به گزارش خبرنگار ما، ساعت 20:30 پنجشنبه، 28 بهمن ماه بود كه قاضي مدير روستا از مرگ مشكوك مردي جوان در يكي از بيمارستانهاي جنوب تهران با خبر و همراه تيمي از كارآگاهان اداره دهم پليس آگاهي در محل حاضر شد. بررسيها حكايت از اين داشت كه مردي 32 ساله به نام مرتضي با شليك گلوله زخمي و بعد از انتقال به بيمارستان جان خود را از دست داده است. برادر زن مرتضي كه در بيمارستان حاضر بود، در شرح ماجرا گفت: ساعتي قبل خواهرم الميرا (31 ساله) با خودروي پژو 206 خود در حال عبور از بزرگراه آزادگان بود كه لاستيك خودرو پنچر ميشود. الميرا خيلي زود با شوهرش مرتضي تماس ميگيرد و براي عوض كردن لاستيك از او درخواست كمك ميكند. وقتي مرتضي در محل حاضر و مشغول عوض كردن لاستيك ميشود، ناگهان مرد زورگيري كه كلاه ايمني به سر داشت، به او نزديك ميشود و در جريان درگيري او را به قتل ميرساند و فرار ميكند.
من به خاطر الميرا تصميم گرفتم شوهرش را تنبيه كنم كه او كشته شد.
من الميرا را خيلي دوست داشتم و وقتي فهميدم مقتول او را كتك ميزند، تصميم گرفتم شوهرش را گوشمالي بدهم.
نه. حدود 17 سال قبل با الميرا آشنا شدم. او دانشآموز دبيرستان بود كه عاشق او شدم و تصميم گرفتم با او ازدواج كنم، اما نشد.
من چند بار به خواستگاري او رفتم، اما پدر و مادرش مخالفت كردند. آنقدر اصرار كردم كه پدرش محل زندگيشان را تغيير داد و به خياباني در غرب تهران رفتند تا من كمتر مزاحم آنها شوم. پس از اين دوباره آدرس خانهشان را پيدا كردم و دوباره با خانوادهام با دسته گل به خواستگارياش رفتم، اما اينبار پدرش آب پاكي را روي دستم ريخت و من از ازدواج با او منصرف شدم و با دختر ديگري ازدواج كردم.
من آدم معروف و هنرمندي هستم و در شبكههاي اجتماعي مانند اينستاگرام و تلگرام فعاليت دارم. الميرا دو ماه قبل از طريق اينستاگرام دوباره مرا پيدا كرد و ارتباط برقرار كرد.
من ليسانس هنر دارم و تا الان 20 جلد كتاب در زمينه هنر نوشتهام و مربي رشتههاي هنري هستم و تعداد زيادي دانشآموز دارم و سابقه بازيگري هم دارم.
بله. من در آنونس فيلمهاي سينمايي و تئاتر بازي كردام.
دو ماه قبل الميرا عضو شبكه اجتماعي اينستاگرام شده بود و صفحه من را ديده بود. او براي من پيام فرستاد و خودش را معرفي كرد. پس از اين ما با يكديگر در كافيشاپي قرار ملاقات گذاشتیم و پس از 17 سال يكديگر را ديديم. ارتباط تلفني و خياباني ما ادامه پيدا كرد و الميرا هميشه از شوهرش بدگويي ميكرد و ميگفت او را كتك ميزند.
از آنجايي كه من هم از همسرم راضي نبودم از الميرا خواستم از شوهرش جدا شود و من هم همسرم را طلاق بدهم و با هم ازدواج كنيم، اما الميرا ابتدا به خاطر پسر دو سالهاش قبول نكرد و بعد هم كه راضي شد و به شوهرش گفت، او به شدت الميرا را كتك زده بود، به طوري كه سهروز در خانه بستري شده بود.
شيطان ما را فريب داد و علاقه ما را به هم بيشتر كرد تا جايي كه وقتي الميرا ميگفت شوهرش او را كتك زده است به خودم حق دادم او را تنبيه كنم. چون او را خيلي دوست داشتم تحمل ديدن رنج و عذاب او را نداشتم.
من ابتدا قصد داشتم او را با شوكر تنبيه كنم، اما بعد پشيمان شدم و تصميم گرفتم او را با تفنگ زخمي كنم. به همين دليل يكماه قبل به اصفهان رفتم و اسلحه شكاري را به مبلغ 2 ميليون و 700 هزار تومان خريدم و نقشه را طراحي كردم.
الميرا در آموزشگاه آرايشگري دوره آموزشي ميديد. او قصد داشت در آينده آرايشگاه بزند. روز حادثه نقشه را طراحي كرديم. قرار شد او به بزرگراه آزادگان برود و با ميخي كه در اختيارش قرار داده بودم خودرواش را پنچر كند، اما او موفق نشد و من كه با يكي از دانشآموزانم در تعقيب او بوديم، مجبور شدم خودم باد لاستيك خودرواش را خالي کنم تا به اين بهانه شوهرش را به محل حادثه بكشانيم.
نه. واقعيتش اين است كه من موتورسواري بلد نيستم به همين خاطر از يكي از دانشآموزانم كه موتورسيكلت داشت خواستم با گرفتن 500 هزار تومان يكروز با موتورسيكلتش در اختيار من باشد و او هم قبول كرد. ما طبق نقشه خودروي الميرا را تعقيب كرديم تا به محل قرار رسيديم. از دانشآموزم خواستم موتورسيكلت را كمي دورتر در جاده خاكي متوقف كند به طوريكه محل حادثه را نبيند و از آن دور باشد. سپس وقتي شوهر الميرا به محل حادثه آمد به طرفش رفتم. در حالي كه قصد داشت لاستيك زاپاس را از صندوق عقب بيرون بياورد، من به طرف او شليك كردم. مقتول به طرف من آمد و لوله تفنگ را گرفت و رها نميكرد كه دو تير ديگر هم شليك كردم، اما باز هم تفنگ را رها نكرد كه ديدم دو خودرو به ما نزديك شدند و من هم تفنگ را رها كردم و به سرعت خودم را به موتورسيكلت رساندم و فرار كرديم.
عیبی نداره باز چند وقت دیگه عده ای به اسم پا در میانی باعث ازادیش میشوند چه خیالیه روز از نو روزی از نو مثل خیلیهای دیگه که بعد آزادی مجددا قتل انجام دادند