چانهاش لرزيد و اشك، گرم از چشمهايش جوشيد و سُر خورد تا روي گونههايش. ناخودآگاه، باز همه چيز جان گرفت توي ذهنش.
حليمهاش، و نه حليمه مادرش، باز آمد جلوي چشمهايش توي آن روزِ تلخ. چرا نتوانسته بود بعد از اين همه سال، خودش را راضي كند براي يك بار هم كه شده بگويد آن روز چه شد حقيقتاً؟ چرا طاقت نياورده بود چهرهها و مويههاي مادرش را بگويد. كتاب «ما هشت نفر بوديم (دفاع مقدس از دريچه داستان كوتاه مرودشت)» شامل 11 داستان كوتاه به همت علي مرادي تدوين و از سوي انتشارات «بوي باران» منتشر شده است. «يك چاي بهار نارنجي ديگر»، «آواز گنجشكها»، «راز رعنا»، «حفرههاي روي پيشاني»، «خمپارهها عاشق نميشوند»، «جنس دوم»، «قبلاً دلم نميسوخت مادرم آفتاب است»، «راه به دوست»، «ما هشتنفر بوديم» و «صداي بال كبوتر» داستانهاي كوتاه اين مجموعه را تشكيل ميدهند.
در مقدمه اين كتاب به قلم علي مرادي ميخوانيم: «داستان مرودشت نهال نوپايي است كه جداي از چند چهره خاص و مستقل در گذشته، از ابتداي دهه 90 و با تشكيل انجمن ادبي باران، توانسته شكل گروهي و منسجمتري به خود بگيرد و آغازگر مسيري بس طولاني در سرزمين پهناور ادب و فرهنگ اين مرز پرگهر باشد. واقعه هشت ساله دفاعمقدس با آن حجم از گستردگي و عمق، تاثيرات بسيار قابل توجهي را در تمام جنبههاي زندگي ساكنان اين سرزمين متمدن به جاي گذاشته است. داستاننويسان مرودشتي نيز از اين واقعه تاثير پذيرفته و در اين رهگذر آثار قابل اعتنايي را با رويكردها و زبان متناسب، به وجود آوردهاند.» نگارنده معتقد است كه داستان دفاعمقدس مرودشت، به ويژه از جهت تنوع و كيفيت آثار، بسيار قابل توجه است؛ با وجود اينكه جنگ تحميلي عراق عليه ايران در سال 67 پايان يافته و جريان جمعي داستان مرودشت در دهه 90 شكل گرفته است. «ما هشت نفر بوديم» نگاهي است به ابعاد دفاعمقدس مردمان اين سرزمين اسلامي از دريچه داستان و در قالب 12داستان كوتاه.
«وقتي رسيد، شهر قُرُقِ تانكها بود و نَفَربَرها. ميزدند، خراب ميكردند، ميكشتند و ميبردند. تا كوچهشان، چند كوچهاي راه بود اگر ميرفت... ممكن بود ببينند و يك تير حرامش كنند. شايد هم اسير ميشد. اگر هم نميرفت... حليمه؟! با هر فلاكتي بود خودش را رساند كوچهشان بعد هم كه كار راحت بود. خودش را انداخت توي خانه سيد رسول از روي پشتبامها و ديوارها جست زد و پنهاني رسيد خانه. همه خانهها خالي بودند و بيدر و پيكر. يعقوب را با سر متلاشي شده، گوشه حياط خانهاش ديد. بعد هم بلقيس، زن علي را دوخته شده به زمين. ته دلش خالي شد.» پشت جلد اين كتاب نيز بخشي از داستان كوتاه خمپارهها كه عاشق نميشوند نوشته شهناز عمادي آمده است. «پياده شد و عباس را با دنيايي از عاشقانهها تنها گذاشت. اشكهاي سرد عباس بدرقهاش كرد. زهرا برنگشت تا چشمان خيسش پاهايش را سست نكند. ميخواست مبارزه كند. مثل عباس. مثل هزاران زن و مرد ديگر. اما مگر خمپارهها ميفهميدند؟ ميشنيدند؟ خمپارهها كه عاشق نميشوند...» كتاب «ما هشت نفر بوديم» با شمارگان يكهزار نسخه در 140 صفحه به بهاي 7 هزار تومان از سوي انتشارات «بوي باران» منتشر شده است.