کد خبر: 864793
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۱:۱۱
برخورد هريک از ما با مشکلات چگونه است؟
دارم از دلشوره مي‌ميرم، ديگر طاقت اين مسئله را ندارم، به زودي اين مشکل را هر جور که شده حلش مي‌کنم...
خاتون تهراني
 
دارم از دلشوره مي‌ميرم، ديگر طاقت اين مسئله را ندارم، به زودي اين مشکل را هر جور که شده حلش مي‌کنم، بالاخره يک راهي پيدا مي‌شود، مي‌دانم که اين مشکل بزرگ‌ترين دردسر زندگي من است و من نمي‌توانم از پس آن بربيايم. آخر به خاطر اين مسئله بيچاره مي‌شويم. اين مشکل به تباهي من مي‌انجامد، حالا که طلاق به زندگي‌ام وارد شده است، ديگر بدبخت شده‌ام. با اين اشتباهي که در جمع دوستانم انجام داده‌‌ام، چهره بدي پيدا کرده‌ام و هرگز رابطه درستي با آنان نخواهم داشت. زندگي من با اين تلاطمي که پيدا کرد، ديگر رنگ خوشبختي را نخواهد ديد. من با اين گرفتاري بزرگي که برايم پيش آمده، بيچاره‌ترين انسان روي زمين شده‌ام. دلم ‌مي‌خواهد هرچه زودتر بميرم تا از دست اين مشکل رها شوم. ديگر نمي‌توانم فکرش را کنم که اين مشکل در زندگي‌ام وجود داشته باشد. عمرم هدر رفته و باز هم  هدر مي‌رود و ديگر چيزي درست نخواهد شد. ديدن زندگي دوستان برايم حسادت‌برانگيز شده، از بس که زندگي خودم پست و حقيرانه است. ديگران به خاطر مشکلي که برايم پيش آمده به من مي‌خندند، پس من هم دورشان را خط قرمز مي‌کشم. در اين راه هيچ کسي حامي‌ام نبود، براي همين من هم هيچ‌وقت کمکشان نخواهم کرد. مشکلات آدم را خوار و ذليل مي‌کند، پس اجازه نمي‌دهم که هيچ کس از مشکلات من سردربياورد. . .  
 
و بالاخره. . . مي‌دانم به کمک دوستاني که دارم، سختي اين مشکل مي‌گذرد و از تنگنايي که در آن گرفتار شده‌ام نجات پيدا مي‌کنم. . .
مواردي را که خوانديد ممکن است از زبان ما هم گفته شده باشد. در زندگي ما مشکلات کوچک و بزرگي پيش مي‌آيد که ممکن است هرکدام از ما در برخورد با آنها اين قبيل حرف‌ها را بگوييم. همه ما در زندگي مشکلاتي داريم، ولي همه ما حتي با وجود داشتن مشکلات همسان، ممکن است برخورد يکساني نداشته باشيم. برخي از ما در برخورد با مشکلات، قوي و برخي ضعيف عمل مي‌کنيم. گاهي احساس ضعف کرده و در رويارويي با مسائل منفعل عمل مي‌کنيم و گاهي خونسردي خود را حفظ کرده و با قدرت با مشکلات روبه‌رو مي‌شويم. گاهي احساس شکست و ناتواني مي‌کنيم و گاهي احساس مي‌کنيم که ديگر نمي‌توانيم در شرايطي که برايمان پيش آمده باقي بمانيم. گاهي هم روح و روانمان از بابت داشتن مشکل يا مشکلات مختلف آزار مي‌بيند و آسيب مي‌خورد، تا جايي که مجبور مي‌شويم براي پيدا کردن روح و روان سالم خود، نزد پزشک برويم و درمان شويم.
   
افرادي که پوست‌کلفت هستند!
ممکن است براي شما هم پيش آمده باشد که با ديدن فرد يا افرادي که دچار سختي و مشکلي شده‌اند، ولي به راحتي زندگي خود را ادامه مي‌دهند و احساس خوشبختي‌شان را از دست نداده‌اند، با خود گفته باشيد: چه پوست‌کلفت هستند. چطور مي‌توانند اينقدر نسبت به مشکلي که دارند بي‌تفاوت باشند؟! انگار نه انگار که دچار مصيبت شده‌اند! اين مرد همين يک ماه پيش همسرش را از دست داد يا اينکه اين زن همين چند روز پيش پسرش را براي گذراندن دوره سربازي راهي پادگان شهر ديگري کرد يا اينکه همين ديروز بود که اين مرد مورد عمل جراحي قرار گرفت و امروز چه راحت نشسته و با ديگران صحبت مي‌کند، انگار نه انگار که ديروز چشم‌هايش را عمل کرده‌اند و ممکن است فردا که پانسمان‌هايش را باز مي‌کنند، توانايي ديدن را از دست داده باشد.
 
خانواده پرجمعتي را مي‌شناسم که براي دو نفر از فرزندان خانواده مشکل طلاق رخ داد. يکي از فرزندان آن خانواده هم با وجود معالجات بسيار و پس از گذشت 20 سال از زندگي مشترکش هرگز بچه‌دار نشد و يکي ديگر از فرزندان اين خانواده هم به دليل برخي بيماري‌هاي روحي و رواني سال‌ها در بيمارستان ويژه بستري بود و يکي ديگر از آنان هم از مشکلات اخلاقي همسرش رنج مي‌برد و مادر مهربانشان هم در جواني به رحمت خدا رفت ولي اين خانواده هميشه در خوش برخوردي، شادابي و پر رفت و آمد بودن و فعاليت‌هاي خوب اجتماعي زبانزد فاميل خود بودند. يادم است  يک بار يکي از افراد فاميلشان در مراسم عروسي فرزند کوچک آن خانواده به دوستي گفت: چه دل خوشي دارند، با اين همه گرفتاري چه شاد هستند و اميدوارند. عين خيالشان هم نيست که خانواده‌اي به اين پرمشکلي دارند و باز هم در فکر برپايي عروسي ديگري براي مجردهايشان هستند و با خوشحالي در تمام برنامه‌هاي فاميل حضور پيدا مي‌کنند.
 
آن روز که اين جملات را از اين فاميل عزيز شنيدم با خودم فکر کردم که نه تنها برخورد ما با مشکلات متفاوت است که دلمان مي‌خواهد همه همان جوري رفتار کنند که ما دوست داريم. مي‌توان گفت از بابت برخورد ديگران با مشکلات هم دچار يک جور احساس مي‌شويم. فکر مي‌کنيم همه بايد مثل ما برخورد کنند و به مشکلات زندگي آنطوري نگاه کنند که ما نگاه مي‌کنيم.
 
اين فرد محترم تا جايي که من به ياد دارم و مي‌دانم، هميشه در برخورد با تغييرات مختلف زندگي، هراسي خاص داشت و مي‌ترسيد که مبادا شاکله زندگي‌اش با پيش آمدن تغييرات حساب‌نشده يا اتفاقي از بين برود و شيرازه زندگي‌اش از هم گسسته شود. براي همين هم زندگي تقريبا بدون هيجان و راکدي داشت. درست است که برخي اتفاقات مانند گراني، زلزله، بيکاري و... ممکن است به طور اتفاقي در زندگي افراد حادث شود، ولي معمولاٌ مشکلات، در پي تصميمات متعدد ما يا برخورد و روش ما با موارد گوناگون زندگي پيش مي‌آيد، از اينرو او هم مانند آدم‌هاي ديگر از مشکلات تهي نبود، ولي در زندگي و تصميماتش خطر نمي‌کرد و از تصميماتي که احتمال خطر و ضرر و زياني داشت صرفنظر مي‌کرد. در نگاه اين فرد، مشکل مساوي بود با بدبختي و خوشحال نبودن. براي همين هم مشکلات ديگران را مساوي با بدبختي آنان مي‌ديد و از خوشحالي آنان تعجب مي‌کرد و نه تنها تعجب مي‌کرد، که به نظر مي‌رسيد دلش مي‌خواهد خانواده‌اي که دست به کارهايي زده که درنتيجه آن دچار مشکلاتي شده، زجر بکشد و خوشحال نباشد تا بالاخره تربيت شود و به قول خودماني، آدم شود و ديگر دست به خطا نزند. از نظر اين عضو فاميل، آن خانواده، پوست‌کلفت و بي‌تفاوت بودند.
 ‌‌ 
زانوي غم بغل نگيريم
آيا اين پوست‌کلفتي‌ها واقعا بد است؟ اگر بتوانيم در شرايط سخت خونسردي خودمان را حفظ کنيم و خوب تصميم بگيريم و رفتاري بجا و مناسب داشته باشيم و دلمردگي را به خودمان راه ندهيم، آيا معني‌اش اين است که پوست‌کلفت و بي‌خيال هستيم؟
 
يادم مي‌آيد در دوران تحصيل در مقطع راهنمايي از برخي از درس‌ها نمره مطلوب نگرفتم. آن روز با ديدن کارنامه‌ام ناراحت شدم. حتي در گوشه‌اي از خانه و در تنهايي نشستم و گريه کردم، ولي بعد از آن با خودم تصميمي گرفتم. تصميم گرفتم که بهتر درس بخوانم و ديگر در اين کار کوتاهي نکنم. وقتي تصميمم را گرفتم احساس غم من هم کمتر شد. تا اينکه چند ساعتي بعد از آن يکي از اعضاي خانواده‌‌ام که تازه از ماجراي کارنامه من باخبر شده بود، با تعجب پرسيد: تو اصلا از اينکه اين نمره‌هاي کم را گرفته‌اي ناراحت هستي؟! و من آن روز با وجود سن کمي که داشتم پاسخ دادم: نه. آدم نبايد شکست بخورد.
 
آن روز آن عضو عزيز خانواده‌ام خيلي از اين حرف من تعجب کرد و عصباني شد. او انتظار داشت که من بنشينم يک جا و تا مدتي غصه بخورم. شايد در نگاه او من دختر بچه غد و چشم‌سفيدي بودم، ولي واقعيت اين است که آن روز از روي غروري که شايد مخصوص به سن نوجواني باشد نتوانستم برايش توضيح بدهم که من غصه‌هايم را خورده‌ام، ولي الان دلم مي‌خواهد براي ادامه راه و اينکه بتوانم در آينده اين نمرات بد را جبران کنم، نياز دارم که خوشحال باشم و روحيه‌ام را حفظ کنم. براي همين دلم نمي‌خواهد که يک جا بنشينم و به اشتباهم فکر کنم و بيهوده غصه بخورم.
 
الان که به آن روزها که بيش از نزديک به سه دهه از آن مي‌گذرد، فکر مي‌کنم مي‌بينم که آن روز با وجود سن کم و تجربه بسيار محدودي که داشتم به طور فطري و غريزي مي‌دانستم که با غصه‌‌خوردن و يک جا نشستن کاري درست نمي‌شود.
شايد آدم وقتي مشکلي پيدا مي‌کند تحت فشار قرار بگيرد و از بابت آن زجر بکشد، ولي اين زجر نبايد به دردي مزمن تبديل شود که جان و روحش را دربربگيرد و تحت کنترلش دربياورد. در آن سال‌ها با درک اين موضوع توانستم از جا برخيزم، زانوي غم بغل نگيرم و يک تصميم جدي براي خودم بگيرم. نتيجه آن هم اين بود که توانستم اراده کنم و در کارنامه بعدي که به دستم رسيد نمرات کم گذشته را بهتر و قابل‌قبول‌تر کنم.
 ‌‌  
فشار مشکلات، فقط يک آن
يادم مي‌آيد سال‌ها پيش، از استاد علي معلم دامغاني شنيدم که فشار ناشي از مشکل يا مصيبتي که به فردي وارد مي‌شود، يک آن و يک لحظه است و اگر بيشتر از آن شود، فرد از پا درمي‌آيد. اين شاعر که در حوزه ادبيات کهن ايران زمين مطالعات فراواني داشته است، با استفاده از تجربياتش اين را مي‌گفت؛ براي همين مي‌توان روي اين سخن سنگ بناي يک‌سري از اصول را چيد.  اين را کساني که مثل من عزيزترين شخص زندگي‌شان را از دست داده‌اند خوب درک مي‌کنند. خود من لحظه‌اي که دريافتم پدرم به رحمت خدا رفته است، چنان فشار عجيبي را بر روح و قلبم احساس کردم که به قول استاد، اگر بيش از يک آن ادامه پيدا مي‌کرد، من هم جانم را از دست مي‌دادم. آن موقع، عزيزترين فرد زندگي‌ام پدرم بود و هرچند  تا مدت‌ها از بابت از دست رفتن او سوگوار و غصه‌دار بودم و هنوز هم بعد از گذشت نزديک به 20 سال از آن، از يادآوري خاطرات خوبي که برايم به جا گذاشت، زحماتي که براي من و خانواده‌ام مي‌کشيد و همينطور آموزه‌هاي ارزشمندي که به من مي‌داد، عميقا از فقدانش غمگين مي‌شوم، ولي اين غم و درد اگر مثل آن لحظه نخست با آن فشار عجيب در قلبم باقي مي‌ماند محال بود که زنده بمانم يا حداقل بتوانم سلامتي روح و روانم را حفظ کنم.
 ‌‌ 
مشکل، تمريني براي رهايي از وابستگي
درست است که ظرفيت ما آدم‌ها در برابر مسائل مختلف زندگي يکسان نيست، ولي مي‌‌شود آن را کم يا زياد کرد. عرفا اعتقاد دارند  با ايمان قوي به پروردگار و کاهش وابستگي‌ها مي‌شود ناراحتي در برابر مشکلات را کم کرد. چون در اين نگاه آنچه باعث غصه و ناراحتي مي‌شود، وابستگي ما به آن مورد است و مي‌توان گفت مشکلات به نوعي يادآوري وابستگي‌هاي ماست. همان چيزي که پيامبران ، ما را به دوري از آن سفارش کرده‌اند. چيزي که دست و پاي ما را مي‌بندد و ما را راکد نگه مي‌دارد.
 ‌‌ 
اهميت ظرفيت‌ ما در برابر مشکلات
مومنان واقعي و عرفا اعتقاد دارند با تقویت ايمان و آسودگي روح و روان، مي‌توان از غصه خوردن در برابر مشکلات کاست. رسيدن به اين مرحله شايد خيلي سخت باشد و به جرئت بايد گفت که شايد بيشتر ما آدم‌ها نتوانسته‌ايم تا به اين ساعت، اين را  درون خودمان به طور قطع و کامل نهادينه كنيم. شايد بسياري از ما توانسته باشيم اين نيرو را درون قلبمان تقويت کنيم و با احساس قدرتي که به ما مي‌دهد، به مشکلات چيره شويم و نگذاريم ما را از پا دربياورد، ولي گاهي حتي ممکن است ما هم کمي سست شويم و در برابر مشکل پيش آمده، احساس ناتواني و خمودگي کنيم. اين را مي‌توان در نااميدي‌هايي که گاه به گاه به سراغ خيلي از ما مي‌آيد ديد. اينکه چقدر در وجود ما باقي مي‌ماند و بزرگي و اندازه‌اش چقدر است هم دقيقا به همين ايماني برمي‌گردد که در قلب خودمان بارور کرده‌ايم، ولي مهم اين است که ما دير يا زود دوباره ايمان را در قلبمان بالا مي‌بريم و مي‌توانيم نيروي لازم دربرابر حل مشکلات يا مقاومت در برابر آنها را پيدا کنيم. مي‌شود گفت هرچه زودتر اين نيرو را بالا ببريم، احتمال اينکه دست به خطا بزنيم را هم کمتر مي‌کنيم.
 
ممکن است خيلي از ما با روبه‌رو شدن با مشکلات، بترسيم. بترسيم که نتوانيم از پس آن بربياييم و دنبال راهي براي خلاصي از آن بگرديم. مثلاً حقوقمان را دير مي‌گيريم يا دستمزدمان را با چند ماه تأخير به دست مي‌آوريم يا بيکار مي‌شويم و براي مدتي درآمدي نداريم. هر کدام از ما با اين مسئله به نوعي برخورد مي‌کنيم که ممکن است با ديگري متفاوت باشد. يک نفر صبر مي‌کند و با قناعت مي‌سازد، يک نفر شکايت مي‌کند و به مراکز دولتي و قضايي متوسل مي‌شود، يک نفر به دنبال کار و پيشه ديگري مي‌رود، يک نفر نا اميد شده و دچار افسردگي مي‌شود، يک نفر از ترس بي‌پولي و بيچاره شدن دزدي مي‌کند و يا. . .
 
بنابراين هرکدام از ما روشي را پيش مي‌گيريم که با ترس‌ها يا ايمان دروني‌ مان سازگار است. شايد اگر در عرفان قوت ايمان دروني افراد را با عملکردهاي خوب آنان در رابطه مستقيم مي‌بينند و در واقع نترسيدن فرد را ناشي از بالا بودن ايمان قلبي او مي‌دانند، همين نکته باشد. اينکه فرد بداند مشکل پيش آمده، پايان زندگي يا آخر دنيا نيست، تنها مانعي است که بر سر راهش قرار گرفته است. اينکه بايد چگونه و از چه راهي حلش کنيم، دقيقا به اين مربوط مي‌شود که چقدر آرامش داريم و ايمان داريم که از پس آن برمي‌آييم. در واقع چقدر باور داريم که از پس آن برخواهيم آمد و چقدر مطمئن هستيم که در يک کلام، پروردگار در اين راه کمکمان خواهد کرد؟ با اين نگاه شايد به اين نتيجه برسيم که خيلي از آدم‌ها در برابر مشکلات پوست کلفت نيستند بلکه ايماني محکم و قوي دارند که تحمل مشکلات و مصائب را برايشان آسان مي‌کند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها