قطار اتوبوسي 8 ساعته را گرفتم و رفتم راهآهن. قيافهاش كه چندان تفاوتي با بقيه قطارها نداشت. رفتم و نشستم همانجايي كه روي بليت نوشته شده بود. سوار قطاري بودم كه بالاخره بعد از چند سال آرزويم را برآورده ميكرد. خوشحال و توي فكر نشسته بودم كه يكي آمد و پرسيد: ببخشيد خانوم... درِ اين دستشويي چطور باز ميشود؟
اول برايش توضيح دادم، اما بعد حركات دستم را هم اضافهاش كردم تا شايد بتواند تشخيص بدهد كه در چطور باز ميشود.
پيرمرد بينوا اما نتوانست كاري كند؛ دلم به رحم آمد، بلند شدم و رفتم در را برايش باز كردم. حواسم به پيرمرد باقي ماند؛ زمان زيادي گذشته بود و او هنوز برنگشته بود. نگران شدم.
بلند شدم و رفتم سراغش. در زدم و او از پشت در برايم توضيح داد كه نتوانسته شير آب را باز كند و همچنان آنجا گير است. در را باز كرد و من شير آب را برايش باز كردم و برگشتم. بنده خدا با خجالت آمد تشكر كرد و رفت.
چند دقيقه بعد يك خانوم همراه كودكش جلوي در دستشويي بود و باز هم من غرق در فكر و خيال را صدا كرد كه...همان سؤالات قبلي و همان ماجراي قبلي. اول حس كمك داشتم اما بعد شده بودم مأمور بيان دستورالعمل استفاده از دستشويي عمومي. كلافه بودم و عصباني. هم بايد به سؤالات مردم پاسخ ميدادم و هم رفتار شخصي هر كسي را تماشا ميكردم. گوش مأموران قطار هم بدهكار درددل و مشكلات من نبود. يعني آن بندگان خدا هم كار داشتند و گرفتار بودند. بعد از 8 ساعت وقتي به تهران رسيدم عصبي بودم و خسته. حالا فهميدم بعضيها چرا سر جايشان با مأمور قطار چانه ميزدند و ميخواستند صندليشان را خودشان انتخاب كنند.