پاورچين پاورچين وارد آشپزخانه شد. عادت هر روزهاش شده بود بعد از مدرسه ناخنكي به غذا بزند. تقصيري هم نداشت قار و قور شكمش درآمده بود. آن روزهم نگاهيبهغذا انداخت وبا ديدن قرمهسبزي دستپخت مامان حسابي دهانش آب افتاد. كافي بود گوشه در قابلمه را باز كند تا همه خبردار شوند كسي در حال ناخنك زدن است. به همين خاطر چارهاي نداشت جز اينكه تا زمان آماده شدن سور و سات ناهار صبر كند.
بالاخره سفره پهن شد. همگي منتظر آمدن پدربزرگ بودند. پدربزرگ آرام سرسفره نشست، دستي به شانه حسين زد و گفت: «چطوري حسين جان؟ چه خبر از مدرسه؟» حسين هم در حالي كه داشت به سبزي و ماست ناخنك ميزد، گفت: «هر سال اين موقع سرمون خيلي شلوغه، امروز يه پام تو تئاتر بوده يه پام تو سرود، از طرفي مدرسه و كلاس رو هم بايد تزئين كنيم.»
مامان در حالي كه برنج را به پدربزرگ تعارف ميكرد گفت: «من عاشق اين حال و هواي مدرسه بودم، هميشه اولين داوطلب براي انجام اينجور كارها من بودم.» پدربزرگ سرش را به نشانه تأييد تكان داد و با لبخندي گفت: «آفرين به عروس فعال خودم.»
پدربزرگ كه هنوز قاشق اول غذا را نخورده بود آهي كشيد و گفت: «يادش بخير، چقدر زود گذشت، انگار همين ديروز بود... امروز عصر ميخوام سري به رفقاي قديمم بزنم، خيلي دلم براشون تنگ شده. بالاخره من و رفيقام كلي خاطره داريم با هم...» حرف پدربزرگ تمام نشده، حسين كه عاشق پدربزرگ و خاطرههاي شيرين و جذابش بود با لحن كودكانه مشغول خواهش از پدربزرگ شد تا بلكه بتواند با او همراه شود و به ديدار دوستان پدربزرگ برود.
آن روز بعد از خوردن ناهار و كمي استراحت، حسين و پدربزرگ سوار خودروي قديمي شدند. پدر بزرگ عاشق اين ماشين بود. با اين كه خيلي از عمرش ميگذشت اما تميز بود و مثل ساعت كار ميكرد. هنگام عبور از آذينبندي كوچه و خيابان ميشد فهميد كه خبري است. حضور پرچم زيباي ايران و انواع پارچهنوشته روي ديوارها خبر از دهه فجر ميداد.
بعد از نيم ساعت عبور از خيابانها به گلزار شهدا رسيدند. پدربزرگ بطري آبي را به همراه شيشه گلاب از داخل صندوق عقب برداشت و آهسته به سمت مزار شهدا حركت كرد. همين طور كه سنگ قبرها را ميشست زيرلب با دوستانش سخن ميگفت: «سلام رفقا، دلم براتون خيلي تنگ شده، خوب منو تنها گذاشتيد و رفتيد...»
حسين كه به ندرت ديده بود پدربزرگ اينطور بغض كند و اشك از چشمانش سرازير شود، درحالي كه شاخه گلهاي سرخ را روي مزار شهدا ميگذاشت پرسيد: «پدر جون دوستاتون چه جوري شهيد شدند؟» پدربزرگ كه مشغول درد دل با دوستانش بود رو به حسين كرد و گفت: «داستانش مفصله عزيزم، اينجا هوا سرده بيا بريم تو ماشين تا برات تعريف كنم.»
پدربزرگ شروع كرد به تعريف اما انگار حال و هوايش هم مثل آن زمانها شده بود: «پسرم اون روزها من و دوستام مثل بيشتر مردم مشغول فعاليتهاي انقلابي بوديم. تو مدرسه، مسجد، شعارنويسي روي ديوارها، تظاهرات و خيلي كاراي ديگه. اون شب من، محمد و علي قرار گذاشتيم تا بعد از نماز مغرب و عشا با اشاره من كه مكبر مسجد بودم، اونا برگههاي اعلاميه رو از شبستون بالاي مسجد روي سر نمازگزارها بريزند و فرار كنند. كار طبق برنامهاي كه ريخته بوديم انجام شد. مردم بعد از نماز اعلاميهها رو برداشتند وصداي پچ پچشون همه مسجد رو پر كرد... درحالي كه هنوز مردم از تعجب پخش كردن اعلاميهها بيرون نيومده بودند، من صدامو صاف كردم و با صداي بلند پشت بلندگو گفتم: «براي سلامتي امام خميني و سرنگوني حكومت ظالم پهلوي صلوات!» كه ناگهان دستي از پشت پرده منو كشيد. محمد بود كه گفت: «پسر چي گفتي، حواست هست چيكار ميكني، الانه كه ساواكيا خبردار بشن و بيان سراغت، تا دير نشده فرار كن.» من هم از همهمه و شلوغي بعد از نماز استفاده كردم و با سرعت راهي خونه شدم. بين راه علي خودشو به من رسوند و گفت: «بهتره خونه نري، اون يارو كه براي ساواكيا جاسوسي ميكنه امشب براي فضولي تو مسجد بود، حتماً تا الان راپورتتو داده.» گفتم: «ميدونم اما بايد به ننهام خبر بدم، نگران ميشه، تازه اعلاميهها و نوارهاي سخنراني كه تو خونه قايم كردمو چيكار كنم...»
به خونه رسيدم و داستان رو براي ننه تعريف كردم. نگراني و دلهره تو چشماش موج ميزد. سر و صداي كوچه توجهم رو جلب كرد؛ علي درست ميگفت، همون مرد معروف به جاسوس محله با چند تا از مأموران ساواك كه خودشونو شبيه مردم عادي كرده بودن پيت نفت به دست به خونه ما نزديك ميشدن. يكي از ساواكيا فرياد ميزد: «به اعليحضرت توهين ميكني، بيچارهات ميكنيم، فكر كردي ميذاريم قسر در بري. يا همين الان مياي بيرون يا خونهتونو آتيش ميزنيم...»
اون شب هرطوري بود به كمك ننه خدابيامرزم و بچهها از پشت بوم فرار كردم و خودمو به يكي از روستاهاي اطراف شهر رسوندم و چند وقتي تو خونه يكي از اقوام موندم.
بعد از چند هفته، آبها كه از آسياب افتاد برگشتم به شهر. هنوز از پيچ سر محله رد نشده بودم كه عكس روي ديوار ميخكوبم كرد. خدايا يعني درست ميبينم؟ اين اعلاميه شهادت بهترين دوستم علي است!يادم نيست چه جوري خودمو به خونهشون رسوندم، پرچم مشكي سردر خونه شون زانوهامو شل كرد، ديگه نميتونستم تحمل كنم، زانو زدمو شروع كردم هايهاي گريه كردن...
بعد از ساعتي با دلداري بچهمحلها آروم شدم و به خونه رفتم. پدرم ماجرا رو اين طوري شرح داد: «تو كه فرار كردي ساواكيا خيلي دنبال دوستات گشتن، يك شب كه همه محله رو محاصره كرده بودن، اونا بيخبر از همه جا مشغول پخش اعلاميه بودند كه با مأمورا مواجه ميشن. درحين فرار ساواكيا بهشون شليك ميكنن... يكي از تيرها به قلب علي ميخوره و همونجا وسط كوچه شهيد ميشه...»
شانههاي پدربزرگ از شدت گريه ميلرزيد. همه خاطرات روزهاي انقلاب مثل فيلمي از مقابل چشماش ميگذشت. صورت خيس از اشكش را به سمت چشمهاي زل زده نوهاش چرخاند و گفت: «پسرم، درسته كه من چندتا از بهترين دوستامو در راه انقلاب از دست دادم، اما خدا رو شكر ميكنم كه خون دوستام به ثمر رسيد و انقلاب پيروز شد. اين انقلاب با سختيهاي زيادي پيروز شده پسرم، اگه خون اين جوونا نبود ما هنوز بايد زير بار ظلم و ستم اين شاه و اون شاه زندگي ميكرديم.»