کد خبر: 820483
تاریخ انتشار: ۱۲ آبان ۱۳۹۵ - ۱۲:۱۴
بي‌اخلاقي در رستوران‌هايي با تابلوهاي دكوري
آخر هفته كه مي‌شود اولين چيزي كه به ذهن دوستان دورهمي از جمع خانم‌هاي محجبه مي‌رسد اين است كه...
فائزه مقدم
آخر هفته كه مي‌شود اولين چيزي كه به ذهن دوستان دورهمي از جمع خانم‌هاي محجبه مي‌رسد اين است كه چند ساعت به بهانه دورهم بودن و ناهار خوردن وقت خالي كنيم، همديگر را ببينيم و به همين بهانه كوچك از حال هم غافل نشويم.  اين بار حق انتخاب با من است و دوست دارم تا هوا سرد نشده يك دورهمي در يك جاي دنج و البته فضاي آزادي ترجيحاً باغ رستوران را ترتيب بدهم و قرعه اين بار به باغ رستوراني در فرحزاد مي‌افتد. رستوراني وسط باغ‌هايي پر از درخت كه با مه پاش ‌هوايي كاملاً متفاوت با مركز شهر مي‌سازد. در انتخاب رستوران و كيفيت غذايش شك ندارم اما نمي‌دانم جايي كه قرار است برويم تا چه اندازه با محيط‌هاي عادي و معمولي رستوران هماهنگ و چه اندازه متفاوت است.


براي هر جمع زنانه‌اي فارغ از هرنوع پوششي، چادري يا مانتويي، مهم اين است كه اگر مي‌خواهند جايي را براي استراحت و دورهمي‌شان انتخاب كنند مطمئن، قابل اعتماد و آرام باشد. اصلاً اقتضاي جنس زن اين است كه براي انتخاب حتي مركز خريد هم وسواس به خرج دهد چه برسد به اينكه بخواهد رستوراني برود و چند ساعت بنشيند. از نظر ما انتخاب كردن يك رستوران دنج براي يك دورهمي زنانه سخت نيست و البته ما چادري‌ها با كمي تحقيق بيشتر مي‌توانيم گزينه بهتري را از ميان بقيه به فراخور حالمان پيدا كنيم.



باغ رستوراني با تابلوي خانوادگي


«باغ رستوران خانوادگي»، از همين سه كلمه نوشته شده روي تابلو مي‌شد حدس زد چه فضايي بعد از در ورودي انتظارمان را مي‌كشد؛ طبيعي است كه با ديدن اين چند كلمه در ذهن هر انسان عادي يك باغ مملو از درخت كه خدمات غذا دارد و در عين حال فضايي است براي بودن خانواده‌ها متبادر شود. از چنين فضايي اينطور برداشت مي‌شود كه مشتريانش افرادي آرام و اكثراً از اعضاي خانواد‌ه‌ها هستند. براي اولين بار رفتن به يك رستوران، طبيعي است كه همراه با حس اعتماد كامل نباشد و از آنجا كه پيشنهاد‌دهنده من هستم دلشوره چيز عجيبي نيست.


نگران بودم از اينكه مبادا در انتخاب رستوران اشتباه كرده‌ام و به دوستانم خوش نگذرد. حس اعتماد درونم همچنان كم است كه در مسير ورودي رستوران تابلوهايي را مي‌بينم كه اطمينان خاطر من و دوستانم را بيشتر مي‌كند. در قدم اول تابلوي «از پذيرفتن خانم‌هاي بدحجاب معذوريم»، چند قدم جلوتر تابلوي بعدي نوشته شده «از پذيرايي افراد مجرد معذوريم». با پشت سر گذاشتن يك پل كوچك روي رودخانه مصنوعي رستوران از كنار باغ وحش كوچك و گاري تزئيني قديمي پر از هندوانه مي‌گذريم. هنوز به تخت‌هاي رستوران نرسيده‌ايم كه ديدن دو تابلوي «حجاب و شئونات اسلامي اجباري است» و «لطفاً سكوت را رعايت كنيد» آرامش خاطرمان را بيشتر مي‌كند.


از مجموع تابلوي ورودي رستوران و تابلوهاي نصب شده در مسير اين ذهنيت در ما ايجاد مي‌شود كه چند ساعت ميهمان باغي خانوادگي هستيم، ناهاري با كيفيت مي‌خوريم و قرار نيست ديدن تصاوير، تيپ‌ها و رفتارهاي زننده آزارمان بدهد. طبيعي است كه انتظار هم داريم اين زمان بودن با هم با آرامش سپري شود.


راهنماي رستوران پيشقدم مي‌شود تا به گفته خودش يك تخت، مناسب حال ما برايمان پيدا كند و ما چند نفر زن هم به دنبال او راه مي‌افتيم. چند قدم جلوتر از ما مي‌رود و اينطور كه با سرعت قدم برمي‌دارد مشخص است اين حوالي تختي مناسب حال ما سراغ ندارد پس ما هم چون مي‌دانيم از ظاهرمان متوجه شده كه دنبال چه محل استراحتي هستيم سكوت مي‌كنيم و پشت سرش راه مي‌افتيم.


انگار بايد از ميان يك چادر تزئيني مسقف شده كه چند ده تخت وسطش هست گذر ‌كنيم تا به فضاي بعدي رستوران برسيم. از كنار چند تخت كه مي‌گذريم صحنه‌هايي مي‌بينيم كه اصلاً زيبا نيست، زيبا كه چه عرض كنم حتي در شأن يك زن ايراني نيست. يك تخت پر از دختران جوان، دور هم نشسته‌اند كه هيچ خبري از پوشش و حجاب در ظاهرشان نيست. ديدن ظاهر و پوشش آنها آنقدر تعجب‌آور است و از طرفي سر برگشته راهنماي رستوران كه منتظر عكس‌العمل ماست به اندازه‌اي ناگهاني است كه ترجيح مي‌دهيم به سرعت از كنارشان گذر كنيم.


با گذر از اين تخت متوجه مي‌شويم چند تخت ديگر هم اوضاعشان به همين شكل است و دخترها چيزي به اسم حجاب ندارند، اينجا خبري از حجاب نيست و چيزي كه وجود دارد بدحجابي نيست بلكه يك بي‌حجابي عيني است. ناخودآگاه ياد تابلوي دم در ورودي مي‌افتم كه نوشته بود:«از پذيرفتن خانم‌هاي بدحجاب معذوريم» يعني صاحب رستوران خبر ندارد كه ديگر چيزي به اسم پوشش و حجاب در ميان مشتري‌هايش وجود ندارد چه برسد به اينكه كسي حجاب بد يا ناقص داشته باشد؟ مهم نيست. مجبورم ناديده بگيرم و رد شوم چون كاري از دستم برنمي‌آيد، من و دوستانم ميهمان چند دقيقه‌اي اين رستوران هستيم، پس طبيعي است اعتراض ما چيزي را حل نكند و صاحب رستوران هم به خاطر ناراحتي ما كسي را ارشاد يا بيرون نكند.


سود، حرف اول و آخر را مي‌زند


چند قدم آن‌طرف‌تر جمع زيادي از دخترها در كنار پسرهاي جوان كه كاملاً مشخص است متأهل نيستند در حال قليان كشيدن هستند، يك تخت پر از مجردهايي كه مشتركاً از يك قليان چند سر استفاده مي‌كنند. دختري كه سر تخت نشسته با پاهاي آويزان از تخت، مانتويي كه حتي يك وجب آن روي پاهايش را نگرفته و روسري كه به زور از فرق سرش بند است پك عميقي به قليان مي‌زند و دودش را روي صورت پسرجوان كنار دستي‌اش فوت مي‌كند و با صداي چندش آوري مي‌خندد.
 دختر جواني با موهاي بلوند و آرايش غليظ كه روبه‌رو و آن سر تخت نشسته از سر رو كم كني پك عميق‌تري به قليان مي‌زند و تلاش مي‌كند كل كل كردن را به حلقوي خارج كردن از دود گلو يا شكل دادن به دود قليان بكشاند. اين كل كل كردن باعث مي‌شود پسرهاي تخت هيجان زده تشويق كنند و سوت بزنند.


كاملاً مشخص است كه جمع تقريباً 10 نفره اين تخت همه يا بيشترشان مجرد هستند پس اصلاً نگران نيستند كه كسي بشناسدشان يا نه. يك جمع مجرد كه اصلاً ملاحظه رفتارهاي علني و اجتماعي‌شان را نمي‌كنند و اين وسط راهنماها يا مالك رستوران هم ايرادي نمي‌بينند پس مانع كه نمي‌شوند هيچ، حتي هشدار يا تشر هم نمي‌زنند.


بحث قليان كشيدن و جمع‌هاي مجردي مختلط رستوران باغ خانوادگي به اين تخت محدود نمي‌شود و با يك سر چرخاندن عادي مي‌شود فهميد كه در كل رستوران حداقل 60 درصد مشتري‌ها مجردهايي هستند كه دورهمي‌هاي مختلط همراه با سيگار و قليانشان را به اينجا آورده‌اند. اينجاست كه مي‌فهمم تابلوي «از پذيرايي افراد مجرد معذوريم» هم جوكي بيش نبوده كه فقط دور هم بخنديم درست مثل جوان‌هاي تخت قليان كش‌هاي مجرد. با خودم فكر مي‌كنم در ازاي تابلويي كه دم در ديدم، خودم و دوستانم را فريب دادم. قطعاً انتظار نداشتم چنين رفتارهايي را شاهد باشم اما حتماً صاحب رستوران در جواب اعتراض من خواهد گفت؛ «انتظار نداريد كه به‌خاطر 40 درصد مشتريانم بقيه را بيرون كنم؟» طبيعي است وقتي قرار است سود حرف اول و آخر كاسبي را بزند اينطور مي‌شود كه ما را با تابلو فريب مي‌دهند و بقيه آزادانه مختلط و مجردي مي‌آيند.


چرخ سبزي‌فروشي به‌جاي تابلوي حفظ شئونات!


بعد از كلي گشتن و رصد كردن بالاخره موفق مي‌شويم با راهنمايي پيشخدمت رستوران يك تخت كوچك در ميان درختان پيدا كنيم كه اگرچه محصور شده، اما از بين درختچه‌هاي كوتاه به تخت‌هاي ديگر ديد دارد. سرگرم نشستن و تقسيم جا هستيم كه پيشخدمت صورتش را نزديك مي‌آورد طوري كه صدايش به سختي شنيده مي‌شود به تخت روبه‌رويي اشاره مي‌كند و با لحن آرام طوري كه متوجه نشوند مي‌گويد:«زن و شوهر هستند نگران نباشيد.» برايمان مهم نيست چون از رفتارشان اينطور برمي آيد كه انگار هيچ آزاري ندارند پس مي‌نشينيم.


چند دقيقه بيشتر نگذشته و نفسي تازه نكرده‌ايم كه مي‌بينم خانمي كه به گفته پيشخدمت با همسرش روي تخت روبه‌رويي نشسته است چندبار «گرم است، پختم، چرا تهويه مناسب ندارند» مي‌گويد و با همين چند كلمه از جايش بلند مي‌شود، مانتوي بدون دكمه را در مي‌آورد و با يك لباس آستين كوتاه مي‌نشيند! كاملاً عادي! انگار اين رفتار از طرف او هرچقدر براي ما شوكه كننده و نامتعارف است براي او عادي است. انگار نه انگار كه اينجا يك مكان عمومي است... گويا برخلاف تعجب ما اين رفتار براي سايرين كاملاً آشناست و انگار مشابه اين رفتار را از زنان ديگر هم ديده‌اند چون پيشخدمت‌ها بدون كمترين توجهي رد مي‌شوند و هيچ اعتراضي هم از طرف ساير مشتريان نمي‌شود.


ما با چشم‌هاي گرد شده نگاهش مي‌كنيم و من مطمئن مي‌شوم شعار «حفظ حجاب و شئونات اسلامي اجباري است» اصلاً اينجا معنا ندارد. ديگر حرف و رفتار از جمله حفظ شئونات گذشته و كار به جايي رسيده كه انگار بايد التماس كنيم خانم خودت را بپوشان، حتي شده با يك دستمال لچكي! با خودم فكر مي‌كنم با اين اوضاع رفتار مشتريان، عادي بودن سايرين و بي‌تفاوتي گارسون و مالك رستوران واقعاً بهتر نيست تابلوي دم در وروي را بكنند و جايش چرخ سبزي فروشي بگذارند؟
مريم دوستم با گفتن جمله «نگاش نكنيد شعور اجتماعيش در همين حده و...» تلاش مي‌كند فكر ما را پرت كند تا ميهماني دورهمي‌مان تلخ نشود. ما هم كه مي‌بينيم نگران است خانم تخت روبه‌رويي را از زاويه ديدمان حذف مي‌كنيم.


منو را به دست مي‌گيريم، سفارش غذا مي‌دهيم و در اين بين در مورد اتفاقات كاري و خانوادگي‌مان صحبت مي‌كنيم. غذا مي‌رسد و شروع به خوردن مي‌كنيم كه يكدفعه با صداي جيغ، كف و سوت تخت پشت سر همه از جا كنده مي‌شويم. قلب‌ من چنان تند تند مي‌زند كه يك لحظه احساس مي‌كنم مي‌خواهد از درون قفسه سينه‌ام كنده شود.


سر مي‌چرخانم تا ببينم صدا از كجاست كه يك لحظه متوجه مي‌شوم در تخت پشت سر جمع جواني مختلط دوستشان را كه پسرجواني است به بهانه تولدش سورپرايز كرده‌اند! هنوز جيغ مي‌كشند، سوت مي‌زنند، دست مي‌زنند و از سر و كول هم بالا مي‌روند. خير، انگار اينجا از آرامش خبري نيست، چون اين مراسم سورپرايز يك ساعت تمام طول مي‌كشد و ما بيش از اين وقت ماندن نداريم. انگار هيچ كس نيست كه در اين مدت يك ساعت پايكوبي و شادي بيايد و به ميهمانان تخت پشت سر ما بگويد، نه اصلاً نگويد، بلكه فقط نوشته روي تابلوي اول باغ را برايشان بخواند كه «لطفاً سكوت را رعايت كنيد.»


آمده بوديم يك روز كنار هم در يك فضاي به تصور خودمان امن غذا بخوريم و در آرامش حرف بزنيم اما چه فكر مي‌كرديم و چه شد؟! غذا را خورده و نخورده بلند مي‌شويم تا برويم بلكه به كارمان برسيم. در مسير رد شدن از چادر سرپوشيده و گذر از ميان تخت‌ها همه چيز در ذهنم مرور مي‌شود، صحنه‌هاي بدتر و زشت‌تري به حافظه‌ام اضافه مي‌شود و با يك خاطره تلخ رستوران را ترك مي‌كنم. با خودم مي‌گويم فكر مي‌كردم قرار است رستوراني بياييم و يك جاي دنج و لذت دور هم بودن را ببريم، اما انگار يك قشر خاص و اندك در سطح جامعه قرار است با نوع پوشش، رفتار و حتي صداي خنده‌هايشان باعث شوند ما از دور حذف شويم. انگار اين اقليت‌ها قرار است در معركه رفتارهاي زننده و پوشش‌هاي جلف آنقدر تخت گاز بروند كه ديگر حتي يك رستوران اطراف شهر فضاي آرام و مطلوبي براي حضور باحجاب‌ها نباشد و هيچ كسي هم قرار نيست رسيدگي كند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها