به گزارش خبرنگار ما، ساعت 16 عصر روز دوشنبه 19 مهرماه بود كه مأموران پليس از دستگيري سارق مسلح بانكي حوالي خيابان دردشت در شرق تهران با خبر و راهي محل شدند. مأموران در محل حادثه مرد ميانسالي را بازداشت كردند كه لحظاتي قبل پس از سرقت حدود 22 میلیون تومان از بانك عسكريه هنگام فرار از سوي رئيس بانك و رهگذران دستگير شده بود. ايرج هستم و 36 سال سن دارم.
بله. دو تا دختر 10 و 12 ساله دارم.
نه. من تا الان مرتكب هيچ جرمي نشدهام و حتي يك بار هم از چراغ قرمز راهنمايي و رانندگي عبور نكردم. پروندهام سفيد سفيد بود، اما الان سارق مسلح بانك هستم.
من مغازه پرده فروشي داشتم و وضع ماليام خوب بود تا اينكه مدتي قبل در دام مرد كلاهبرداري گرفتار شدم و تمام اموال مرا برد و ورشكست شدم.
نه. پس از اينكه ورشكست شدم، ابتدا پرايدي خريدم و با آن كار ميكردم و همه چيز خوب پيش ميرفت، اما سه ماه قبل يكي از دوستانم مرا معتاد به شيشه كرد كه به خاطر توهم شيشه دست به سرقت مسلحانه زدم.
پس از اينكه ورشكست شدم، به شدت افسرده شدم تا اينكه سه ماه قبل پدرم فوت كرد. با فوت پدرم احساس كردم هيچ پشتيباني ندارم به طوري كه از نظر روحي و رواني به شدت به هم ريختم كه يكي از دوستانم پيشنهاد داد براي اينكه اعصاب راحتي داشته باشم، شيشه مصرف كنم. ابتداي مصرفم احساس خوبي داشتم، انگار روي ابرها راه ميرفتم و همه چيز برايم جالب بود، اما بعد از مدتي وقتي شيشه مصرف ميكردم توهم به سراغم ميآمد و هميشه يك دوست خيالي به نام شايان همراهم بود و به من دستور ميداد.
نه. او طراحي نكرد فقط دستور ميداد.
يك روز قبل از سرقت با موتورسيكلتم از كنار بانك عبور كردم كه شايان به من دستور داد از بانك سرقت كنم، اما قبول نكردم چون ميترسيدم دستگير شوم. وقتي به خانه رفتم مدام او مرا وسوسه ميكرد تا اينكه تصميم گرفتم به بانك دستبرد بزنم به همين خاطر صبح روز حادثه به مغازه عروسكفروشي در حوالي ميدان امام حسين رفتم و يك اسلحه پلاستيكي شبيه به كلت واقعي به قيمت 15 هزار تومان همراه تعدادي فشنگ ترقهاي خريدم و به طرف بانك به راه افتادم. نزديك ظهر بود، موتورسيكلتم را كنار بانك پارك كردم و براي اينكه شناسايي نشوم عينك دودي زدم و كلاه كاسكتم را به سر گذاشتم و وارد بانك شدم و با اسلحه پلاستيكي كارمندان را تهديد كردم هر چه پول دارند داخل ساك من بريزند. براي اينكه آنها را بترسانم با اسلحه پلاستيكي شليك كردم و صداي فشنگ ترقهاي آنقدر زياد بود كه خيال كردند اسلحه واقعی است به همين دليل هر چه پول داشتند، داخل ساك من ريختند و من هم با موتورسيكلتم قبل از اينكه مأموران پليس از راه برسند، از محل گريختم.
پس از سرقت در محل خلوتي موتورسيكلتم را نگه داشتم و پولهاي سرقتي را شمردم. ابتدا به مغازه موتورفروشي كه موتورم را به صورت اقساطي خريده بودم رفتم و همه اقساط آن را يكجا پرداختم و بعد با بقيه پول هم شيشه خريدم و چند روزي مصرف كردم.
روز دوشنبه پس از اينكه شيشه مصرف كردم دوباره شايان به سراغم آمد و دستور داد تا دوباره از بانكي سرقت كنم. او مدام ميگفت من تنبل هستم و بايد به خاطر سرقت قبلي كه پول كمي گيرم آمده خجالت بكشم. آنقدر اصرار كرد كه قبول كردم و به سراغ بانك عسكريه در نزديكي خانهمان رفتم كه متوجه شدم بانك در حال تعطيل شدن است. بلافاصله كارتني از يك مغازه گرفتم و به در بانك رفتم و مدعي شدم كه اين كارتن را براي رئيس بانك آوردهام. وقتي در را باز كردند اسلحه را از داخل كارتن بيرون آوردم و همه را تهديد كردم كه رئيس بانك دستور داد هر چه پول داخل بانك است، داخل ساك من بريزند. پس از اينكه از بانك خارج شدم احساس كردم شايان سوئيچ موتورسيكلتم را برداشته است. مدام از شايان ميخواستم سوئيچ را به من بدهد كه رئيس بانك ناگهان به من حمله و مرا دستگير كرد. آن روز آنقدر توهم داشتم كه حتي ماسكي كه خريده بودم، فراموش كردم به صورتم بزنم.
فقط ميدانم كه اعتياد به شيشه زندگيام را تباه كرد و الان هم پشيمانم و دلم براي دو دخترم تنگ شده است.
قصه را خیلی ساده گرفتید و کمدی برداشتش کردید!!!!!