مامان به بابا گفت: مواظبباش داره چراغ قرمز ميشه عجله نكن. بابا گفت چشم من براي همين سرعتم را كم كردم حواسم هست خانم. همين طور كه منتظر بوديم تا چراغ سبز بشه مردي حدوداً 30 ساله با لباس كهنه و با چهرهاي آفتاب سوخته در حالي كه يك پايش را روي زمين ميكشيد و در يك دستش چند پاكت بود و دردست ديگرش قوطياي بود كه دود اسپند از آن بلند ميشد نزديك آمد و دور ماشين لنگان لنگان دور زد و بعد نزديك پنجره آمد و از پدر بابت اسپند دود كردنش پول طلب كرد. پدر شيشه را بالا كشيد. مامان به بابا رو كرد و گفت:«گناه داره چرا شيشه رو بالا كشيدي؟ خب يه پولي بهش بده ديگه. ببين چقدر محتاجه. قيافشو نميبيني؟» پدر گفت:«من كه نگفتم اسپند براي ما دود كنه، طلبكار كه نيست.» مامان گفت:«حالا چه عيبي داره پولي به عنوان صدقه ميدادي» بابا گفت:«من با صدقه دادن مشكلي ندارم خيلي هم خوبه اما خيلي از اينها يه باند هستن و پولي كه جمع ميكنن از حقوق من كارمند هم خيلي بالاتره. اصلاً از كجا معلوم كه صدقه دادن به اين مرد درست باشه؟ من پولي كه بخوام به اين بدم مياندازم توي صندوق صدقات كميته امداد تا اونا اين صدقات رو به نيازمنداش برسونن. اونجوري خيالم راحته.»
مرد ول كن نبود. به شيشه ميزد و با دستش اشاره ميكرد كه پدر شيشه را پايين بياورد. من كه روي صندلي عقب نشسته بودم گفتم: «بابا داره به دستش اشاره ميكنه شايد كار ديگهاي داره؟» مامان گفت: «ناصر راست ميگه بين چي ميگه حالا پول ندادي ندادي حداقل ببين چي ميخواد بگه.» بابا هم شيشه را پايين كشيد و گفت: « چي ميگي.» مرد انگار كه جملات را از حفظ كرده بود به سرعت جملات را پشت سر هم رديف ميكرد و ميگفت: «اسپند دود كردم براتون اميدوارم جون خودتو و خونوادتون از بلا به دور باشه. اين اسپند بلاگردونتون بشه. بدبرات نياد. غم نياد. غصه نياد. بلا به دور. جن و شيطان بهدور. ناگوار به دور و...» و بلافاصله بعد از هر جمله فوت ميكرد به طرف ما. بابا گفت: «بسه بسه ديگه. خيلي خب زحمت كشيدي. من فال نخوام برام اسپند دود كني كيو بايد ببينم؟» مرد گفت: «ببين حالا نخواستي پول اسپند رو بدي حرفي نيست حداقل يك فال ازم بخر برات شانس مياره. هر كي از من فال خريده فالش نيك در اومده. دست من خيره و شانس مياره برات. پولدار ميشي ها. تا حالا هيشكي نبوده از من فال برداره و خيرشو نبينه. همين ديروز يكي برداشت تو بانك 50 ميليون برنده شد. امروز اومد بهم شيرينیشو داد. تو هم بردار ضرر نميكني. 5 هزارتومن كه چيزي نيست. وجداناً اين پولي كه ميدين جاي دوري نميره خرج زن و بچهام ميشه. من خيلي محتاج و گرفتارم. از بچگي تو فقر و نداري بزرگ شدم. الان هم سه ماه كرايه خونهام عقب افتاده. ندارم بيچارهام. اصلاً از اول زندگي من شانس نداشتم. كمك كنيد راه دوري نميره. ببين نميتونم درست راه برم يه پام فلجه.» مامان با حالتي رقت انگيز گفت:«احمد آقا نگفتم. ببين واقعاً مستحقه؟»
پدر برگشت كه چيزي بگويد كه با سبز شدن چراغ راهنمايي دنده را عوض كرد و راه افتاد. من گفتم:«بابا گناه داشت كاش يه فال گرفته بوديم. 5 هزار تومن كه پولي نيست. حداقل شانسمون رو امتحان ميكرديم.» پدر همينطور كه چراغ سبز را رد كرد گفت:«پسرم شانس چيه؟ مسئله 5 هزار تومن نيست مسئله سر اينه كه ما نبايد به اين جورآدما كمك كنيم تا به اين تن پروري عادت كنند بلكه مجبور بشن برن دنبال يك كار درست و حسابي.»
مامان گفت:«يعني با اون پاي لنگ چه جوري بره كار كنه آخه.» بابا كه يك لبخندي بر لبش بود گفت: «پاش از منم سالمتره ميگين نه؟ حاضرم ثابت كنم. شما متوجه نشديد من از آيينه عقب ماشين ديدمش كه وقتي حركت كرديم سريع رفت به سمت موتورسيكلتي كه كنار خيابون پارك كرده بود.» مامان گفت: «احمد آقا؟ چرا اينقدر بدبيني؟ تو از كجا ميدوني موتورسيكلت مال خودشه؟ مگه موتورسيكلت داشتن جرمه؟ اصلاً شايد همه دارايي زندگيش اون موتور سيكلته.»
بابا گفت:«درست ميفرماييد خانم من كه بخيل نيستم كه چرا موتور داره تازه خيلي هم خوبه چون همين الان اگه تو خيابون نگاه كنيد خيليها با همين موتور دارند نون در ميارن البته حالا بماند كه كار با موتور درسته يا غلط. خطر داره يا نداره؟ قانوني هست يا نه؟ من با اونش كار ندارم ولي ميگم به دو دليل دلم نميخواست پول بهش بدهم اولاً اگر ميخواست ميتونست مثل خيليهاي ديگه با همين موتور گليم خودشو از آب در بياره. دوماً واقعاً اگر راست ميگفت و پاش فلج بود آدم فلج ميتونه سوار موتور بشه؟ شما بگيد پليس به يه همچين آدمي گواهينامه ميده؟ اصلاً اجازه موتور سوار شدن داره؟»
زهره كه بغل دستم نشسته بود و تا آن موقع ساكت بود سرش را از روي كتاب بلند كرد و گفت: «به يه چيز فكر كردين؟» مادر گفت: «چي دخترم؟» زهره گفت: «به اينكه اگه اين آقا و همه اونايي كه ادعا ميكنن فال شانس مياره و كف بيني و چه و چه اگه راست ميگفتن و فالهاشون خوشبختي مياره و يه شبه آدمو پولدار ميكنه پس چرا پولدار نميشن و خودشون هميشه دچار فقر و نداري و گرفتاري هستن؟» داشتم به حرف زهره فكر ميكردم كه دوباره به چهارراه رسيديم .در همين لحظه موتورسواري كه چراغ قرمز را رد ميكرد با دستور پليس مجبور به توقف و به كنار خيابان هدايت شد. اومشغول صحبت كردن به پليس بود كه ما با سبز شدن چراغ راهنمايي به راهمان ادامه داديم. وقتي از كنار آن مرد رد ميشديم براي لحظهاي متوجه شدم چقدر صداي اين مرد آشناست. پنجره ماشين را پايين دادم، دقت كردم ديدم مرد ميگفت: «آقا ببخشيد ديگه تكرار نميشه. فلجم نميتونم راه برم. من ميتونم فالتو بگيرم و راه خوشبختي رو بهت بگم. جريمه نكن...»