به
گزارش خبرنگار ما، ششم شهريورماه سال 94 بود كه مأموران كلانتري 117
جواديه از ربوده شدن پسربچه شش سالهاي به نام احسان در حوالي ترمينال
جنوب باخبر و راهي محل شدند. پدر پسر ربوده شده كه مأمور پليس بود، گفت:
روز قبل حادثه به خاطر شيفتكاري، همسر و فرزندم را به خانه مادرم بردم.
ساعت 7 شب بود كه همسرم با محل كارم تماس گرفت و در حالي كه گريه ميكرد،
ناپديد شدن پسرم را خبر داد و گفت: يك ساعت پيش احسان داخل كوچه با دوستانش
بازي ميكرد كه يكي از دوستانش به ما خبر داد، پيرمردي او را به بهانه
نشان دادن كبوتر با خودش برده است. شاكي ادامه داد: وقتي موضوع را فهميدم
با پليس تماس گرفتم و از دوستان و بستگان خواستم براي پيدا كردن پسرم كمك
كنند. آنها قبول كردند تا اينكه دو ساعت بعد در حالي كه بسيار نگران و
وحشتزده بودم، يكي از دوستانم تلفني خبر داد پسرم را همراه مردي افغان در
پارك بعثت ديده و مرد افغان را دستگيركرده است.
پس از اين، مأموران مرد
56 ساله افغان را كه عبدالستار نام دارد براي بازجويي به اداره پليس منتقل
كردند. متهم در بازجوييها گفت: شش ماه قبل به صورت قاچاق وارد ايران شدم و
در يك ساختمان نيمهكاره در خيابان پيروزي مشغول كار هستم. وقتي از كار
برميگشتم، پسر بچه را داخل كوچه ديدم كه در حال بازي بود. با ديدن او يك
لحظه دچار وسوسه شيطاني شدم و او را به اين بهانه ربودم، اما ساعتي بعد در
پارك دستگير شدم.
پس از تكميل تحقيقات پرونده، متهم براي رسيدگي به
شعبه دهم دادگاه كيفري يك استان تهران فرستاده شد. متهم روز گذشته براي
محاكمه از زندان به دادگاه منتقل و مقابل هيئت قضايي به رياست قاضي
قربانزاده محاكمه شد. پس از قرائت كيفرخواست پدر احسان به عنوان شاكي
پرونده در جايگاه حاضر شد و گفت: ساعتي پس از گم شدن، پسرم را در پارك پيدا
كرديم.
احسان وقتي مرا ديد در حالي كه گريه ميكرد و به شدت ترسيده
بود، با انگشت مرد افغان را نشان داد و گفت: او مرا به زور برد و كتك زد.
شاكي در ادامه گفت: وقتي احسان به خانه آمد كمي كه آرامتر شد، همه
اتفاقهايي را كه برايش افتاده بود، براي مادرش تعريف كرد. او به خاطر ترس
دچار لكنت زبان شده است و به سختي حرف ميزند به همين دليل از دادگاه اشد
مجازات را براي متهم خواستارم.
در ادامه متهم در جايگاه ايستاد و با
انكار جرمش گفت: من خودم چند فرزند دارم و آن روز خود بچه از من خواست تا
برايش چند پرنده و كبوتر بگيرم. من هم قبول كردم و دستش را گرفتم و با هم
به پارك رفتيم. كمي كه راه رفتيم خسته شديم و روي صندلي پارك نشسته بوديم
كه ناگهان موتورسواري ايستاد و از موتور پياده شد. بدون هيچ دليل با كمك
مردم مرا دستگير كردند. متهم ادامه داد: من هيچ نقشهاي نداشتم و بيگناه
هستم و اظهاراتم به خاطر اختلالات رواني است كه به آن مبتلا هستم.
در آخر جلسه، بعد از آخرين دفاع متهم، هيئت قضايي وارد شور شد.