نويسنده: محمد مهر
گاهي بياهميتترين چيزها ممكن است روز كسي را خراب كند و حال كسي را به هم بزند. شما صبح بلند ميشويد و عطر تند دلخواهتان را روي لباستان ميزنيد و سوار تاكسي ميشويد، غافل از آن كه آن عطر تند براي كسي كه اتفاقاً همان روز با حمله ميگرن مواجه شده تهوعآور است...
ما در موقعيتهاي يكساني نيستيم و همين موضوع در روابط ما حاشيههايي ايجاد ميكند. گاهي ما بيآنكه بدانيم و بخواهيم همديگر را آزار ميدهيم. در داستان كوتاهي كه در اين صفحه با عنوان «ديگه چي؟ همين ؟!» مطرح شده است به اين موضوع پرداختهايم. ممكن است در گام اول حتي فانتزي هم به نظر برسد اما همه ما تجربياتي از اين دست داريم. گاهي گفتن يك كلمه نابجا ممكن است روح كسي را خراش دهد، ممكن است آن فرد با سكوت يا حتي شوخي از كنار آن حرف عبور كند اما همان حرف در سكوت و انزواي آن شخص آرام آرام رشد كند و تبديل به موجود هولناكي شود.
شما به يك فروشنده مراجعه ميكنيد و چيزي ميخواهيد بخريد، اما حس ميكنيد از طرف او تحت فشار ذهني قرار گرفتهايد. شايد بار اول حواستان نباشد، اما اين تجربه وقتي پاندولوار و هر روزه تكرار شود، شكل آزاردهندهتري به خود خواهد گرفت. در داستان ذيل اين تجربه با ما به اشتراك گذاشته شده است. فروشندهاي هر روز با حالتي خاص و لحني تحقيركننده به مشتريهاي خود حين خريد ميگويد «ديگه چي؟» و اگر در پاسخ بشنود «ممنون! » ميگويد «همين؟». ممكن است برخي از مشتريها از اين عادت و تكيهكلام اين فروشنده رنجيده خاطر نشوند اما مشتريهايي هم هستند كه داوري ديگري در اين باره دارند و احساس ميكنند او حق چنين برخوردي را ندارد و شايد هم خيليها از اينكه نميتوانند چيز ديگري بخرند احساس شرم و حقارت كنند. اينها و رفتارهاي مشابه چيزهايي نيست كه بشود از آنها شكايت كرد و جايي به دادگاه رجوع كرد.
كسي به خاطر اين حرفها وقت خودش را در دادگاه تلف نميكند و طرح موضوع هم براي هر قاضي و وكيلي احتمالا مضحك و بيمعنا به نظر برسد، چون نه جنايتي روي داده نه ضرب و جرحي اتفاق افتاده و نه مال و اموالي به سرقت رفته است اما وقتي به لايههاي پايينتر روح و روان آدمها ورود ميكنيم ميبينيم همين چيزهايي كه به نظر بياهميت و پيشپا افتادهاند در ما زندگي ميكنند و روي هم تلنبار ميشوند و گاهي حال ما را به شدت بد ميكنند. چرا يك فروشنده به گونهاي سخن ميگويد كه انگار ميخواهد مشتري يا مشتريان خود را براي خريد بيشتر تحت فشار قرار بدهد؟ در واقع برداشت محوري در اين داستان اين است كه او حقوق مشتريان خود را ناديده ميگيرد و به گونهاي آنها را شرمنده ميكند، چون با تكرار مدام «ديگه چي؟» و «همين؟! » اين تلقي را در مشتري ايجاد ميكند كه او بسيار كم خريد كرده و انگار كه با خريد كم، عيار و ارزش خود را پايين آورده است.
شايد برخي در اين باره بگويند بهتر آن است اعتنايي به اين تكه كلامهايي كه روزانه در مراودات ما در شهر اتفاق ميافتد نداشته باشيم و بياعتنا از اين حاشيهها عبور كنيم. شايد حق با آنها باشد اما از سوي ديگر نميتوان نسخه واحدي در اين باره ترويج كرد چون حساسيت آدمها در اين باره متفاوت است. وقتي به جمله «رنگي نشويد» برميخوريم با چه درجهاي از حساسيت از لباسهايمان مراقبت ميكنيم؟ اگر به همان درجه مراقب حرفهايي كه ميزنيم باشيم شايد حواشي رفتار ما در مناسبات بين فردي كمتر شود، كمتر آسيب بزنيم و كمتر آسيب ببينيم. فراموش نكنيم گاهي يك رفتار يا حرف به ظاهر ساده ممكن است يك روح را خرد كند. بسط مقوله «حق الناس» به تمامي جزئيات رفتاريمان دقيقاً ناظر به همين موضوع است، پس چه خوب است يك بار صادقانه گفتار و رفتارمان را در ترازوي «حقالناس» سبك و سنگين كنيم.