مادرم گفت: «دخترم نترس چرا اينقدر
بيخودي بزرگش ميكني؟»
گفتم: «من بزرگ نميكنم شما خودت
هم جاي من باشي ميترسي.»
مادرم گفت: «اصلاً تقصير منه كه دلم بهحالت
سوخت، بايد همون ديروز كارو تموم ميكردم.»
گفتم: « خب اون وقت كه نبردي حالا هم...»
سرفه امانم نداد بعد از دو سه تا سرفه خشك و بلند گفتم: «حالا هم
اصرار نكن مامان من نميام.»
مامان گفت: «بفرما، ببين چقدر سرفههايت خشك و خلطدار شده، سينهات عفوني شده. اگه به موقع خوب نشي بعدها كار ميده دستت. دخترچقدر تو اين قضيه يك دندهاي؟» خواهرم سهيلا كه سه سال از من كوچكتره با كنايه گفت: «ليلا خجالت بكش. دختر گندهبك تو الان سيزده سالته. دوستات بفهمند مسخرهات ميكنند. من نصف توام اما اصلاً نميترسم».
به سهيلا گفتم: «تو يكي ديگه ساكت! نيم وجبي، واسه من اداي بزرگا رو درمياره!» بعد به مامان گفتم: «من از بچگي ميترسيدم خب چهكار كنم. دست خودم كه نيست. الانم نميام خودم ميدونم اگه استراحت كنم زود خوب ميشم.»دوباره سرفه امانم نداد، سرم از شدت تب گيج ميرفت. براي اينكه مامان دوباره اصرار نكنه گفتم: «راستي معلم علوم ما ميگفت شلغم سرشار از پنيسيلينه براي سرماخوردگي خيلي خوبه، اگه سوپ شلغم بپزي مطمئنم بهتر از هر چيز ديگه منو خوب ميكنه.»
مامان دستي به كمرش زد و گفت: «يادمه قديميا ميگفتن آدم تنبل قد چهل تا وزير عقل داره ولي درباره تو بايد بگم آدم ترسو اينجوريه، پاشو دختر اينقدر وقت منو نگير. مگه زبونم لال ميخواي بري پاي چوبه دار؟ پاشو مريضي خودتو از ايني كه هست بدتر نكن. سوپ هم باشه، برگرديم واست يه سوپ شلغم خوشمزه ميپزم زودتر خوب بشي. پاشو دخترم، پاشو تا شب نشده.»
اصرار مامان را كه ديدم گفتم: «ميام اما به يه شرط!»
مامان با كنجكاوي پرسد: «چه شرطي؟»
گفتم:« به اين شرط كه به دكتر بگيد دارو مو عوض كنه و به جاش از قرص استفاده كنم».
***
وقتي مادرم از مطب بيرون آمد گفت: «دكتر ميگه اگر ميشد مينوشتم ولي چون مريضيات عفوني شده حتماً بايد در سه نوبت آمپول قوي بزني. كاري كه يك آمپول ميكنه خيلي بيشتر و بهتر از قرص خوردنه،اگه روند معالجه در مرحله تثبيت باشه.»
در اتاق تزريقات روي تخت نشستم و مادر منتظر تزريق پرستار بود.
خانم پرستار سرنگ و مايع تزريق رو از توي كيسه داروها درآورد و دو تا رو آماده كرد بعد پنبه و الكل رو برداشت و آمد كنار تختي كه نشسته بودم ايستاد و گفت: «اِ تو كه هنوز نشستهاي! بخواب ديگه».
رنگم پريده و از ترس فكم قفل شده بود. بوي الكل بيشتر توي دلم را خالي كرده بود. من و من كنان گفتم: «نه نميزنم» بعد سريع از تخت آمدم پايين رو به مادرم كردم و با تندي گفتم: «نميزنم اصلاً نميخوام آمپول بزنم مگه چي ميشه؟» پرستار سماجت من را كه ديد گفت: «دختر جون نميخواي آمپول بزني؟»
سرمو به جواب منفي بالا انداختم. پرستار گفت: «خيلي خوب حالا كه نميزني پس...» بعد رفت به سمت قفسهاي كه در اتاق تزريقات بود يك كپسول زرد رنگ شبيهكپسولآتشنشاني را آورد و به منگفت:«برگرد» و خودش كپسول را مثل كولهپشتي مدرسه به پشتم آويزان كرد.
بعد ماسكي كه با لوله خرطومي به كپسول وصل شده را روي صورتم تنظيم كرد و با نخ مخصوص به پشت سرم مهار كرد. آخر سر وقتي بندهاي كپسول را محكم ميكرد گفت: «خوبه اندازت هست، اصلاً انگار واسه تو ساختن.» كپسول آهني سنگين بود. برگشتم به مادرم كه با تعجب من و پرستار را نگاه ميكرد، گفتم: «مامان خيلي سنگينه اين ديگه چه جورشه؟ اين كارا چيه ديگه؟»
مادر كه به نظر ميرسيد خيلي نگران شده بود از پرستار پرسيد: «ببخشيد اينجوريشو ديگه نديده بوديم اين كارا يعني چي؟ جديداً مد شده اگه كسي آمپول نزنه اينو بهش آويزون كنند، بچهام نا نداره راه بره اون وقت شما كپسول به اين سنگيني رو آويزون دخترم ميكنيد كه چي بشه؟»
پرستار در حالي كه كپسول را از روي دوشم برميداشت ادامه داد:«راستش الان نه اما اگر همين جوري پيش بريم اين كپسول اكسيژن مال ايشون ميشه.»
مادر گفت: «سر درنميارم من دخترم را آوردم آمپول بزنه چه ربطي به اين كپسول داره؟ مگه شوخيتون گرفته؟» پرستار گفت: «شوخي؟ اصلاً ما تو كارمون شوخي نداريم كاملاً جدي هستم. من واسه دختر خودتون گفتم از الان اين كپسول اكسيژن را تو نوبت بذارم تا خداي نكرده روزي كه مياين تحويل بگيرين معطل نشين. آخه كمبود اكسيژن براي بيماران تنفسي خطرناكه.» بعد به من گفت:« ببين دخترم اين كپسول مال اونايي هست كه بهخاطر نارسايي تنفسي تا آخر عمر مجبور هستند هر جا ميرن همراه خودشون حمل كنند.» گفتم: «ولي من كه نارسايي تنفسي ندارم.»
پرستار گفت: «خوشبختانه الان نداري ولي اگر خوب مداوا نشي كمكم بر اثر پيشرفت بيماري ريههات از كار ميافتند و سرو كارت به اين كپسول ميفته.» گفتم: «يعني اگر اين آمپولها را بزنم زود خوب ميشم و ديگه كار به اونجا نميكشه؟» پرستارگفت: «حتماً، مطمئن باش، زود خوب ميشي. پزشك كه با بيمار دشمني نداره. حتماً به صلاح بيماره كه آمپول تجويز ميكنه.»
بعد در حالي كه سرنگ را بالا آورد با خنده گفت: «حالا بزنم يا نزنم؟» همانطور كه روي تخت دراز ميكشيدم گفتم: «لطفاً يواش بزنيد.» پرستار گفت: «آفرين دختر خوب حالا بگو ببينم آمپول بهتره يا كپسول؟»
بوي الكل به دماغم خورد ميخواستم بگويم: «خب اينكه معلومه آمپول خيلي دردش كمتر از...» كه بياختيارگفتم: آخ...