
رديف لباسهاي آويزان توي كمد را نگاه ميكنم و تكرار ميكنم: كوتاه نباشد، تنگ نباشد، شيك باشد. بلوز و شلوار آبي رنگ را بيرون ميكشم با شال سورمهاي! با خودم كلنجار ميروم كه چادر سركنم يا نه. يك ور ذهنم ميگويد با مانتو بلند حجابم كامل ميشود، ور ديگر ميگويد، داستان عاشقي من و چادر فقط به حجاب كامل داشتن ختم نميشود. تصميم ميگيرم با چادر بروم.
ساعت هفت شب است كه مامان با نگراني بدرقهام ميكند. تا به حال اجازه شركت در جشن و مهمانيهاي دوستانهاي كه خانواده آنها را نشناسند، نداشتهام. اين اولين بار است. البته مامان يك بار مهسا را ديده است. در همان يك جلسه هم آنقدر مهسا زبان ريخت و قربان صدقه مهرباني و كمالات مامان رفت كه جايش را توي دل مامان حسابي باز كرد. با اين حال با دانشجو شدن انگار اعتماد مضاعفي را جلب كردهام.
بابا جلوي خانه مهسا پيادهام ميكند و ميگويد، گوش به زنگ است كه بيايد دنبالم. همان لحظه ندا سر ميرسد با 206 آبي رنگش كه به او ميگوييم گاو پيشوني سفيد! بوق ميزند و ميپيچد توي پاركينگ خانه درندشت مهسا.
بابا سر ميچرخاند و توي خانه را نگاه ميكند و نگران به من ميگويد: آدماي مطمئني هستن؟ كلافه ميگويم: بله بابا! مامان، مهسا رو ديده! گير نديد ديگه.
وقت پياده شدن پر چادرم گير ميكند به در ماشين بابا و پاره ميشود. واي! اينو چيكارش كنم. بابا از خدا خواسته ميگويد: خب ديگه بيا برگرديم.
وا، كجا برگردم. خداحافظي ميكنم و همزمان چادرم را تا ميكنم و توي كيفم ميچپانم.
در ورودي كه باز ميشود و مهسا خودش را پرت ميكند توي بغلم، ميفهمم اوضاع اصلا چيزي نيست كه تصورش را داشتم. فضا تاريك است، نورهاي رنگي راه باز كردهاند تا وسط نشيمن. لباسها توي ذوقم ميزند. روي ميز پذيرايي نوشيدنيهاي مشكوكي رديف شدهاند. يك لحظه تصميم ميگيرم برگردم، ولي به بابا بايد چه بگويم. تا ابد نميگذارند با هيچ كس رفتوآمد كنم. توي دلم ميگويم: «قاتي نميشم» راهنماييام ميكنند طبقه بالا، اتاق مهسا كه آماده شوم. كاري ندارم. با اينكه هيچ مردي توي خانه نيست اما جرأت نميكنم شالم را دربياورم. دستهايم به وضوح ميلرزند. فضا برايم ناآشناست. چطور مهسا با وجود ديدن ظاهر و اعتقادات من و خانوادهام فكر كرده من مدعو خوبي براي چنين جشن تولدي هستم؟
هرچه با خودم كلنجار ميروم نميتوانم از پلهها پايين بروم و غرق مراسم شوم. شماره بابا را ميگيرم و ميگويم تا دور نشده برگردد. بابا با نگراني ميپرسد: اتفاقي افتاده؟ و من مِن مِن كنان و مردد جواب ميدهم: نه، فقط. . . فقط نميخوام اينجا باشم، از پلهها كه با عجله پايين ميآيم صداي قربان صدقهرفتن بابا از توي گوشي نيشم را باز ميكند. . .