راهنماييام ميكنند تا از خيابان لالهزار خودم را به آن محل برسانم. به خيابان لالهزار كه ميرسم ازدحام مأموران امنيتي بيشتر ميشود. بوي آتش و شدت دود، هواي آلوده شهر را پر كرده است. مأموران آتشنشاني در حال تغيير شيفی هستند و كسبه ازدحام كردهاند. خيليهاشان نگران اسناد و مداركشان هستند كه در محل كارشان جا گذاشتهاند.
قصد عبور دارم، اما مأموران مانع ميشوند. يكي از آنها ميگويد كه فقط خبرنگاران شبكه خبر مجوز ورود دارند. خانواده يكي از آتشنشانان براي ديدن فرزندشان بيتابي ميكنند. جوان فداكارشان زير آوار مانده و از او بيخبر هستند. قصد ورود دارد، اما مأموران مانع ميشوند. برخوردشان خانواده آتشنشان را به شدت ناراحت ميكند. وقتي خودم را به خانواده آتشنشان ميرسانم يكي از مأموران مانع از حرف زدنم با آنها ميشود!
راهي بيمارستان سينا كه ميشوم يكي از پرستارهاي بخش ميگويد: حدود 13 نفر مصدوم آورده بودند كه همه آنها بعد از معالجه مرخص شدند، اما يكي از مصدومين به نام آقاي ابراهيمي به خاطر شدت سوختگي به بيمارستان مطهري فرستاده شد.
متأسفانه بهرغم تلاش پزشكان به خاطر شدت جراحات به شهادت رسيد. مدير اورژانس هم گفت: بايد با رئيس بيمارستان هماهنگ شود. او ميگويد از دانشگاه علوم پزشكي دستور آمده از ارائه هرگونه گزارش خودداري كنيم! در راه بازگشت از مقابل ايستگاه يك آتشنشاني در ميدان حسنآباد عبور ميكنم. نگاه مردم حالا به ايستگاه با روزهاي قبل فرق دارد. وارد كه ميشوم يكي از آتشنشانان روي صندلي حياط ايستگاه نشسته است. وضعيت ظاهرياش نشان ميدهد كه از عمليات امداد برگشته است. پرسش را در نگاهم ميخواند و ميگويد: هيچ حرفي ندارم!