نويسنده: محمدرضا كائيني
64 سال پيش در چنين روزهايي، ساحت سياست ايران متوجه ماجرايي شد كه تا هم اينك به واقع از آن رمزگشايي نشده است. در آن روزگاران ابتدا خبر مفقود شدن تيمسار محمود افشارطوس رئيس شهر باني دولت دكتر محمد مصدق اعلام شد و پس از چند روز، خبر كشف پيكر او در حومه تهران منتشر گشت. حضور افشارطوس در منزل حسين خطيبي از دوستان مظفر بقايي كرماني، به سرعت انگشت اتهام را متوجه منتقدان دكتر مصدق ساخت و موجب فضايي آكنده از احساس و تبليغات عليه آنان گرديد. نهايتاً رمزگشايي از اين پرونده به عمر دولت دكتر مصدق وصال نداد و او در 28 مرداد 1332 از مسند نخستوزيري ايران رانده شد. با اين همه درباره نحوه رسيدگي دولت مصدق به اين پرونده نكاتي قابل تذكار مينمايد:
1- رسانههاي زير نظر دولت يا همسو با آن ازجمله راديو، با سرعت فراوان و قبل از برگزاري دادگاه، اقدام به پخش اعترافات متهمان اين واقعه كردند كه امري برخلاف رويه قضايي به شمار ميرفت، اعترافاتي كه به گفته منتقدان زيرشكنجه وحتي با حضور برخي مسئولان دولتي از جمله وزير كشور وقت اخذ شده بود. به هر روي چه متهمان به قتل شكنجه شده باشند وچه نشده باشند، نفس انتشار اقارير آنان از راديو پيش از محاكمه، اقدامي توجيهناپذير بود.
2- دخالتهاي گاه و بيگاه دكتر مصدق در فرآيند دستگيري، بازجويي و تكميل پرونده متهمان، موجب سوءظن بسيارگشت، چه اينكه در ميان بسياري از ناظران اين شائبه تقويت شد كه رئيس دولت قتل افشارطوس را دستمايه تسويهحساب با مخالفان خويش ساخته و درصدد است تا در آستانه تحقق برخي آمال خويش از جمله انحلال مجلس هفدهم، آنان را با اين اتهام از صحنه خارج سازد. ضمن اينكه فارغ از تمام اين احتمالات، نفس دخالت حداكثري رئيس دولت در يك پرونده قضايي، با اصل تفكيك قوا در تضاد بود و اعتراض عدهاي را برانگيخت.
3- آنچه در ادامه اين ديباچه ميآيد، پارهاي از خاطرات سرهنگ حسينقلي سررشته، يكي از چهرههايي است كه به تصميم دولت مصدق، نقش عمدهاي در شناسايي و دستگيري متهمان به قتل افشارطوس داشته است. درخاطرات وي ميتوان جلوههايي گويا از دخالت نخستوزير و وزير كشور وقت در فرآيند دستگيري واخذ اعتراف از متهمان رديابي كرد. انتخاب اين بخشها ازآن روي صورت گرفت تا خواننده بيشتر با فضاي ذهني عناصر مسئول در پيگيري و رديابِي اين پرونده آشنا شود.
نامه دكتر مصدق به حسين خطيبي براي بيان اعتراف!
فرآيند پيگيري پرونده ربايش و قتل تيمسار محمود افشارطوس، از آخرين منزلي آغاز شد كه وي به قصد آن دفتر رياست شهرباني را ترك گفته بود:منزل حسين خطيبي. طبيعي بود كه مأموران پيگيري اين پرونده در آغازين گام، دستگيري خطيبي را مطمح نظر خويش قرار دهند. او پس از دستگيري، به زندان دژبان شهرباني منتقل و فرآيند اخذ اعتراف از وي آغاز گشت. هرچند درباره نحوه بازجويي از وي، اخباري ضدونقيض مطرح گشته و به ويژه درباره ايذا و شكنجه وي سخناني چند گفته شده، اما سخنان سرهنگ حسينقلي سررشته مبني بر اماننامه مصدق به خطيبي براي تشويق وي به بيان اعترافات مورد علاقه دولت، بعد جديدي را از اين مسئله مينماياند:«به محض اينكه غروب شد و افسران به خانههايشان رفتند به زندان حسين خطيبي كه در زيرزمين ساختمان دژبان و تقريباً دور از محوطه زندان عمومي بود، رفتم. مدتي با او صحبت كردم، ولي با تمام وعده، وعيدها نتوانستم اطلاعاتي درباره محل اختفاي سرتيپ افشارطوس به دست بياورم. سرانجام گفتم آقاي خطيبي! شما شخصي و غير ارتشي هستيد، ولي همدستانتان از افسران عاليرتبه ارتش هستند.
اخيراً اطلاع پيدا كردهام كه همدستان شما يعني تيمسارها به رياست ستاد ارتش پيشنهاد دادهاند اگر رياست ستاد بتواند يك درجه تخفيف در مجازات آنان از نخستوزير به دست آورد، آنان حاضرند محل اختفاي تيمسار افشارطوس را به مأموران نشان دهند و چون شما شخصي هستيد در دادگاه هم افسران دادگاه به علت سوابق آشنايي با افسران متهم گردش كار را طوري ترتيب خواهند داد كه بيشتر تقصير متوجه شما شود. حال خود دانيد. اگر پيشدستي كنيد و قبل از تيمسارها براي به دست آوردن تخفيف در مجازات جاي مخفي كردن تيمسار افشارطوس را به ما نشان دهيد، ميتوانم اين تخفيف را براي شما بگيرم! اين تيرم به هدف خورد. رنگش پريد و پس از مدتي تفكر گفت: اگر شما اين تخفيف را كتباً از آقاي نخستوزير بگيريد و به من بدهيد آن وقت قول ميدهم شما را نزد تيمسار افشارطوس ببرم. با دست دادن به او قول دادم اين تخفيف در مجازات او را هر چه زودتر به دست بياورم. ضمن خداحافظي و اظهار تشكر از همكارياش دستور دادم براي وي چاي و شيريني بياورند. بلافاصله نزد سرتيپ رياحي رياست ستاد ارتش رفتم و تمام صحبتهايي را كه با خطيبي كرده بودم به او گزارش دادم. سرتيپ رياحي بسيار خوشحال شد و تلفن را برداشت و از آقاي دكتر مصدق وقت ملاقات خواست.

با توجه به اينكه در جريان صحبتم با خطيبي كس ديگري حضور نداشت، به سرتيپ رياحي يادآور شدم اين واقعه را تلفني به آقاي نخستوزير اطلاع ندهند، زيرا ميدانستم مخالفان در اطراف ما بسيارند و حتي تلفنها را نيز كنترل ميكنند. همراه سرتيپ رياحي رئيس ستاد ارتش، تيمسار مدبر رئيس جديد شهرباني كل و آقاي دكتر صديقي وزير كشور در حدود ساعت 24 به نخستوزيري رفتيم. آقاي دكتر مصدق با كسالت روي تختخواب دراز كشيده و منتظر ما بودند. وارد اتاق شديم و پس از سلام و احوالپرسي و معذرتخواهي از اينكه مانع آسايش ايشان شدهايم آقاي دكتر صديقي به عرض ايشان رساندند كه سرهنگ سررشته عرايضي دارد، چون خيلي مهم است اجازه بفرماييد شخصاً به عرض برساند. دكتر مصدق روي تخت نشستند. جريان صحبت با خطيبي و آنچه را كه اتفاق افتاده بود شرح دادم. ايشان پس از شنيدن گزارشم از يك جعبه گز اصفهان به من تعارف كردند و به آقاي دكتر صديقي فرمودند: خواسته سرهنگ سررشته را بنويسيد. آقاي دكتر صديقي نامهاي نوشتند و آقاي دكتر مصدق بعضي كلمات را تصحيح كردند و نامه حاضر شد. آقاي دكتر مصدق آن را امضا كردند و به من دادند و گفتند: خدا به همراه. خداحافظي كرديم». (1)
و سرانجام اخذ اعتراف!
سررشته در ادامه خاطرهنگاري خويش نقل ميكند كه پس از دريافت اماننامه از مصدق براي خطيبي، به سرعت به ديدار خطيبي رفته تا با نشان دادن آن به متهم او را به بيان اعتراف متقاعد سازد. خطيبي كه ظاهراً اطلاعي از محل اختفاي افشارطوس ندارد، صرفاً او را به تني چند از درجهداراني ارجاع ميدهد كه افشارطوس در اختيار آنها قرار داشته است: «با همان چهار نفر به زندان دژبان رفتيم. آنان پشت در اتاق خطيبي در تاريكي و سكوت ايستادند و من وارد اتاق شدم. خطيبي بين خواب و بيداري بود و بسيار خسته به نظر ميرسيد. تصور ميكنم گفتههاي سه چهار روز قبلم او را دگرگون كرده بود. گفتم بيا اين حكم تخفيف مجازات است. بينهايت خوشحال شد. دستي به سر و صورت خود كشيد و از تختخواب پايين آمد.
پشت ميز نشست و گفت تا حالا شما رئيس بوديد و من فرمانبردار شما بودم. حالا من رئيس شدم و شما فرمانبردار من شديد. فقط يك حرف ميزنم. ميرويد راننده سرتيپ مزيني را پيدا ميكنيد. ما افشارطوس را دست و پا بسته تحويل او داديم. او ميداند كجا برده است. آن راننده ميتواند شما را به محل اختفاي تيمسار رياست شهرباني ببرد. ديگر اين طرف و آن طرف ندويد. از حسين خطيبي خداحافظي كردم و از اتاقش بيرون آمدم. هنوز همراهانم در راهروي زندان ايستاده بودند. جريان را به آنان گفتم و اظهار كردم شما به منازل خود برويد، من دنبال آن راننده ميروم». (2)
سرهنگ سررشته در ادامه روايت خويش، پس از آنكه به بيان چند وچون يافتن راننده سرتيپ مزيني ميپردازد، از گفت وشنود خويش با راننده مزبور ميگويد: «وقتي اتاق خلوت شد، راننده گفت: همانطور كه شما وعده داديد نبايد با من كاري داشته باشيد. گفتم: من سر قولم هستم. راننده گفت: تيمسار افشارطوس را همراه تيمسار مزيني، تيمسار منزه و سرگرد بلوچ قرايي و چند نفر ديگري به ده امير علايي بردم. حالا هم حاضرم شما را به آنجا ببرم، ولي چون بلوچ قرايي مسلح است، براي اينكه اتفاقي نيفتد دستور دهيد يك كاميون سرباز همراه ما باشد. فوراً دستور دادم از فرمانداري نظامي يك كاميون سرباز مسلح مقابل در ستاد ارتش حاضر شود». (3)
به سوي غار «تلو»
سرهنگ پس از اخذ اعتراف از راننده سرتيپ مزيني، بيدرنگ و البته با اختفاي اعترافكننده، با تني چند از نظاميان رهسپار جاده لشكرك و ده «امير علايي» ميشود تا جنازه افشارطوس را بيابد. اهميت اين بخش از خاطرات سررشته در آن است كه داستان يافتن جسد رئيس ِ مقتول شهرباني را به دقت و با رعايت جزئيات بيان داشته است: «به هر حال راننده را كف ماشين خواباندم تا هيچكس او را نبيند. با راهنمايي راننده به طرف خارج تهران و جاده لشكرك راه افتاديم.

وقتي به ده امير علايي نزديك شديم راننده گفت براي اينكه اهالي ده متوجه آمدن ما نشوند بهتر است در پايين تپه پياده شويم و سينهخيز به ده برويم. اين ده در جايي واقع شده بود كه اطراف آن را تپههاي كوچك گرفته بودند. وقتي به خطالرأس تپه رسيديم يكي از سربازان گفت جناب سرهنگ! يك نفر آن طرف ده روي تپه ميدود. مثل اينكه ميخواهد از ده فرار كند. سربازان دويدند و آن شخص را گرفتند و نزد ما آوردند. تا راننده چشمش به آن شخص افتاد، گفت اين كدخداي ده است. او بود كه اسبها را آورد و تيمسار افشارطوس را برد. به كدخدا گفتم: تيمسار افشارطوس را كجا بردي؟ جوابي نداد. گفتم: همه افسران گرفتار شده و گفتهاند كه تيمسار افشارطوس را به تو سپردهاند و تو بردهاي. بيجهت انكار نكن. كدخدا تسليم شد و درخواست كرد اجازه بدهيم اسب بياورد تا به آنجا برويم. اسبها را آوردند. يكي را من و ديگري سرهنگ دوم نادري سوار شديم و از وسط دره حركت كرديم. سربازان اسلحه به دست در دو طرف دره با فواصل معين و با آرايش كامل به جلو ميرفتند و احتياط ميكرديم كه مبادا غافلگير شويم. باران شديدي شروع به باريدن كرد. حدود يك ساعت و نيم طول كشيد تا به نزديكي غار «تلو» رسيديم. هيچكس آن اطراف نبود. سرهنگ دوم نادري را احضار كردم.
سربازان گفتند وقتي باران تند شد ايشان برگشتند و رفتند. هنوز جستوجوي اصلي شروع نشده بود و باران بهشدت ميباريد. ميبايستي مأموريت را به پايان ميرسانديم. از كدخدا پرسيدم: تيمسار افشارطوس كجاست؟ پاسخ داد: … يك نهر كوچك آب را نشان داد و گفت اينجا دفن كردهايم. سربازان آب باريك نهر را با زحمت به راه ديگري انداختند و به اندازه دو وجب كندند كه لباس و كمربند نظامي تيمسار افشارطوس ديده شد. به سربازان گفتم نبايد بيش از اين به محل دفن دست بزنيد. بايد پزشك قانوني و مأموران دادگستري بيايند و بقيه كارها را انجام بدهند. سربازان كه لباس و دستهاي بسته تيمسار افشارطوس را ديده بودند با صداي بلند «اشهد ان لا اله الا الله» ميگفتند. سربازان را دور آن قبر جمع كرديم و به آنان گفتم: بچهها! اين تيمسار بيگناه را بدون نماز دفن كردهاند، هر كدام از شما نماز ميت ميدانيد، بخوانيد. اين دستورم براي تقويت روحيه سربازان و اداي احترام به يك تيمسار بود. همگي پشت سر يك سرباز نماز ميت خواندند. دو افسر را كه از مأموران فرمانداري نظامي بودند با عدهاي از سربازان براي محافظت محل گماردم و خودم با چند سرباز ديگر، راننده مزيني و كدخدا به طرف ماشين رفتيم. سوار ماشين شديم و به طرف تهران راه افتاديم». (4)
روايت سررشته از اعترافات كدخداي ده«امير علايي»
سررشته در بازگشت از «امير علايي»، كدخداي ده را با خود همراه ميكند و با استفاده از فرصت، به پرسشهايي از وي ميپردازد كه ابعاد ربايش و چگونگي قتل رئيس شهرباني را بيشتر روشن سازد. او مدعي است كه در اتومبيل خود، از كدخداي ده بدين شرح بازجويي كرده است: «هنگام مراجعه به تهران وقت را تلف نكردم و داخل ماشين تحقيقات از كدخدا را كه عباسعلي نخلي نام داشت آغاز كردم. معلوم شد قتل به دستور و در حضور سرتيپ علياصغر مزيني انجام گرفته است و عاملان قتل شخصي به نام هادي افشار قاسملو كارمند راهآهن، سرگرد فريدون بلوچ قرايي و خود كدخدا بودند. كدخدا گفت قبلاً قرار نبود سرتيپ افشارطوس كشته شود، ولي روز چهارشنبه دوم ارديبهشت سال 1332 سرتيپ مزيني و سرتيپ منزه به ده امير علايي آمدند و پس از گفتوگو با كدخدا همان دو اسب را آوردند. سرتيپ مزيني با كدخدا به محل اختفاي تيمسار رفت و سرتيپ مزيني سرگرد بلوچ قرايي را احضار كرد و به او دستور داد فوراً قتل را انجام بدهد. سرتيپ مزيني از بالاي تپه ناظر انجام قتل بود و پس از خاطرجمعي از پايان كار كلاه تيمسار را از بلوچ قرايي گرفت و نزد سرتيپ منزه كه داخل ماشين بود برد. پرسيدم: آيا سرتيپ مزيني در محل غار تلو با تيمسار افشارطوس صحبتي هم ميكرد؟ كدخدا گفت: در تمام آن مدت چشم، گوش، دهان و دست و پاي تيمسار افشارطوس بسته بود و سرتيپ مزيني با ايشان صحبتي نكرد. تيمسار افشارطوس اصلاً نميدانست در كجا زنداني است.

در گوشه غار مينشست و چيزي نميخورد و در تمام مدت غير از چند عدد تخممرغ چيز ديگري نخورده بود. حتي موقع رفع حاجت با دست و پاي بسته و هدايت بلوچ قرايي يا افشار قاسملو از غار خارج ميشد و با زجر و ناراحتي رفع حاجت ميكرد. در موقع انجام قتل طنابي را به گردن تيمسار افشارطوس بستند. يك طرفش را كدخدا و طرف ديگر را افشار قاسملو ميكشيدند و چون ميخواستند كار را هر چه زودتر تمام كنند، بلوچ قرايي يك لنگه جوراب تيمسار افشارطوس را از پايش درآورد و به دهان او فرو كرد و با سمبه تفنگ آنقدر فشار داد تا جوراب راه حلقومش را مسدود كرد. از كدخدا پرسيدم: چرا ايشان را در مسير جوي آب دفن كرديد؟ جواب داد: سرتيپ مزيني آن محل را انتخاب كرد تا با سپري شدن چند هفته و سبز شدن علف و سبزه روي قبر هيچكس نتواند محل دفن را در آينده پيدا كند. راننده سرتيپ مزيني، نصرت جهانقاه كه در ماشين بود، گفت: ميدانستم تيمسار افشارطوس را به آن محل بردهاند و پس از ديدن كلاه ايشان در دست سرتيپ مزيني، چون با كنجكاوي مسئله را تعقيب ميكردم متوجه شدم مزيني و منزه داخل ماشين با زبان فرانسه با هم صحبت ميكنند و از رفتار و حركات اين دو فهميدم ديگر براي بردن غذا به آن غار نخواهند رفت. به آنان مشكوك بودم و نميدانستم چه بايد بكنم كه خودم گرفتار شدم. به تهران رسيديم. جريان پيدا شدن جسد تيمسار افشارطوس را به آقاي دكتر صديقي، وزير كشور گزارش دادم و بلافاصله دكتر سعيد حكمت، رئيس پزشكي قانوني همراه عده ديگري از مأموران قضايي به محل غار تلو رفتند و برابر مقررات جسد مرحوم افشارطوس را به تهران منتقل كردند». (5)
و ختام سخن
با لحاظ تمامي اسناد و شواهد منتشر شده، ميتوان گفت كه عاملان قتل تيمسار محمود افشارطوس، افسراني بودند كه با يك دستور وي، از همه چيز ساقط شدند. حتي باقبول اينكه آن عده در حال توطئه عليه نهضت ملي بودند، ميبايست فرآيند خنثيسازي برنامههاي آنان به گونهاي عملي ميشد كه آنان را به چنين واكنشهاي تندي رهنمون نسازد. اين واقعيتي است كه سالها بعد، مورد اذعان برخي از اعضاي جبهه ملي ايران قرار گرفته است.
*پينوشتها تماماً از خاطرات سرهنگ حسينقلي سررشته كه توسط وي نشر يافت، اخذ شده است.