کد خبر: 864136
تاریخ انتشار: ۰۶ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۱:۲۴
قرار بود جمعه از طرف مدرسه به يك اردوي تفريحي برويم. محلي كه براي اردو انتخاب شده بود يكي از كوه‌هاي بلند و معروف بود كه رودخانه‌هاي زيبا از ميان آن عبور مي‌كرد.
 حسين كشتكار 
 
قرار بود جمعه از طرف مدرسه به يك اردوي تفريحي برويم. محلي كه براي اردو انتخاب شده بود يكي از كوه‌هاي بلند و معروف بود كه رودخانه‌هاي زيبا از ميان آن عبور مي‌كرد.
بي‌صبرانه براي رسيدن آن روز لحظه‌شماري مي‌كردم. بالاخره جمعه آمد و من تمام وسايلم را آماده كرده بودم. مادرم صبحانه و ناهار برايم آماده كرده بود و خودم هم راكت‌هاي بدمينتون را برداشتم تا آنجا با دوستانم بازي كنم.
در مدرسه وقتي همه جمع شديم سوار بر اتوبوس آماده رفتن شديم. آخرين نفر آقاي شكوهي، معلم جغرافيا بود كه مسئوليت اردو را به عهده گرفته بود. بعد همه به سمت كوه حركت كرديم.
وقتي به منطقه مورد نظر رسيديم، مدتي پياده‌روي كرديم تا به يك رودخانه رسيديم. مي‌خواستيم آنجا بنشينيم و صبحانه‌ بخوريم كه ديديم بطري‌ها و باقيمانده غذاهايي كه اطراف رودخانه ريخته فضايي براي نشستن باقي نگذاشته.
دوست نداشتم آنجا بنشينم به خاطر همين پيشنهاد كردم از آنجا برويم و جايي بهتر پيدا كنيم. آقاي شكوهي هم پذيرفت تا به منطقه‌اي كه آلودگي نداشته باشد برويم. دوباره راه افتاديم تا بگرديم و جايي براي نشستن پيدا كنيم كه هم كنار رودخانه باشد و هم خبري از انبوه زباله نباشد. تقريباً يك ساعتي گشتيم ولي جايي نبود كه پاي انسان به آنجا باز شده باشد و اثري از خود باقي نگذاشته باشد. گرسنگي بچه‌هاي گروه ر ا بي‌تاب كرده بود. هنگامي كه به منطقه‌اي رسيديم كه زباله كمتري به چشم مي‌آمد از چوب‌هاي نيم‌سوخته و نايلون و نيم‌خورده‌هاي غذا و پوست انواع ميوه و ظروف يكبار مصرف غذا گرفته تا بطري‌هاي آب و قوطي‌هاي فلزي نوشيدني‌هاي رنگارنگ منظره چندش‌آوري از آن محيط باصفا به وجود آورده بود. چند متر آن طرف‌تر صداي خنده و شادي چهار، پنج نفر توجه ما را جلب كرد. آنها همانطور كه آجيل و ميوه مي‌خوردند، ضايعات و زباله‌ها را به اطراف پرتاب مي‌كردند. آقاي شكوهي همه را صدا زدو گفت: «بچه‌ها گرچه اينجا براي نشستن جاي چندان مناسبي نيست اما فعلاً ناچاريم براي صرف صبحانه همين جا توقف كنيم. بعد از خوردن صبحانه بچه‌ها كه جاني تازه گرفته بودند به آقاي شكوهي پيشنهاد كردند به بالاي كوه برويم و ادامه سفر را در ارتفاعات  بگذرانيم. آقاي شكوهي هم پذيرفت. تمام وسايل را جمع كرديم و همه پشت سر آقاي شكوهي به صورت ستوني، به طرف ارتفاعات حركت كرديم. هرچه به بالاي كوه مي‌رفتيم درختان سرسبز اطراف رودخانه در نظرمان كوچك‌تر مي‌شد. شكوهي كه در اول صف راه مي‌رفت چند دقيقه يك بار مي‌ايستاد و در مورد آب و هوا و موقعيت جغرافيايي توضيحاتي مي‌داد و بعد از استراحت كوتاه دوباره راه مي‌افتاديم. در ارتفاعات، زباله خيلي كمتر ديده مي‌شد اما در عوض نه از سبزه و درخت خبري بود و نه از آب زلال و جاري رودخانه. نزديك ظهر بود كه تصميم گرفتيم براي خوردن ناهار جايي پيدا كنيم اما در ارتفاعات به سختي جاي وسيعي براي نشستن گروه 30 نفره پيدا مي‌شد اما چاره‌اي نبود. ‌بايد هر كدام جايي در گوشه و كنار تخت  سنگي پيدا مي كرديم ومي نشستيم. قبل از نشستن آقاي شكوهي ليست اسامي بچه‌ها را نگاه كرد تا از حضور همه مطمئن شود. در آخر تنها يكي از بچه‌ها به نام سعيد نظافت غايب بود. شكوهي كه نگران به نظر مي‌رسيد سراغ نظافت را از همه بچه ها گرفت و سؤال كرد آخرين بار او را كي و در كجا ديده‌اند؟ با پرس و جوي شكوهي معلوم شد نظافت، آخرين بار هنگام صرف صبحانه ديده شده و از اول حركت به سمت ارتفاعات، همراه گروه نبود. دلواپسي از سرنوشت سعيد نظافت باعث شد از خوردن ناهار منصرف شويم و تمام راه را برگرديم. در طول راه برگشت، آقاي شكوهي هر از چند گاهي دستانش را به طرف دهانش مي‌گرفت و بلند فرياد مي‌زد: « نظافت، آهاي نظافت كجايي؟»
 پايين كوه هنوز به كنار رودخانه نرسيده بوديم كه يكي از بچه‌ها خودش را به آقاي شكوهي رساند و خبر پيدا شدن سعيد نظافت را داد. همه به سمت جايي كه سعيد ديده شده بود، رفتيم. نظافت زير سايه يك تخت سنگ بزرگ به خواب عميقي فرورفته بود. از سلامت نظافت كه آسوده خاطر شديم براي نشستن و خوردن ناهار به دنبال جايي براي نشستن گشتيم. وقتي به اطراف نگاه كرديم با تعجب ديديم كه همان چند نفري كه صبح ديده بوديم، مشغول جمع‌آوري زباله‌ها بودند. شكوهي به سمت آنها رفت و از آنها سؤال كرد شما اول صبح كه اينجا آمده بوديد چرا همان موقع اقدام به جمع‌آوري زباله نكرديد؟ يكي از آنها گفت: «مگر شما كجا بوديد؟ نشنيديد از طرف كوه صدا مي‌آمد: آي نظافت، آي نظافت. انگار داد طبيعت بلند شده. بيچاره اين طبيعت كه چي مي‌كشد از دست ماها! ببينم شما نمي‌آيين كمك كنيد؟» آقاي شكوهي كه بي‌اختيار خنده‌اش گرفته بود گفت: «بله اما فعلاً بچه‌ها گرسنه هستند بعد از صرف ناهار همگي به كمك شما مي‌آييم.»
 بعد از تمام شدن جمع‌آوري زباله از ديدن آن منظره زيبا واقعاً خوشحال شده بوديم و  از طبيعت ناب لذت مي‌برديم.
موقع برگشت به خانه با خودم فكر مي‌كردم اگر هر كس مواظب رفتار خود باشد و با طبيعت با بي‌رحمي رفتار نكند چقدر زيبا و دوست‌داشتني مي‌شود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها