کد خبر: 853791
تاریخ انتشار: ۰۶ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۱:۰۰
پخته شدن در كوره زندگي بدون مشق مكرر رنج‌ها مقدور نيست
شعبده‌باز يا تردستي را تصور كنيد كه روي صحنه و زير نور خيره‌كننده صحنه قرار گرفته، در حالي كه با مهارت بشقاب‌هايي را در دست مي‌چرخاند...
نويسنده:  محمد مهر
 
 
شعبده‌باز يا تردستي را تصور كنيد كه روي صحنه و زير نور خيره‌كننده صحنه قرار گرفته، در حالي كه با مهارت بشقاب‌هايي را در دست مي‌چرخاند. پرسش اين است كه چرا تماشاگرها با خريد بليت و پرداخت هزينه در آنجا جمع شده‌اند؟ به خاطر اينكه اين تردست باز كاري را انجام مي‌دهد كه از عهده آن‌ها خارج است و براي آن‌ها حكم يك شگفتي را دارد. آن‌ها پيش خود فكر مي‌كنند كه اگر قرار بود به جاي اين شعبده‌باز خود روي صحنه بروند وضعيت چطور پيش مي‌رفت؟ معلوم است؛ آن‌ها به ثانيه‌اي نشده همه آن بشقاب‌ها را مي‌شكستند. اما اگر زاويه ديد آن‌ها به گونه‌اي بود كه مي‌توانستند همه صحنه يعني آنچه كه در پشت صحنه هم مي‌گذرد را مي‌ديدند آن وقت متوجه مي‌شدند فاصله چندان زيادي با اين شعبده‌باز ندارند چون او هم در پشت صحنه بشقاب‌هاي بسياري را شكسته است و خرابي‌هاي زيادي را بار آورده تا سرانجام توانسته اين مهارت را كسب كند.
 
 
اما زيبايي اين تصويرسازي در چيست؟ چه چيزي اين تصويرسازي را تا اين حد جذاب كرده است؟ از چند زاويه مي‌توان به اين موضوع پرداخت. اول اينكه ما خيلي وقت‌ها زندگي خود و موفقيت‌هايمان را ناخودآگاه با ستاره‌ها يا قهرمان‌ها و افرادي كه در چشم ما خارق‌العاده به نظر مي‌رسند مقايسه مي‌كنيم. وقتي كسي از روي سكويي بالا مي‌رود و دور افتخار مي‌زند و مدالي بر گردن او آويخته مي‌شود ما هم آرزو مي‌كنيم كاش جاي او مي‌بوديم و اين تجليل‌ها از ما هم صورت مي‌گرفت و آن پاداش‌ها به ما هم داده مي‌شد و آن عناوين به ما هم تعلق مي‌گرفت. شروع مي‌كنيم به رديف كردن كاش‌هاي متعدد كه ‌اي كاش براي ما هم سر و دست مي‌شكستند،‌ اي كاش از ما هم امضا مي‌خواستند و‌ اي كاش ما هم به اين همه سفرهاي خارجي مي‌رفتيم و نظاير آن، درست مثل همان شعبده‌بازي كه در برابر جمعيتي ايستاده است و با هر نمايشي جمعيتي انبوه برايش دست مي‌زنند. اما اين‌ها همه آن چيزهايي است كه در روي صحنه زندگي ستاره‌ها و قهرمان‌ها و نمايشگران مي‌گذرد. اگر به پشت صحنه اين زندگي برويم خواهيم ديد كه آن لباس‌هاي فاخر و آن عطر و بوهاي خوب و آن خنده‌ها، در پشت صحنه تبديل به لباس كار و عرق ريختن مداوم و شكست و تمرين و استرس مي‌شود.
         
 
چقدر رنج‌هاي ستارگان زندگي‌مان را ديده‌ايم؟
 
 
فرض كنيد شما روبه‌روي تلويزيون نشسته‌ايد و قهرمان وزنه‌برداري كشور را مي‌بينيد كه در آستانه گرفتن اولين مدال طلاي المپيك براي كشور است. چقدر مهم است كه يك كشور در المپيك مدال طلا بياورد. بسيار موضوع مهمي است چون نام يك كشور را در جهان طنين‌انداز مي‌كند و سرود ملي آن كشور در المپيك نواخته مي‌شود. حال تصور كنيد كه قهرمان ما سرانجام از رقباي خود پيش مي‌افتد و با بالاي سر بردن وزنه‌اي كه رقبايش نتوانسته‌اند به آن وزنه نزديك شوند يا بالاي سر ببرند، مي‌تواند وزنه را بالاي سر ببرد و مدال طلا و عنوان قهرماني را براي كشور خود به ارمغان بياورد. حال نوجواني را در نظر بگيريد كه اين صحنه‌ها را از تلويزيون مي‌بيند و تحت تأثير فضاي احساسي و تقدير از اين ورزشكار تصميم مي‌گيرد در يك باشگاه ورزشي ثبت نام كند و همان راه را برود اما او با اولين تمرين‌ها حس مي‌كند آن تصويري كه در ذهن داشته با آنچه در واقعيت جريان دارد بسيار متفاوت است چون او مجبور است هر روز تمرينات سختي را پشت سر بگذارد.
 
 
 
 
 هماي سعادت تصادفي روي شانه كسي نمي‌نشيند
 
 
 
در حين تمرين‌ها متوجه مي‌شود اين ورزش از ريسك آسيب‌ديدگي بالايي برخوردار است و ممكن است در حين تمرينات از ناحيه زانو، كتف يا كمر آسيب ببيند و نه تنها ديگر نتواند اين ورزش را ادامه دهد بلكه حتي آن فرد سالم قبلي هم نباشد.  در واقع وقتي اين نوجوان مي‌رود و به طور جدي وارد عرصه اين ورزش مي‌شود، چشمش به پشت صحنه‌هاي زندگي يك قهرمان باز مي‌شود، درست به مثابه اينكه كسي در آن سالن نمايش تردستي از جايگاه تماشاگران بلند مي‌شود و با كنار زدن پرده‌اي كه ميان پشت صحنه و روي صحنه كشيده شده همه آن بشقاب‌هايي كه شعبده‌باز يا تردست براي رسيدن به روي صحنه شكسته است را مي‌بيند و حس مي‌كند آنچه تردست انجام داده نه يك موهبت كه به او عطا شده، بلكه ماحصل رنج و تلاش او بوده تا دست‌ها و ذهن او آرام آرام به آن هماهنگي كه براي بسياري ناممكن به نظر مي‌رسد، برسند.
 
 
اگر رگه‌هاي طلا هم داشته باشي استخراج مي‌خواهد
 
 
پس اگر يك چشم اين تصويرسازي به سمت هشدار است، چشم ديگرش به سمت بشارت است. بشارت و مژده اينكه اگر كسي مي‌خواهد رشد كند، راه باز است. راه رشد و تعالي يك راه خصوصي و اختصاصي براي طبقه‌اي خاص نيست، بلكه اولاً عموميت دارد و در ثاني اين راه پر از آزمون و خطاست. منطق قرآن درباره اين راه اين گونه است: «احسب الناس ان يتركوا ان يقولو امنا و هم لا يفتنون / آيا مردم گمان مي‌كنند اگر گفتند ايمان آورده‌ايم، ما آنها را ترك مي‌كنيم و آنها را مورد آزمايش قرار نمي‌دهيم.» همه بزرگاني كه اين مسير را طي كرده‌اند آدم‌هايي نبوده‌اند كه ژن‌هاي عجيب و غريب و هيولايي داشته باشند بلكه آن‌ها با كوفتن در دشواري‌ها عاقبت درِ راحتي و سهولت را به روي خود باز كرده‌اند. گاهي ما در مرور زندگي بزرگان و قهرمان‌ها و ستاره‌ها به خاطر اينكه تنبلي‌ها و تن‌پروري‌هاي خود را توجيه كنيم و وجدان‌مان را راحت، شروع مي‌كنيم به اينكه آن‌ها خانواده‌شان اين طور و آن طور بود، يا آن‌ها با روابطي كه داشتند به اين نقطه رسيدند يا تن آن‌ها فلان طور بود يا فلان و فلان اما كمتر به اين موضوع فكر مي‌كنيم براي موفق شدن در يك رشته، صرفاً داشتن يك تن مساعد و استعداد خاص بدني براي آن ورزش يا بهره هوشي براي فلان رشته دانشگاهي كافي نخواهد بود.
 
 
 
بسياري از آدم‌هاي باهوش بوده‌اند كه نتوانسته‌اند از توانمندي و بهره هوشي خود به نحو درست استفاده كنند. مثل معدني كه شناسايي نشده است و مثلاً آدم‌هايي آمده‌اند و روي خاك آن لحظه‌اي نشسته‌اند و نفسي تازه كرده‌اند و رفته‌اند اما از منابع زير‌ آن خاك بهره‌برداري نشده است، بنابراين حتي اگر بپذيريم كه ژن، تن، بهره هوشي و مؤلفه‌هاي ديگر در اين باره دخيل هستند پاسخ اين است كه اين مؤلفه‌ها بخش ناچيزي از موفقيت‌هاي ما هستند و چه بسا آدم‌هايي با درجه پايين‌تري از اين مؤلفه‌ها به قله‌هايي دست يافته‌اند كه براي برخورداران از اين امتيازات يك رؤيا تلقي مي‌شود. در واقع اگر حتي رگه‌هايي از طلا در كسي باشد اين كار جز با جست‌وجو و يادگيري و كاوش براي دستيابي به آن رگه‌ها و در نهايت تراش دادن و صيقلي كردن به نتيجه نخواهد رسيد.
 
 
 
 هماي سعادت تصادفي روي شانه كسي نمي‌نشيند
 
 
 
نعل وارونه هماي سعادت
 
 
برخي از مفاهيم در فرهنگ ما نعل وارونه شده و حالتي از بدآموزي در آن راه پيدا كرده است. آنچه تصوير ياد شده در بالا را براي من جذاب مي‌كند اين است كه آن هماي سعادت را كه گاهي دچار كج‌فهمي شده است، تصحيح مي‌كند. برخي تصور مي‌كنند پيشرفت در زندگي هماي سعادتي است كه بر شانه كسي مي‌نشيند و هماي سعادت هم قاعده خاصي براي نشستن بر شانه كسي ندارد و به صورت تصادفي و كاملاً رندوم شانه كسي را براي نشستن انتخاب مي‌كند در حالي كه پشت صحنه‌هاي موفقيت چيز ديگري را نشان مي‌دهد و اين عطر وحي است كه در ذهن ما مي‌پيچد كه: فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً / همانا با هر دشواري گشايش و آسايشي هست، پس امكان ندارد كسي بتواند بدون عبور از كوهپايه‌ها و دره‌ها و صعوبت‌ها و گردنه‌ها به قله‌ها دست يابد.
 
 
نمي‌توان يك‌شبه تبديل به يك قهرمان شد
 
 
گاهي آنچه سبب مي‌شود ما در پنجه در پنجه شدن با عادت‌هاي نكوهيده‌مان كم بياوريم و عرصه را براي رشد و تعالي خودمان خالي كنيم، فراموش كردن اين نكته است كه «هر تغييري در انسان خصلت تدريجي دارد» و «نمي‌توان يك‌شبه تبديل به يك قهرمان شد». قهرمان در واقع كسي است كه در عين حركت، صبر مي‌كند و در عين تكاپو، آرام است. كسي كه اين دو را كنار هم جمع كند به همه چيز مي‌رسد. همچنان كه آن شعبده‌باز، در پشت صحنه زندگي خودش بشقاب‌هاي بسياري را در تمرين و ممارست شكسته و پيش آمده يا يك نقاش، بوم‌هايي را خراب كرده يا يك خياط، پارچه‌هايي را، يا يك نويسنده، كاغذها و كلمه‌هايي را، ما نيز اگر مي‌خواهيم در درون و بيرون خودمان در عرصه مبارزه با عادت‌ها و جايگزين كردن عادت‌هاي خوب با عادت‌هاي نكوهيده يا كسب مهارتي براي تغيير در بيرون گامي برداريم، اين گام در يك روز و يك شب و گاهي يك ماه و يك سال ميسر نخواهد شد.
 
 
همچنان كه درختان در فصول نامساعد صبوري مي‌كنند تا از خزان پاييز و سرماي زمستان به فصل بهار برسند، بنابراين رسيدن به فصل شكوفايي درون و استعدادها بدون تاب آوردن آن فصل‌ها ممكن نخواهد بود، همچنان كه يك راننده مجرب وقتي جاده انحنا و پيچ خطرناكي دارد پايش را از روي گاز برمي‌دارد و ترمز مي‌كند، اين توقف اتفاقاً براي حركت است. ممكن است كسي كه به فنون رانندگي و حركت آشنا نباشد و فقط نگاهش به بخشي از اين جاده و مسير باشد، از اين ترمز تعبير به توقف كند و ظاهراً هم حق با اوست، اما كسي كه كل فرآيند و سير كلي حركت را مي‌بيند مي‌داند كه اتفاقاً اين توقف و اين كاستن از سرعت براي افزودن به حركت و شتاب گرفتن مجدد است و كساني در اين باره خواهند توانست گام بلند بردارند كه بتوانند اولاً اشتباهات خود را ببينند، در ثاني اشتباهات خود را توجيه نكنند يا گردن ديگران نيندازند و مهم‌تر از همه اينكه بتوانند خود را ببخشند. گاهي ما به خاطر اشتباهي كه در زندگي مي‌كنيم خود را نمي‌بخشيم و همين آغاز درجا زدن‌ها و نامهرباني‌ها با خودمان است. كسي كه با خود نامهربان باشد و نتواند خود را ببخشد، نه با ديگران و نه با زندگي مي‌تواند مهربان باشد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها